تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب زینب وکوفه وشام

بیا ببین دلِ غمگینِ

امام حسین(ع)-دیر راهب

بیا ببین دلِ غمگینِ بی شکیبا را

بیا و گرم کن از چهره ات شبِ ما را

"من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکند"

که بی حرم چِه کُنَم غصه های فردا را

خیالِ کربُبلایت مرا هوایی کرد

بگیر بالِ مرا تا ببینیم آنجا را

به موجِ سینه زنانت قسم به نامِ توام

که بُرده گریه یِ ما آبرویِ دریا را

گدایِ هر شبم و کاسه گردم و ندهم

به یک نگاهِ کریمانه ات دو دنیا را

مرا ببر بِه چِشَم زیرِ پا مغیلان را

مرا ببر که ببینم به نیزه سرها را

خدا کند که بیایی شبی به روضه یِ ما

شنیده ام که به سر سر زدی کلیسا را

خوشا به پنجه ی راهب که شانه ات می زد

به آنکه بُرد دلِ راهبان ترسا را

به پیر مرد غریبی که شُست گیسویت

گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را

خوشا به بزم عزاخانه اش که تا دَمِ صبح

شنید پیشِ سرَت روضه هایِ زهرا را

لطفی





[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:20 ب.ظ


بیرون دویدم من ز خیمه،

بیرون دویدم من ز خیمه، گریه کردم
رأس تو را دیدم به نیزه، گریه کردم

دنبال طفلان حرم تنها دویدم
بعدِ تو یک روز خوش از دنیا ندیدم

آتشْ پرستار تن سجاد بود و …
کار همه اهل حرم فریاد بود و …

آتش به گیسوی یکی افتاد و میسوخت
دربین آتش طفل توجان داد و میسوخت

از دردِ کعب نی، یکی فریاد میزد
او سوی مقتل می دوید و داد میزد

دستی به رخسار سه ساله قاب گردید
سیلی به گوش کودکانت باب گردید

دیدم سکینه رو به سوی علقمه داشت
“بنگرعمو جان حال مارا” زمزمه داشت

آقا به تو گفتم “دعا کن من بمیرم”
تا که نباشم بعد تو ماتم بگیرم

بار غمت بر شانه ها تا شام بردم
سنگ از عدوی مرتضی، از بام خوردم

بزم شراب و خیزران و رأس در طشت
طفل سه ساله و خرابه ، یادِ آن دشت

ما را مدینه برنگرداندی.. بماند
جاخوش به نوک نیزه ای کردی.. بماند

تا که سرِ پاکت به نوک نی نشسته
زینب سرش با چوبه ی محمل شکسته

یک یادگارت در خرابه ماندْ، بی من
اما به زودی در کنارش میرسم من

درکوفه هم برحال ما رحمی نکردند
بر آل پاک مصطفی رحمی نکردند

محزون شدم اما اسیر غم نگشتم
غم روی غم دیدم ولیکن خم نگشتم

من هرچه دیدم غیر زیبایی ندیدم
از قتلگاه تو به عرش حقّ رسیدم

دکامین



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:41 ب.ظ


خون بهای تو

امام حسین(ع)-كوفه و شام

ای آنکه نیست غیر خدا خون بهای تو

خون سر شکسته ی من رو نمای تو

زینب سرش شکسته ولی سر شکسته نیست

سر خم نکرده پیش کسی جز خدای تو

قرآن بخوان اگر چه تو را سنگ میزنند

دین خدا نفس بکشد با صدای تو

زینب نفس نمی کشد ای نفس مطمئن

یک لحظه در هوای کسی جز هوای تو

تو سربلند بر سر نیزه بخوان بدان

