تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب حضرت زینب اربعین

اربعین

اربعین-زبانحال حضرت زینب(س) 

ای بزرگ، ای جلیله، ای بانو!

ای عزیز قبیله، ای بانو!

عمه ی بی بدیله، ای بانو!

ای عقیله، عقیله، ای بانو!

عشق تنها به تو نظر انداخت

عقل در پای تو سپر انداخت

عمه تو بر سپهرها قمری

زنی از جنس شیرهای نری

کرد با تو حسین جلوه گری

فتنه در تو نداشته اثری

در نگاهت بلا چه زیبا شد

از کلامت یزید رسوا شد

تو که خود محشری به تنهایی

سوره ی کوثری به تنهایی

ثانی مادری به تنهایی

حیدر دیگری به تنهایی

کوهی از غم شدی، چهل روز است

از چه رو خم شدی، چهل روز است

اربعین، عمه زینب کبرا

با دلی گُر گرفته از غم ها

آمدی تا به دشت کرببلا

از سر ناقه مثل تک تک ما

جسم پاکت ز صدر زین افتاد

باز هم عرش بر زمین افتاد

باز هم عمه، قتلگاه، حسین

بر لبت ذکر آه، آه، حسین

شه بی لشگر و سپاه حسین

آی خورشید خیمه گاه حسین

سایه ات کم شده، چهل منزل

کمرم خم شده، چهل منزل

تو که رفتی به ما جسارت شد

هستی خیمه گاه غارت شد

نه که سهمم فقط اسارت شد

طعنه ی خصم نابکارت شد

آتش از خیمه ها زبانه کشید

بعد تو شمر تازیانه کشید

یوسف تو ز چاه آمده است

حال با یک نگاه آمده است

رو، سپید و سیاه آمده است

با تنی راه راه آمده است

کاش اصلاً غمی نبود اینجا

کاش نامحرمی نبود اینجا

تا سرم را به تو نشان بدهم

پیکرم را به تو نشان بدهم

کمرم را به تو نشان بدهم

معجرم را به تو نشان بدهم

بی تو با درد همنشین شده ام

بعد عباس اینچنین شده ام

کوفه بسیار حال من بد شد

بین اغیار حال من بد شد

پیش انظار حال من بد شد

شام هر بار حال من بد شد

سر پاک تو بود قرآن خواند

در گذار یهود قرآن خواند

شمعم و با عذاب آب شدم

بی تو نوشیدم آب، آب شدم

بی یل بوتراب آب شدم

بین بزم شراب آب شدم

دختران ابوتراب کجا

بزم نامحرم شراب کجا

مردم شام سنگمان که زدند

زخم با خنجر زبان که زدند

تهمت کفر بر زنان که زدند

به لبت چوب خیزران که زدند

دخترت هول کرد و پس افتاد

بس که نالید از نفس افتاد

توی ویرانه ای که دختر تو

روبروی نگاه خواهر تو

سر خود را گذاشت بر سر تو

بوسه ای زد به خون حنجر تو

روح از پیکرش که غارت شد

کفنش جامه ی اسارت شد

او شبیه تو بی کفن رفته

سوخته، پاره پیرهن رفته

زخم خورده، شکسته تن رفته

موسپیدی او به من رفته

پیکرش را سیاه تا دیدم

روضه ی قتلگاه را دیدم

شمر سمتت دوید، یادم هست

خنجرش را کشید، یادم هست

حنجرت را برید، یادم هست

ناله ام را شنید، یادم هست

روبروی نگاه مادر تو

رفت بالای نیزه ها سر تو

عظیمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:03 ب.ظ


اشعار اربعین

اشعار اربعین

هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود
اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود
من زینبم نه زینب وقت وِداعمان
زینب به زیر جامه اش این داستان نبود
من زینبم نه زینب تا عصر یازده
موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود
آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام
گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود
آسان نبود رفتن ما با حرامیان
پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود
آسان نبود آمدن ما از این مسیر
غیر ِ سرت به رویِ سرم سایبان نبود
این قافله که خانم قامت کمان نداشت
دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود
تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن
با نازدانه ات احدی مهربان نبود

