تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب عبدلله ابن الحسن

اشعارشب پنجم محرم


اشعارشب پنجم محرم

اشعارشب پنجم محرم – صمدعلیزاده

نه علمدار مانده در بر تو
ونه قاسم نه عون نه اکبر تو
روی سینهء تو عبدالله
رفت بعد از علی اصغر تو
حال سینه و دهان و سر و
دست و انگشتر است لشگر تو
آب که نبود باید گفت
خون گذشته است از سر تو
کار گودال چون گرفت بالا
همهمه شد به روی پیکر تو
در خیالش یکی درو می کرد
گندم ری به قیمت سر تو
یک نفر در هوای پیرهن است
دیگری فکر انگشتر تو
ویکی بیخیال تو اما
فکر گوشواره های دختر تو
چکمهء قاتلت چه سنگین بود
با جسارت نهاد بر پر تو
شمر جالس علی صدره
خنجر اما نمی برد سر تو
دیده انگار دشنه هم که زده
بوسه بر حنجر تو خواهر تو
نیزه و خاک اگر که بگذارند
می رسد یک نفس به حنجر تو
دست خالی نرفت از گودال
هر که آنجا رسید بر در تو
بانویی در کشاکش گودال
بر زمین خورد پیش پیکر تو
بانویی ناله میزد و می گفت
واحسیناه به جسم اطهر تو
ای ذبیح به خاک و خون غلطان
پرسشی داشتم ز محضر تو
بانویی که قد کمانتر بود
خواهرت بود یا که مادر تو
*********
اشعارشب پنجم محرم – مجتبی حاذق
از میان خیمه تا گودال … با سر آمده
این برادر زاده که جای برادر آمده
کیست این آزاده که پرواز دارد می کند
کیست این آزاده … انگار از قفس در آمده
هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و
از پس چشمان خیس خواهرت برآمده
با نوای لا افارق با نگاهی اشکبار
تا میان معرکه با حال مضطر آمده
خون ابراهیم در رگهاش جاری گشته است
مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده
مثل سقای حرم ، با بوسه ی شمشیرها
دستش آویزان شده … از جای خود درآمده
آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه
تا که تیری آمده ، یک تیر دیگر آمده
او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و
صبر تیر حرمله انگار که سر آمده
حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است
این برادرزاده که جای برادر آمده
***********************
اشعار شب پنجم محرم
خودش به دست خودش کودک انتخاب شده
ستاره ای است که هم سطح آفتاب شده
علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده
هزار مرتبه از این قضیه آب شده
هزار بار دم رفتنش به سمت جلو
یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده
عذاب می کشد از اینکه راه می رود و
تمام دلخوشی عمه و رباب شده
سپاه عمه اسیرند و طفل خوشحال است
که جزو لشکر عباس احتساب شده
مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست
که بین لشکریان کشتنش ثواب شده
کجای دشت نشستی بلند شو عباس
که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده
همین که تیر به سمتش روانه شد خندید
که با رقیه سر جنگ بی حساب شده
حسین کل کتاب غم است عبدالله
به تیر حرمله یک برگ این کتاب شده
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
**********************
اشعارشب پنجم محرم – مهدی صفی یاری
عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم
عمه با قاسم مگر اصلا برادر نیستم؟
سن و سالم را نبین از قد و قامت هم نپرس
پهلوانم من ، مگر از نسل حیدر نیستم؟
هی فقط امروز چسبیدی به من از صبح زود
دستهایم را رها کن من که دختر نیستم
تو به فکر بچه ها، زن ها، به فکر خیمه باش
من بزرگم ، لااقل کمتر ز اصغر نیستم
ناله هل من معین دارد کبابم می کند
من مگر عمه ز سربازان لشکر نیستم؟
گیرم این مردم همه دشمن، کسی هم نشوند
عمه جان دارد صدایم می کند، کر نیستم
یک عمو مانده برایم در تمام زندگی
دیگر اصلا فکر دست و بازو و سر نیستم
دارد آنجا عمه جان هی نیزه بالا می رود
حیف عمه ، قتلگه من پیش مادر نیستم
آسمان دارد صدایم می کند این الحبیب؟
من اگر بالم نسوزد که کبوتر نیستم
**********************
اشعارشب پنجم محرم
یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است
باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است
رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر
روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است
لب دو تا ،صورت دو تا ،اعضای این پیکر دو تا
تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است
نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست
قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است
خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست
روی جسم این حسینیه حسن افتاده است
جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن
پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است
جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو
حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
*************
اشعارشب پنجم محرم – علی اکبرلطیفیان
این کیست که طوفان شده میل خطر کرده
در کوچکی خود را علمدار دگر کرده
این که برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر کرده
اما تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتی عمه را هم خونجگر کرده
آنجا که دستی بر سر و روی عمو میزد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو میزد
از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم
من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم
ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم کرد
عبداللهم اما علیّ اکبرت هستم
دشمن غلط کرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم
گیرم ابالفضل نوامیس تو را کشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم
هرچند مثل من پریشانی ، گرفتاری
گیسو پریشانی مکن تا که مرا داری
عمه رهایم کن مرا مست خدا کردند
اصلاً تمامی مرا قالو بلی کردند
عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا که بازوی مرا شیر خدا کردند
بعد از غلاف کوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب کربلا کردند
آیا نمی بینی چگونه نیزه میریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا کردند
آیا نمی بینی چگونه چکمه هاشان را
بر سینه ی گنجینه الاسرار جا کردند
********************
اشعارشب پنجم محرم – محسن عرب خالقی
در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت: که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
از عرش، آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه
دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
********************
اشعارشب پنجم محرم – یوسف رحیمی
می‌روم بی‌قرار و بی پروا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
می‌روم که دلم شده دریا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
می‌روم عاقبت به خیر شوم
همدم قاسم و زهیر شوم
واپسین لحظه های عاشورا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
هر دلی در خروش می‌آید
غیرت من به جوش می‌آید
قد و بالام کوچک است اما
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
بعد عباس و قاسم و اکبر
آه دیگر پس از علی اصغر
بی فروغ است پیش من دنیا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
صبر کردن دگر حرام شده
آه حجّت به من تمام شده
بشنوید این صدای قلبم را
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
هر طرف تیر و نیزه و دشنه
همه لشکر به خون او تشنه
مانده تنها عموی من تنها
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
منم و بغض ناگزیری که …
منم و لحظه خطیری که …
چشم دارد به دست من بابا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
می‌دهم من تمام هستم را
سپرش می‌کنم دو دستم را
در رگم خون مادرم زهرا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
بین طوفان نیزه و خنجر
می‌روم تا شوم چنان اکبر
ارباً اربا ، مقطع الأعضاء
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
********************
اشعارشب پنجم محرم – حسن لطفی
پا گرفته در دلم آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و سینه آتش دان شده
اشکهایم می چکد بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام موسم باران شده
بین این گودال سرخ در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین غرق در طوفان شده
صد نیستان ناله را هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست آه سرگردان شده
یک طرف من بودم و عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و خنجری عریان شده
نیزه ای خون می گریست پای زخم کاریش
قصد زخمی تازه داشت دشنه ای پنهان شده
حال با دستت بگیر در میان تیغ ها
زیر دستی را که از پوست آویزان شده
********
اشعارشب پنجم محرم – حسن لطفی
عمه محکم گرفته دستش را
داشت اما یتیم تر می شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخیم تر می شد