زینب هم ایستاده بمیرد برای تو

من پای نی تو بر سر نی گریه می کنیم

تو مبتلای عشقی و من مبتلای تو

عرب خالقی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:59 ب.ظ


به خون نشسته چرا

حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام

به خون نشسته چرا ای حسین من رویت

سفیدتر ز  سپیده شده چرا مویت

هلال من که غروب تو زود و خونین بود

کبود گشته چنان روی مادرم رویت

نسیم چون که به تو می رسد شود خوشبو

شمیم باغ جنان می وزد زگیسویت

به روی نیزه سرت را به کوفه می بینم

ز کربلا دل من بوده در تکاپویت

بخوان دوباره تو قرآن که جان دهد برمن

صدای روح نوازی ز لعل دلجویت

وضو ز خون جبین می کنم در این محمل

نماز عشق بخوانم به طاق ابرویت

اگرچه بر سرنیزه نمی رسد دستش

سه ساله دخترتو می کند چوگل بویت

مکن نهان رخ خود را هنوز فرصت هست

که چند لحظه ببینم جمال نیکویت

به هرکجا که رَوی ای گل سرنیزه

در این سفر دل زینب بود پرستویت

به جان زینب خود کن عنایت و کرمی

که عاشق است «وفائی» به دیدن کویت

وفایی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:51 ب.ظ


حضرت زینب(س)-کوفه

حضرت زینب(س)-کوفه

خیال کن شب و ماه تمام هم باشد

به روى نیزه سر یک امام هم باشد

همیشه کوچه‌ی باریک دردسر ساز است

خدا نکرده اگر ازدحام هم باشد ...

تمام شهر اسیر ابهّتش گردد

اگرچه خطبه‌ی او بی‌کلام هم باشد

تمام کوفه شما را شناختند و زدند

گمان مکن که علیک‌السلام هم باشد

میان این‌همه اوباش... این‌همه دختر...

غم مواظبت از هرکدام هم باشد

امان از این‌همه آئینه و از این همه سنگ

اگر که جمعیتی بی‌مرام هم باشد

خیال کن نگران سر به نی باشی...

خیال کن همه جا پشت بام هم باشد...

و ناگهان سر بازار، پیش چشم همه

حراج معجر اهل خیام هم باشد

درست - تا کمر ناقه نور بوده ولی...

خیال کن که به دورش عوام هم باشد

شلوغی گذر و سنگ و موکشیدن و بعد...

در انتهای گذر بزم عام هم باشد

پرچمی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:04 ب.ظ


حضرت زینب(س)-دروازه کوفه

حضرت زینب(س)-دروازه کوفه

از بس شبیه فاطمه رویش کبود بود

گفت ای حسین ضاربت آیا یهود بود؟

پیشانی ات شکسته و تغییر کرده است

اصلاً کسی نگفت که جای سجود بود

آقا محاسن تو که خاکستری نبود

این صورت قشنگ تو کِی رنگ دود بود

من بارها از آن سوی دروازه تاکنون

دیدم سرت ز نیزه به حال فرود بود

با اینکه جای جای سر تو شکسته است

مانند ماه ، روی تو وقت ورود بود

پشت سرت کمی سر نیزه برون زده

بالا سرت چرا اثری از عمود بود

قرآن بخوان که قافله دلتنگ صوت توست

آیات تو همیشه برایم سرود بود

خواندی ز کهف آیه ای اما برای من

این آیه ها کُشنده تر از درد هود بود

رحمی به دخترت که چنین ناله می کند:

بابا یتیم گشتن طفل تو زود بود

نام تو بردم و عدویت تازیانه زد

نامی که مایۀ صلوات و درود بود

دستی که زد به فاطمه سیلی دوباره زد

آری به جان فاطمه دست یهود بود

ژولیده



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:02 ب.ظ


کاروان اهل بیت (ع) در کوفه

کاروان اهل بیت (ع) در کوفه

 مانند یک فرشته ی از پا نشسته بود

غمگین تر از همیشه در آنجا نشسته بود

هشتاد و چار حوریه دور نگاش بود

دور از نگاه مردم دنیا نشسته بود

بر روی دامنش که نسیم مدینه داشت

تنها نماد کوچک زهرا نشسته بود

پایین پای محمل مانند منبرش

موسی نشسته بود، مسیحا نشسته بود

می خواست خطبه ای به زبانش بیاورد

بی خود نبود این همه بالا نشسته بود

با یاد خانه ی پدری اش در آن گذر

اطراف کوفه را به تماشا نشسته بود

یک ماه می گذشت برای ظهورشان

مسلم کنار جاده ی آنها نشسته بود

در چشمهای رو به خدایش درآن غروب


تصویر یک هلال چه زیبا نشسته بود

دستش نمی رسید اگر شانه ای کند

در چند متریِ سر آقا نشسته بود



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:39 ب.ظ


امام حسین(س)-کوفه

امام حسین(س)-کوفه

هلالِ یك شبه بر نیزه دلبری داری

به شهرِ كوفه ظهوری پیمبری داری

چقدر زخمی و خاكستری شدی پیداست

عجیب دردِ سر از نورِ سروری داری

طلوعِ مغربِ خون بی خبر كجا رفتی؟

در این سه روزه نگفتی كه خواهری داری؟

چه دیده اند كه دست از تو بر نمی دارند؟

جز این سرِ سرِ نی، چیزِ دیگری داری؟

خروش أًمْ حَسِبَت كوچه كوچه را پُر كرد

چه بغضِ خسته ای و گریه آوری داری!

دلم هوای دمی روضه خوانیت كرده

اگر هنوز سرِ نیزه حنجری داری؟

دراین تجمع شادی و هلهله با من

برای سینه زدن خسته مادری داری

ز طاقِ گیسویت آیاتِ نور می ریزد

به دامنم تبعاتِ تنور می ریزد

دلی كه در قفسِ آهِ آتشین مانده

فقط به عشقِ تو در غربتِ زمین مانده

بزرگِ قافله، این بار تو شمارش كن

برای ماندنِ من، چند نازنین مانده؟

چه تكّه تكّه پَرِ نازِ شاپرك هایی

كه بینِ حلقه ی زنجیرِ آهنین مانده

به قدرِ زخمِ تو نذرِ شكستگی كردم

ادای نذرِ شریكت فقط جبین مانده

بیا و جای خودت را به نیزه محكم كن

هنوز سنگِ لبِ بام در كمین مانده

در این شلوغیِ بازار جای شُكرش هست

به حفظِ آبرو یك گوشه آستین مانده

دلِ رقیه ات از قصه ذوب می گردد

سخن بگوی، مرا دلخوشی همین مانده

شریف



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:38 ب.ظ


از شهر بی بابا
از شهر بی بابا بدم می آید اصلا
گاهی از این دنیا بدم می آید اصلا
از خار در صحرا بدم می آید اصلا
از نام بعضی ها بدم می آید اصلا

یک استخوان درد است بابا درگلویم

بر استخوانم ضربه دردی که می زد
آن سنگ دل در آن شب سردی که می زد
نیلی شد آن ناحیه ی زردی که می زد
شب بود دست مردِ نامردی که می زد...

با ضربه هایش آتشی تازه به رویم

در این سفر دارایی من حاصلم سوخت
آن قدر آتش بود که آب و گلم سوخت
از داغ پاهایم سراسر محملم سوخت
از ماجرای آن کنیزی که...دلم سوخت

عمه اجازه هست آن را هم بگویم؟

چشم عمو روشن که ما را خوار کردند
سیلی-لگد را دائما تکرار کردند
یک چشم را کور و یکی را تار کردند...
با ضرب سیلی تا مرا بیدار کردند

دیدم به روی نیزه هستی روبرویم

با باد آهی را به حسرت می کشم پس...
دستی به روی سر به سرعت می کشم پس...
از عمه جان خود خجالت می کشم پس...
از ریشه دردی بی نهایت می کشم پس..