رفتی و بردی اصغر و حتی برای من
نگذاشتی رقیه یِ خود را برای من

با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین
وقتش رسیده جان برود از تنم حسین
حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟
دستی نمانده سینه برایت زنم حسین
دیگر رسالتم که به پایان رسیده است
بگذار کربلا بشود مدفنم حسین

هر چه به من گذشت فدای سرت حسین
معجر که هست روی سر خواهرت حسین

بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام
گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام
هر جا برای حفظ امام زمانه ام
زهرا میان کوچه و بازار بوده ام
بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم
موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام
چشم یزید کور شد از خطبه های من
من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام
من پس گرفته ام عَلَم ِ ساقی ِتو را
تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام

از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟
آن بلبل سه ساله ی من دخترم کجاست؟

یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و
چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و
از پشتِ سر گرفت به بالا سر ِتو را
آنچه به پیش من ِ خواهرت شد و
می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد
در زیر سُم ِ اسب لگد پیکرت شد و
رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر
یک ساربان که صاحب انگشترت شد و
گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت
گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و
آرام گفته ام که ابالفضل نشنود
حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و

التماس دعا



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:16 ب.ظ


اشعار اربعین
اشعار اربعین 
 
اگرچه پای فراق تو پیرتر گشتم
مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم
 
شبیه شعله شمعی اسیر سو سو یم
 رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم
 
بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر
برای روضه مان در عزای یکدیگر
 
من از گلوی تو نالم... تو هم ز چشم ترم
من از جبین تو گریم ...تو هم به زخم سرم
 
من از اصابت آن سنگهای بی احساس
 تو از نگاه یتیمت به نیزه عباس
 
بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم
برای چاک لبانت به جای جای تنم
 
من از شکستن آن ابروی جدا از هم
 تو از جسارت آن دستهای نامحرم
 
به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد
به نقش های کبودی که بر تنم افتاد
 
همین بس است بگویم که زخم تسکین است
و گوش های من از ضرب دست سنگین است
 
چهل شب است که با کودکان نخوابیدم
چهل شب است که از خیزران نخوابیدم
 
چهل شب است نه انگار چهارصد سال است...
...هنوز پیکر تو در میان گودال است
 
هنوز گرد تنت ازدحام میبینم
به سمت خیمه نگاه حرام میبینم
 
هر آنچه بود کشیده ز پیکرت بردند
مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند
 
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

 - حسن لطفی


[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:52 ب.ظ


زاشعار روضه حضرت زینب(س)
ترکیب بند - اشعار روضه حضرت زینب(س) -
می‌آیم از راهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی «أحلی‌من‌العسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم‌رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 
 باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها  
 
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جان‌گدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دل‌نوازتر؟
 قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک‌بازتر
 
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
 
فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
 حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
 
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم  
 
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آب‌دار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند
 
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید  
 
کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
 پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دست‌شان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
 
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم  
 
ای زلف خون‌فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
 خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات
 طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
 
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا  
 
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!
 
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند  
 
خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی‌اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی‌اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
 
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره‌ی احزاب می‌کنی  
 
در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا أخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «ألست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!

باران می گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف‌ها که دُر شدند  

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
 بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
 بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟
 
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم
 
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌است
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌است
این کاروان تشنه، ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌است
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌است
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌است
 
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم  
 
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود  
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «أمّن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود  
 
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی زچاه
 
جسم تو در عراق و سرت ره‌سپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب‌ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!
 
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب  
 
قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
 هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
 این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
 تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
 اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام
 
با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:43 ب.ظ


اشعار اربعین
 
اگر چه نور چشمان ترش رفت
به دریا زد یل آب آورش رفت
 دلش خوش بود تا آن لحظه ای كه
سوی مقتل غریب مادرش رفت 
*****
بكش دستی به قلب زار زینب
مدد كن بر دل خونبار زینب
به امدادم بیا سالار قلبم 
كه افتاده گره در كار زینب
*****
پس از پژمردن یك باغ لاله
شده كار دل من آه و ناله
بگیر این نیمه جانم را ولیكن
نپرس از حال زهرای سه ساله
*****
ز جا برخیز ای غمخوار زینب
كه رفت از دست چشم تار زینب
نمی دانی كه در راه اسارت
چه آمد بر سرم سالار زینب