باورش هم نمی شد او باید
بنشیند فقط نگاه کند
بزند داد و بعد هر تیری
ای خدا کاش اشتباه کند
این هم از عشیره می باشد
مرگ بازیچه ایست در دستش
مرگ را می زند صدا اما
حیف افتاده بند بر دستش
یادش افتاد روضه هایی را
که عمویش کنار او می خواند
حرف مادر بزرگ را می زد
روضه شعله را عمو می خواند
مادرش پشتِ در که در افتاد
نفسی مادرانه بند آمد
شیشه ای خورد شد به روی زمین
راه کوچه به خانه بند آمد
دستهای پدر بزرگش را
بسته و می کشند اما نه
دست مادر به دامنش افتاد
گفت تا زنده است زهرا نه
چل نفر می کشند از یک سو
دست یک بار دار سَد می شد
بین کوچه علی اگر می ماند
که برای مغیره بد می شد
کار قنفذ شروع شده اما
دخترش برد عمع آنجا بود
خواست تا سمت مادرش بدود
آنکه دستش گرفت بابا بود
پسر مجتبی است این دفعه
نوبت زینب است او ندود
داشت می مُرد داشت جان می داد
وای بر او که تا عمو ندود
نه که گودال،کوچه را می دید
همه افتاده بر سرِ مادر
به کمر بسته چادرش اما
به زمین خورده معجر مادر
تا ببیند چه می شود باید
به نوک پای خویش قد بکشد
شرط کردند هرکه می آید
از تنش هر که نیزه زد بکشد
از همانجا به سنگ اندازان
داد می زد تورو خدا نزنید
وای بر من مگر سر آورید
اینقدر سخت نیزه را نزنید
زره اش را که کندید از تن
اینکه پیراهن است نامردا
از روی سینه چکمه را بردار
وقت خندیدن است نامردا
هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت
پخش هر گوشه بوی گل می شد
کم کم احساس کرد انگاری
دستهای عمه شُل می شد
دست خود را کشید تا گودال
یک نفس می دوید تا گودال
از میان حرامیان رد شد
بدنش را کشید تا گودال
باز هم پای حرمله وا شد
پیچ می خورد حنجری ای وای
دید در آخرین نگاه حسین
دست طفلی مقابلش افتاده
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
این هم از جنس آسمانی هاست
حیدری از عشیره ی زهراست
یاکریم است و با کریمان است
رود نه برکه نه خودش دریاست
خون خیبر گشا به رگ هایش
او که هست؟ از نژاد شیر خداست
با جوانان هاشمی بوده
آخرین درس خوانده ی سقاست
می نویسد عمو و  بر لب او
وقت خواندن فقط فقط باباست
مجتبی زاده ای شبیه حسن
شرف الشمس سید الشهداست
عطری از کوی فاطمه دارد
نفسش بوی فاطمه دارد
کوه آرامشی اگر دارد
آتشی هم به زیر سر دارد
موج سر میزند به صخره چه باک
دل به دریا زدن خطر دارد
پسر مجتبی است می دانم
بچه ی شیر هم جگر دارد
همه رفتند  او فقط مانده
حال تنهاست و یک نفر دارد
آن هم آن سو میان گودالی
لشگری را به دور و بر دارد
آرزو داشت بال و پر بشود
دست خود را رها کند بدود
جگرش بی شکیب میسوزد
نفسش با لحیب میسوزد
می وزد باد گرم صحرا و
روی خشکش عجیب میسوزد
بین جمع سپاه سیرابی
یک نفر یک غریب میسوزد
دست بردار از دلم عمه
که تنم عنقریب میسوزد
روی آن شیب گرم میبینی؟
روی شیب الخضیب میسوزد
سینه اش را ندیدی از زخمِ…
…نوک تیری مهیب میسوزد
چشم بلبل که خیره بر گل شد
ناگهان دست عمه اش شل شد
دید چشمی به آسمان وا بود
تشنه ای بود میان خونها بود
لحظه های جسارت وغارت
در دل قتله گاه بلوا بود
رحم در چشم نانجیبی نیست
بین خولی و زجر دعوا بود
دید دست جماعتی نامرد
تکه های لباس پیدا بود
حجمی از دشنه ها به هم می خورد
لبه ی تیغ ها مهیا بود
لبه ی دشنه ها که پایین رفت
ساقه ی نیزه ها به بالا بود
داد می زد حرامزاده  نزن
پسرش را ز دست داده نزن
خنده بر اشکهای ما نکنید
این چنین با غریب تا نکنید
دستهای مرا جدا سازید
تار مویی از او جدا نکنید
پیر مرد است بر زمین خورده است
نیزه ی خویش را عصا نکنید
نعل تازه بر اسبها نزنید
حلقه در حلقه چکمه پا نکنید
آب هم نخواستیم ای قوم
به تنش تیغ ونیزه جا نکنید
با خدا حرف می زندآرام
جان زهرا سر و صدا نکنید
دستش از کتف او جدا تا شد
باز هم پای حرمله وا شد
**********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
دستش به دست زینب و میخواست جان دهد
میخواست پیش عمه عمو را صدا زند
می دید آمده ببردسهم خویش را
بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند
سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد
دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند
در بین ازدهام حرامی و نیزه دار
درمانده بود حرمله تیرش کجا زند
از بس که جا نبود در انبوه زخمها
تیغی زتن کشیده و تیغی به جا زند
پا میزنند راه نفس بند آوردند
پر میکنند تا که کمی دست و پا زند