شانه نزن با باد هم حتی به مویم

یا خون چکیده از من غم دیده یا اشک
آه است گاهی بغض گاهی بی صدا اشک
ای کوفه... ای شام بلا... ای کربلا...اشک
آن قدر گریه میکنم شاید که با اشک

خون لخته های دور لبها را بشویم




[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 10:29 ب.ظ


یادم نرفته
بالم شكسته، از پرم چیزی نگویم

از كوچ پر درد سرم چیزی نگویم

طوفان سختی باغ مان را زیر و رو كرد

از لاله های پرپرم چیزی نگویم

حق می دهم نشناسی ام؛ اما برادر

از آنچه آمد بر سرم، چیزی نگویم

وقت وداع ِ آخرت، عالم به هم ریخت

از شیون اهل حرم چیزی نگویم

آتش گرفتن گرچه رسم و سنت ماست

از دامن شعله ورم چیزی نگویم

بگذار سر بسته بماند روضه هایم

از ماجرای معجرم چیزی نگویم

 كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست

از گریه های مادرم چیزی نگویم

 

آن صحنه های سهمگین یادم نرفته

افتادنت از روی زین یادم نرفته

 

از نعل اسب و بوریا چیزی نگویم

از آن غروب پر بلا چیزی نگویم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد

از غارت خلخالها چیزی نگویم

 گفتم به تو انگشترت را در بیاور

از ساربان بی حیا چیزی نگویم

 در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد

اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم

 شهر علی نشناخت بانوی خودش را

از جامه های نخ نما چیزی نگویم

شاگردهایم سنگ بارانم نمودند

از چهره های آشنا چیزی نگویم

بی آبروها ! چادرم را پس ندادند

از این به بعد روضه را... چیزی نگویم

 

ای خیزران خورده ، لبم بی حس تر از توست

از خاك برخیز و بگو كه این سر از توست ؟

 

از خاطراتم همسفر چیزی نگویم

حتی كمی هم مختصر چیزی نگویم

منزل به منزل، محملم در تیررس بود

از سنگهای خیره سر چیزی نگویم

حتماً خبر داری مرا بازار بردند

آن هم منی كه…!؟ بیشتر چیزی نگویم

از درد پهلو لحظه ای خوابم نمی برد

از گریه هایم تا سحر چیزی نگویم

من در مدینه طشت دیدم، سر ندیدم !