[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:51 ق.ظ


اشعار اربعین

آمدم از سفر و جز غمم احوال نبود

این چهل روز کم از غصه ی چل سال نبود

با سرت بودم و فکر بدن ات می کُشتم

کاش آنروز نمی دیدم و پامال نبود

دم دروازه ی ساعات عجب بزمی بود

کاشکی دور و برم اینهمه جنجال نبود

پیر شد زینبت از بس به سرت سنگ زدند

ورنه این خواهرت آنقدر کهنسال نبود

چوب را زد به لبت یاد لبت افتادم

هیچ کس فکر من و گریه اطفال نبود

خیره شد سمت سکینه ، نفس ام بند آمد

این یکی فکر بدی داشت....نه خلخال نبود..

خسته ات می کنم اما ز سفر برگشتم

چه بگویم خبر از  زینب و اجلال نبود

جای شکر است که برگشتم و دیدم امروز

بدن کوفته ات گوشه گودال نبود

مهدی صفی یاری



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:51 ب.ظ


حضرت زینب(س)-اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین

کاروان آمده و برگ خزان می ریزد

باز از چشم حرم دُرِّ گران  می ریزد

هرکه دنبال گل گمشده ای می گردد

درد از عاطفه های نگران می ریزد

راه بگشای که بانوی حرم می آید

سوز هجر است که از قدکمان می ریزد

دستها باز شده تا که به سرها بزنند

خاک غم روی سر سینه زنان می ریزد

صاحب پیرهن کهنه کجا افتاده

بوسه هایی است که بر جای سنان می ریزد

هر یتیمی به شهیدی گله ای می گوید

خون دلهاست که از داغ جوان می ریزد

مادری در پی گهواره شش ماهۀ خود

تَه گودال به سر خاک ، نهان می ریزد

مَشکی از آب به دستان سکینه است چو طفل

به روی قبر عمو آب روان می ریزد

گوئیا وقت نماز است که با یاد علی

از لب سید سجاد اذان می ریزد

همه هستند ولی دختر دردانه کجاست

گوئیا گوشۀ ویرانه زبان می ریزد

نه بجا مانده خیامی ، نه امامی ، نه دلی

خواهری مانده که هر زمزمه ، جان می ریزد

آری یک قافلة فاتح و پیروز رسید

اشک شوق است که با آه و فغان می ریزد

ژولیده



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:36 ب.ظ


حضرت زینب(س)-اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین

حسینیان دوباره غم به سینه ها شرر زند

حدیث غربت و الم به ما سوا شرر زند

نوای بنت مرتضی به کربلا شرر زند

امان ز ناله ای که بر دل خدا شرر زند

به قبله گاه عرشیان پیمبر وفا رسد

و یا امام صابران به دشت کربلا رسد

نماز سوی قبله ی شهادت آمده دگر

سفیر حق به مبداء ولایت آمده دگر

به کربلا محافظ رسالت آمده دگر

منادی حقیقت از اسارت آمده دگر

پرستوی حریم حق شکسته بال و پر شده

خدا ز غصه های او حزین و خونجگر شده

فرات ، بی صدا سر از خجالتش فرو برد

سرشک دانه دانه اش ز آب آبرو برد

دریغ زینب آبی از فرات بر گلو برد

اگر دعا کند زمین فرات را فرو برد

به آب نه که خاک را ز اشک دیده تر کند

توان نمانده در تنش ز قتلگه گذر کند

ستاره ای که نور را به خاک جستجو کند

به جستجوی لاله ها به دشت غصه رو کند

چه زائری که مرگ خود ز یار آرزو کند

میان گریه با گلش به ناله گفتگو کند

منم که در محبتت فنا شدم حسین من

چهل صباح شد ز تو جدا شدم حسین من

فناء فی الحسینم و به شور غم عجین شدم

حدیث عشق نابم و اساس ملک دین شدم

شهاب ثاقبم که با غم و بلد قرین شدم

موذن نماز غم به ظهر اربعین شدم

اخا اخا همیشه شد ترنم سرود من

بگو بگو خوش آمدی شقایق کبود من

به پا نموده سینه ام بساط اشک و ناله را

ربوده روزی از کفم شراره باغ لاله را

مگیری یا اخا ز من سراغ آن سه ساله را

سپرده ام به دست خود به خاک آن غزاله را

حقیقت تو جلوه گر ز تربت رقیه شد

سر بریده شاهد شهادت رقیه شد

میر هاشمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:34 ب.ظ