خون از شکاف وا شده فواره میزند
وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند
طاقت نداشت تا که ببیند چه میشود
طاقت نداشت تا که بماند صدا زند
طاقت نداشت تا که…صدای پدر رسید
پربازکرد پربسوی مجتبی زند
دستش کشید و هرچه توان داشت میدوید
تیغی ولی رسید که آن دست را زدند
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم
دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار تپیدم که بمیرم
با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب
وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسین ایزدی
طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی
من باشم و در حسرت سقا بمانی
من عبد تو بودم که عبدالله گشتم
نعم الامیری، عالی اعلا بمانی
فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد
من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!
قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت
من می دهم جان در ره تو تا بمانی
آقا نبینم در ته گودال باشی
ای زینت دوش نبی بالا بمانی
بالا نشینی و تو را پایین کشیدند
زیر لگدها زیر دست و پا بمانی
لعنت به این آب فرات و خنده هایش
راضی شده لب تشنه در این جا بمانی
با این که چندین عضو از جسم تو کم شد
تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی
************
اشعار شب پنجم محرم – استادسازگار
برای ترک سر، آماده بودم
از اوّل دل به مهرت، داده بودم
عموجان بر سرم، منّت نهادی
من از قاسم، عقب افتاده بودم
***
ز خون، گلرنگ شد آیینۀ تو
فروشد نیزه، بر گنجینۀ تو
الهی کور گردم تا نبینم
زند قاتل، لگد بر سینۀ تو
*********
اشعار شب پنجم محرم– سید علی رکن الدین
آی لشگر منم آن یار اباعبدا…
عاشق و تشنه ی دیدار اباعبدا…
بس که میسوزم و تبدار اباعبدا..
یوسفم لیک خریدار اباعبدا…
باکلافی سر بازار اباعبدا…
ره گشایید که ظرف عسلی می آید
عاشق و تشنه ی خیر العملی می آید
پسر کوچک شیر جملی می آید
نوه ی حیدر کرار، علی می آید
هستم امروز سپه دار اباعبدا…
باد ها سوی مدینه خبرش را بردند
بر مشام همه بوی جگرش را بردند
هم کلاخود سرش هم سپرش را بردند
دیدم ای وای که شال کمرش را بردند
که کشیده ست کجا کار اباعبدا…
شده دعوا سرسکه، سر لقمه، سر نان
شده دعوا به سر غارت گل پیرهنان
به نیایش چوگشود آن شه مظلوم زبان
حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان
نیزه شد پاسخ هربار اباعبدا…
گرگها ! پاره تن یوسف زهرا نکنید
اینقدر نیزه به پهلوی عمو جا نکنید
اینقدرحفره در این موم عسل وا نکنید
لااقل نیزه ی خود در تن او تا نکنید
مادرش آمده دیدار اباعبدا…
همه ی دشت شده ناله ی وا حزن و محن
مادرش آمده و عمه و بابام حسن
هی از این فاصله ی کم به لبش تیر نزن
دست من هست، نگو از سر معشوق سخن
دست من هست جلودار اباعبدا…
عاقبت ناله شدم در همه جا پیچیدم
بغل حضرت معشوق کمی خندیدم
یک کسی نیزه زد و من به عمو چسبیدم
دست من قطع که شد هیبت سقا دیدم
ای به قربان علمدار اباعبدا…
*************
اشعارشب پنجم محرم — یاسرمسافر
((به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد ))۱
هرچه کردیم که در خیمه شود بند نشد
پدرش کوهی پر از صبر و شکیبایی بود
به پدر این گل معصوم همانند نشد
از همان لحظه ی پرواز کبوترهایت
آشنا صورت او با گل لبخند نشد
ظاهرا پیش من اما دل او در گودال
زیر شمشیر غمت بود که پابند نشد
خواهرت نیست مقصر تو خودت میدانی
سعی کردم که نیاید به خداوند نشد
سهمش ای کاش سه شعبه نشود آه ولی
در تمامی ِ مقاتل ننوشتند ، نشد
آنچنان دوخت سه شعبه بدنش را به حسین
اندکی فاصله مابین دو دلبند نشد
***********
اشعارشب پنجم محرم — قاسم نعمتی
در کوی عشق زنده مرام پدر کنم
با یاد غربت تو جهان خون جگر کنم
عمریست روی دامن پر مهرت ای عمو
صبحم به شام و شام وصالم سحر کنم
شمشیر می کشد سَر یار مرا زند
من فاطمه نژادم و دستم سپر کنم
برخیز، عمه گر برسد بنگرد تو را
افتاده ای به خاک، چه خاکی به سر کنم
رفته عمو به علقمه اما نیامده
کن صبر تا عموی رشیدم خبر کنم
راهِ فرات بسته شده! آه می کشی؟
با خون حنجرم لب خشک تو تر کنم
با قتل صبر و نحر گلو عاقبت عمو
در احتزاز پرچم سبز پدر کنم
پهلوی پاره روی سنان یادگاری است
بر روی نیزه صحبتی از میخِ در کنم
بازیچه شد به روی سنان جسم بی سرم
در راه غربت تو دگر ترک سر کنم
************
اشعارشب پنجم محرم — حسن لطفی
گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم
و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم
تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم
ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم
رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما
نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا
به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا
با دل ماسه نفرراه بیا راه بیا
چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا
تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا
تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند
تند بادند که در معرکه برخاستند
باز میدان ز تو جنبش طوفان با من
تخت از آن توو پیش تو جولان با من
شاه پیمانه ز تو عهد به پیمان با من
ذره ای غم به دلت راه مده جان با من
آمدم گرم کنم گوشه بازارت را
تا نگاهی بکنی این سر بدهکارت را
به کفم خیرعمل خیرعمل آوردم
دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم
من از این دشت شقایق دوبغل آوردم
دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم
تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند
شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند
دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم
دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم
بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم
تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم
به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم
چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم
دختر مادرم و جان پس در خواهم داد
او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد
جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد
میخ اگر خوردبه تن تن به تبر خواهم داد
چادرش را به کمر بست اگر می بندم
دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم
قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد
تازه میکرد نفس را و مجدد می زد
وای از دست مغیره چقدر بد می زد
جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد
مادرم ناله بجز آه علی جان نکشید
دست او خرد شد و دست زدامان نکشید
وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود
حرمم صاحب یک نه دو علمدار شود
لشگری پا و سر و دست تلنبار شود
بچه شیر خودش شیر جگردارشود
در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد
خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد
وقت اوج دو کبوتر دوبرادر شده بود
نیزه و تیر تبرهادوبرابرشده بود
خیمه ای سد دوچشم تر مادر شده بود
ضربه هاشان چه مکرر چه مکرر شده بود
روی پیشانی زینب دوسه تاچین افتاد
تا که از نیزه سر این دو به پایین افتاد
************
اشعارشب پنجم محرم — محسن عرب خالقی
حال دل خیلی خرابه، کار دل ناله و آهه
شب پنجم محرم، دل ما تو قتلگاهه
چقدر تیر چقدر سنگ، چقدر نیزه شکسته
روی خاک، تو موجی از خون، یوسف زهرا نشسته
دل من ترسیدی انگار، که نمیری توی گودال
نمی بینی مگه آقات، چقدر زده پر و بال
اون کیه میره تو گودال، گمونم یه نوجونه
مثه بچه شیر می مونه، وقتی که رجز می خونه
میگه من هنوز نمردم، که عمومو دوره کردید
سی هزار گرگ دور یک شیر، به خدا خیلی نامردید
از امامش مثه مادر، تو بلا دفع خطر کرد
جلوی طوفان شمشیر، لاله دستشو سپر کرد
توی خون داره می خنده، عمو جون دیدی که مردم
اگه تو خیمه می موندم، جون عمه دق می کردم
خدارو شکر نمی مونم، تو غروب قتل و غارت
مثه بابام نمی بینم، سوی ناموسم جسارت
خدا رو شکر نمی بینم، دست عمه رو می بندن
پای نیزه ی ابالفضل، به اسیری مون می خندن
*********
اشعارشب پنجم محرم — عباس احمدی
گاهی دلم برای پدر تنگ می شود
دلگیر از این زمانۀ نیرنگ می شود
اینجا کسی یتیم نوازی نمی کند
اینجا نصیب صورتمان چنگ می شود
عمه بیا اجازه بده تا رها شوم
رحمی بر این یتیم که دلتنگ می شود
عمه بگو چگونه تماشا کنم، ببین
دارد سرِ عبایِ عمو جنگ می شود
پیراهنی که داشت عمویم سپید بود
از فرط زخم، قرمز پُر رنگ می شود
من می روم سپر بشوم حیف کوچکم
پیشانی اش ولی هدف سنگ می شود
ناکام اگر که من بروم باز بهتر است
این زندگی بدون عمو ننگ می شود
شکر خدا نصیب من و اصغرت یکی است
شمشیر با سه شعبه هماهنگ می شود