از كاخ شام و طشت زر چیزی نگویم

طفلی سكینه داشت جان می داد از ترس

دق می كنم این بار اگر چیزی نگویم

دیدم كه ملعون تر از آن شامی ، یزید است

از جمله ی - باشد ببر- چیزی نگویم

 شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر

بی تو چگونه خانه برگردم برادر

قاسمی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 10:27 ب.ظ


كنج خرابه

همینكه كنج خرابه خدا خدا كردم

امام عاطفه را تا سحر صدا كردم

نه اینكه شكوه كنم از كبودیِ رویم

گلایه از دو یهودیِ بی حیا كردم

خرابه، با نفَس و گریه های ممتد خود

چه وحشتی به دل اشقیا به پا كردم

صدای گریة من در خرابه باعث شد

به حال عمه در آن معركه دعا كردم

خلاصه عاقبت از ره مسافرم آمد

خلاصه حاجت خود را خودم روا كردم

اگر چه چهره كبودم شبیه مادرتان

خوشم كه حقِّ علی را كمی ادا كردم

قربانی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:27 ب.ظ


ای سر شكسته،

آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن

زخم كنار چشم ترم را نگاه كن

از عمه ام اگر كه گلایه نمی كنی

ای سر شكسته، بال و پرم را نگاه كن

خواهی بگویمت چه قدَر ضربه خورده ام؟

دستِ كبود همسفرم را نگاه كن

آتش میان خیمه غرور مرا شكست

طاقت بیار و موی سرم را نگاه كن

مانند مادرت شده طفل سه ساله ات

باور نمی كنی كمرم را نگاه كن

عمه تمام راه، به جایم كبود شد

پایینِ پای نی سپرم را نگاه كن

قرآن بخوان ولی ز بلندای نیزه ها

كنج خرابه دور و برم را نگاه كن

خون می چكد ز نیزه وَ یا گریه می كند

عمه بیا كمی پدرم را نگاه كن

دستم، سرم، دو چشم ترم در می كند

از تازیانه ها اثرم را نگاه كن

كاخ یزید بر سرش آوار میكنم

بنشین و ناله سحرم را نگاه كن

(چوبی كه زد تو را به سرش خورد میكنم)

حالا غرور شعله ورم را نگاه كن

موی سرم فدای سر زخمی ات پدر

آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن

قربانی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 02:25 ب.ظ


اسیر كوچه شدن

اسیر كوچه شدن ارزش تو را دارد

سرت كه هست اسیریِ این چنینی هست

من از كنار بزرگان نمی روم هرگز

تو هر كجا بروی باز همنشینی هست

اگر چه سنگ مزاحم شده ست اما جا

برای آن كه به دامانِ من نشینی هست

بیا نشان مده خود را كه سنگ این مردم

درست می خورد آن جا كه مه جبینی هست

دوباره دور و بر محملم شلوغ شده

از این قبیل مكافات تا ببینی هست

اگر حریم تو بی معجرند اما شُكر

در این شلوغی بازار آستینی هست

یكی مقابل نجمه یكی مقابل من

كنار هر سری این جا دلِ غمینی هست

چه دیده است مگر مادرم كه از امشب

مدام پشت سرت ناله ی حزینی هست

تو و تنور، تنور و صدای یك مادر

میان مادر و فرزند بوسه چینی هست

ز راه مانده چهل منزل خراب شده

خدا به خیر نماید چه اربعینی هست

لطیفیان



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:43 ب.ظ


زینب وکوفه وشام
از تماس تازیانه هر تنی آزرده بود

صحنه را عباس اگر می دید بی شك مرده بود

تا غروبِ روز عاشورا خدا خود شاهد است

عمه ی سادات را كوچك كسی نشمرده بود

از همان ساعت كه سقا رفت سمت علقمه

حالِ زینب مثل زن های برادر مُرده بود

خواست در آغوش ِ خود گیرد حسینش را نشد

بس كه تیر و نیزه بر جسم حسینش خورده بود

فكر می كردند نفرین كرده در حالی كه او

دست هایش را برای شكر بالا برده بود

شاعر : کاظم بهمنی



[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:42 ق.ظ


شام وکوفه

زیباهلال یک شبه،ای سایه سرم

بالا نشته ای مرا  می کنی  نگاه

عالم همه پناه به  نام  تو  میبرند

حالا ببین که خواهرتوگشته بی پناه

 

تو قرص  ماه  بودی وحالا شدی هلال

دیشب مگرچگونه شبت کرده ای سحر

روی  تو سوخته  چونان  روی  مادرم

خاکستر است  لای  همه  گیسوان  سر

 

عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت

حالا تو روی  نیزه  و  من  بین  محملم

هربار نیزه دار ، سرت چرخ  می دهد

با هر تکان نیزه  تکان  می خورد  دلم

 

از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود

زخمی شده دو گونه تودروضوی خاک

دامن گرفته ام پی راس تو هرقدم

تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک

 

عمری ندیده است کسی سایه مرا

حالاببین که رنج وبلا یاورم شده

شاه نجف کجاست تماشا کند مرا

این آ ستین کهنه حجاب سرم شده

تعطیل گشته کاسبی نیزه ساز ها

بازار گرم،چادرومعجرفروشی شده

شخصی سوال کرد؟ببخشید ساربان

هستم پی کنیز،این دخترفروشی است؟

شاعر : قاسم نعمتی




[ ]
[ مرتبط با ] : زینب وکوفه وشام
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:04 ب.ظ