حضرت زینب(س)- زمزمه اربعین

حضرت زینب(س)- زمزمه اربعین

پاشو پاشو برادر مسافرت رسیده

بعد تو خواهر تو یه روز خوش ندیده

میخوام پیشت بمونم روضه برات بخونم

حسرت گریه کردن رو قلب ما گذاشتن

خواستم عزا بگیرم برای تو نذاشتن

حالا عزا میگیرم خودم برات میمیرم

با گریه روی قبرت آب فرات می‌پاشم

رمق نداره زانوم نمی تونم که پاشم

جونم رسیده بر لب برس به داد زینب

کسی وصالی مثل وصال ما ندیده

بیاد یه قد خمیده دیدن سر بریده

یادته تا رسیدم حنجرت و بوسیدم

مگو که با خجالت خواهر چرا می‌نالی

شد گریه کردن آزاد جای رقیه خالی

من چاره‌ای نداشتم بچه تو جا گذاشتم

پاشو بگو برادر چی سر ما آوردن

هر جوری که تونستن آبرومون و بردن

دستم و تا که بستم غرورم و شکستن

شکایتم ز شام و محلۀ یهوده

به جون تو تمام پیکر ما کبوده

چه صحنه‌ها که دیدم حسین دیگه بریدم

نعمتی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:18 ب.ظ


حضرت زینب(س)-اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین

غریبی، بی‌کسی، منزل به منزل

خبر دارد ز حالم چوب محمل

چهل روز است در سوز و گدازم

فقط خاکستری جا مانده از دل

***

چه بارانی دو چشم آسمان است

چه طوفانی دل این کاروان است

کنار قبر سالار شهیدان

همه جمعند و زینب روضه ‌خوان است

***

شبیه آتش است این اشک خاموش

که می‌ بارد ز چشمان عزاپوش

رباب است این که با لالایی خود

کنار خیمه‌ ها رفته ست از هوش

یوسف رحیمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:56 ب.ظ


حضرت زینب اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین


ز نینوای تو رفتم، چو نی نوا کردم

چنان که بادیه ها را چو نینوا کردم

به هر کجا که نشستم گریستم ز غمت

به هر طرف که دویدم تو را صدا کردم

ز خارهای مغیلان بپرس کز داغت

چقدر اشک فشاندم، چه ناله ها کردم

تو دشت ماریه را کربلا ز خون کردی

به شام و کوفه من از اشک کربلا کردم

به جای ناله ز هر تازیانه دشمن

علی علی زدم از دل خدا خدا کردم

طواف پیکر بی سر به زیر خنجرها

زیارت سرِ بی تن به نیزه ها کردم

پیام خون تو بردم به هر کجا رفتم

حدیث غربت حقّ تو را ندا کردم

نتیجه دادن خونت به عهده من بود

که صبر کردم و بر عهد خود وفا کردم

لوای زحمت پیغمبران به دوشم بود

قدم خمید ولی راست این لوا کردم

تو خواستی به نماز شبت دعا گویم

تو را به جان تو در هر نفس دعا کردم

سپرد حکم تو هشتاد و چار لاله به من

که من به اشک، حراست ز لاله ها کردم

به غیر یک گل پرپر که در خرابه بماند

گلی که سوختم و از برم جدا کردم

رقیه را که نیاورده ام ببخش مرا

ورا به غربت شام بلا رها کردم

به نیزه خواندن قرآن تو ربود دلم

اگر چه سوختم از غم ولی صفا کردم

ز خطبه خواندنم انداختی و از حالم

گواست چوبه محمل که من چه ها کردم

به دست بسته بسی تازیانه خوردم تا

طناب ظلم ز دست سکینه وا کردم

اگر ز پای فتادم بسی ولی آخر

به کاخ ظلم عزای تو را به پا کردم

ببین رضای "مؤید" به گریه می گوید

کزین سرود خدا را ز خود رضا کردم



موضوع : اربعین، حضرت زینب(س)، 


[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 05:51 ب.ظ


حضرت زینب اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین  


اگر چه پای فراق تو پیرتر گشتم

مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم

شبیه شعله شمعی اسیر سوسویم

رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم

بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر

برای روضه مان در عزای یکدیگر

من از گلوی تو نالم... تو هم ز چشم ترم

من از جبین تو گریم... تو هم به زخم سرم

من از اصابت آن سنگ های بی احساس

و از نگاه یتیمت به نیزه عباس

بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم

برای چاک لبانت به جای جای تنم

من از شکستن آن ابروی جدا از هم

تو از جسارت آن دست های نامحرم

به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد

به نقش های کبودی که بر تنم افتاد

همین بس است بگویم که زخم تسکین است

و گوش های من از ضرب دست سنگین است

چهل شب است که با کودکان نخوابیدم

چهل شب است که از خیزران نخوابیدم

چهل شب است نه انگار چهار صد سال است...

...هنوز پیکر تو در میان گودال است

هنوز گرد تنت ازدحام می بینم

به سمت خیمه نگاه حرام می بینم

هر آن چه بود کشیده ز پیکرت بردند

مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند

مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد

کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

حسن لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:26 ق.ظ


حضرت زینب اربعین

حضرت زینب(س)-اربعین  

 

پایان گرفت این همه لحظه شماری ام

یک اربعین گذشت ز چشم انتظاری ام

یک اربعین گریسته ام، آب رفته ام

حالا به خون رسیده دو ابر بهاری ام

در چند گام مانده به قبرت بریده ام

این چند گامِ مانده می آیی به یاری ام؟

چِل شب برای دیدنت ای صاحب الزّمان

گرم نماز و گریه و شب زنده داری ام

سوغات کهنه پیرهن آوردم از سفر

شرمنده ام کنار تو از این نداری ام

بر نیزه خوانده ای به دل خاک هم بخوان

قرآن برای خواهرت ای تشنه قاری ام!

گر سر به زیر آمده ام داغ دخترت

گردیده است علّت این شرمساری ام

×××

عرب خالقی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:20 ق.ظ


حضرت زینب اربعین
 

زینب از سوی شام برگشته

یا به بیت الحرام برگشته

پی عرض سلام برگشته

وه چه با احترام برگشته 

آمده بوسه برحجر بزند

آمده برحسین سر بزند

رفت و خصم پلید را لرزاند

ناله هایش حدید را لرزاند

آنکه خنجر کشید را لرزاند

رفت و کاخ یزید را لرزاند

خطبه ای خواند و لشگر افتادند

یاد شمشیر حیدر افتادند

عجبی نیست،دختر زهراست

عجبی نیست،اسوه اش مولاست

عجبی نیست خطبه اش غراست

این فقط کار زینب کبراست

زهره ها را به خطبه آب کند

یک تنه شام را خراب کند

آفرین بر توان و غیرت او

آفرین خدا به همت او

در چهل منزل اسارت او

ذره ای کم نشد ز عصمت او 

برسرشانه اش علم آورد

پیش زینب یزید کم آورد 

آمد و باز دیده اش تر شد

دل او تنگ روی دلبرشد

درچهل روز مثل مادر شد

زائرمرقد برادر شد 

سوی این خاک تشنه آمد و گفت:

بوسه برخاک کربلازد و گفت:

السلام ای عزیز عطشانم

السلام ای امیر و سلطانم

السلام ای تمام ایمانم

السلام علیک حسین جانم

زینب آمد برادرم برخیز

عشق من جان مادرم برخیز 

درهمین جا رخم چو زهرا شد

هرچه غم بود در دلم جا شد

علی اکبر ارباَ اربا شد

بعد از آن قد و قامتت تاشد 

حسن ازداغ مادت افتاد

تن تو پیش اکبرت افتاد 

درهمین جا نظاره می کردند

دشمنان فکر چاره می کردند

رو به هم استخاره می کردند

مشک را پاره پاره می کردند 

چهره گرگها که واضح شد

تن عباس زیر پا له شد 

ظلم هارا که بیشتر کردند

قاسمت را که بی سپر کردند

اسبها از تنش گذر کردند

تا قدش را بلند تر کردند 

مثل گل روی خاک پرپر شد

سینه او شبیه مادر شد

در همین جا تو بودی و خنجر

یک تن و تیغ سی هزار نفر

ته گودال بودی و مادر

دید در ازدحام یک لشگر

ناگهان سنگ خورد و شیشه شکست

شمر برروی سینه تو نشست

پنجه تا زد کشید مویت را

تو گر فتی به خون وضویت را

خنجرش زخم کرد رویت را

خواست با تیغ خود گلویت را... 

آن طرف مادرت زمین افتاد

این طرف دخترت زمین افتاد 

در همین جا تنت زهم واشد

شمر از روی سینه ات پاشد

تازه دور تن تو بلوا شد

سرپیراهن تو دعواشد 

از سرت تا که خُود را بردند

هر چه بود و نبود را بردند 

یاس و نیلوفر و صنوبر سوخت

گوشه خیمه چند دختر سوخت

شعله افتاد وچند معجر سوخت

مثل آن لحظه ای که مادر سوخت 

جای پنجه به گونه ها افتاد

زجر برجان بچه ها افتاد

حیف این لاله ها که چیده شدند

همه از ساقه ها بریده شدند

روی این خاکها کشیده شدند

پیش هم روی نیزه چیده شدند

بسکه این کوفیان شرور و بدند

سرشش ماهه را به نیزه زدند

مانده بودم رباب را چه کنم

سینه های کباب را چه کنم

در حرم قحط آب را چه کنم

خیمه های خراب را چه کنم

دل زارم پر از تلاطم شد

دخترت نیمه های شب گم شد

قد من را ببخش تا مانده

بارها زیر دست و پا مانده

تو نگو دخترم کجا مانده

دخترت در خرابه جامانده

بوسه از توگرفت و پرپر شد

مثل آن روزهای مادر شد

روی دستم طناب را دیدم

وای...کشف حجاب را دیدم

بی تو شام خراب رادیدم

وای...بزم شراب رادیدم

پیش چشمم سرت تکان می خورد

چون لبت چوب خیزران می خورد 

حال با اشک جاری آمده ام

حال با بیقراری آمده ام

با دو صد زخم کاری آمده ام

حال باشرمساری آمده ام 

مادرش بیقرار و سرگشته ست

قبر اصغر کجای این دشت است 

نظری کن به اینهمه دردم

قافله را که خسته آوردم

تک و تنها بگو چه می کردم

من چگونه مدینه برگردم

چه جوابی به بستگان بدهم

بهتر آن است اینکه جان بدهم

 

مهدی نظری



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:16 ق.ظ


حضرت زینب اربعین
 

شکر خدا دوباره رسیدم کنار تو

حتّی شبی بدون تو خوابم نبرده است

باور نمی کنم که تو رفتی و بعد تو

زخم کبودی لبت از دست رفته بود

**

وقت وداع، دست تو داده توان به من

ور نه که با تو زینبت از دست رفته بود

با آخرین نگاه غریبانه ی تو و

زخم کبودیِ لبت از دست رفته بود

**

دیگر ببین که آینه ای زخم خورده ام

از سنگهای کینه و از موج اشک و آه

یک اربعین گذشته و حالا رسیده ام

تا جان دهم کنار تو در بین قتلگاه

**

هر جا که شد در آن شبِ شومِ پیاله ها

همراه چشم های ترت آتشم زدند

گاهی به روی نیزه و گاهی در آن تنور

یک اربعین به پای سرت آتشم زدند

**

آخر چگونه گریه نریزم به پای تو

وقتی غریبی و کفنت کهنه بوریاست

یک اربعین گذشت و سر اطهرت هنوز

خورشید سرخ و شعله ور روی نیزه هاست

**

حق داشت دخترت که برای تو دق کند

دیگر بیا و تازه نکن داغ لاله را

جا مانده پاره ی تنت آخر، بیا مگیر

از زینبت دوباره سراغ سه ساله را

**

شکر خدا دوباره من و خاک کربلا

حالا رسیده ام که بمیرم کنار تو

هر چند در مسیر سفر کشته بارها

همراه با سر تو، مرا نیزه دار تو

**

هستی هنوز مایه ی دلتنگی حرم

هستی هنوز بر سر نی سایه ی سرم

وقتش شده که خیمه ی ماتم به پا کنم

با رشته های چادر خاکیِ مادرم

 

                                                                                   یوسف رحیمی

[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت زینب اربعین
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:10 ق.ظ