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:44 ب.ظ


عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(

عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد

به خدا عشقِ عمو بود سبکبالم کرد

غربت اوست که تبدیل به این حالم کرد

آنکه با جامِ مِی اَش مست ،همه عالم کرد

مست، بی دست شود، میکده بی سر خواهد

دل در این راه فقط یاریِ دلبر خواهد

دلِ عاشق، سپر‍‍ِ فاصله خواهد چکند

دفعِ تیرِ سه پرِ حرمله خواهد چکند

طالبِ وصل،دگر حوصله خواهد چکند

با گرفتاریِ یک، قافله خواهد چکند

گر چه از مادریِ عمۀ خود ممنونم

کربلایی شدنَم را به عمو مدیونم

عموی بی کس و تنهام مرا میخواند

سید و سرور و مولام مرا میخواند

یک طرف غربت آقام مرا میخواند

یک طرف وعدۀ بابام مرا میخواند

همه دارند به لب ذکرِ اباعبدالله

و عمو خواند مرا،گفت بیا عبدالله

وای عمه!بخدا خون عمو ریخته شد

نیزه ها از همه سو با تنَش آمیخته شد

خاک و خون از تَهِ گودال برانگیخته شد

تا رسیدم به عمو دست من آویخته شد

سپرِ جان عمو در وسط عدوانم

من پریشانِ عمو،زیر سم اسبانم

عمه جان بهرِ عمو نَه بَر و بازو مانده

نه سر و صورت و نه گیسو و اَبرو مانده

نه مُچِ دست،،وَ نه دندۀ پهلو مانده

نه به جانِ علی اکبر سرِ زانو مانده

هر چه ضَربَست من از جان عمو میگیرم

دشمنم گر نَکُشد از غم او میمیرم

تشنه را آب دهند،ضربه زدن یعنی چه

بوسۀ نیزه به دندان و دهن یعنی چه

کُشتن و اینهمه خوشحال شدن یعنی چه

کَندنِ پیرهنِ پاره ز تن یعنی چه

عمه جان وقتِ اسیریست مهیا بشوید

بعد از این شاهد خون گریۀ زهرا بشوید

ژولیده



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:48 ب.ظ


به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد

در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد

در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ریشه دارد پسر و دستِ کَرَم می گیرد

دو سه سالِ دگر او نیز عَلَم می گیرد

تا که تکبیر کِشَد غم جگرش می ریزد

و چنان می پَرد عُقاب پَرَش می ریزد

اَشهدُاَنَکِ او جانِ ولی الله است

نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است

پیش او هم که محال است هماوَرد شوند

چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند

عمه اش آیِنه یِ مادر از او ساخته است

و عمو نیز علی اکبر از او ساخته است

آمده آخرِ این راه رگش را بدهد

آمده پیشِ عمو شاه رگش را بدهد

باید او هم بِپَرَد گرچه امانت باشد

نتواند که بماند و غنیمت باشد

چه کُنَد گر نشود مویِ پریشان بِکشَد

دست بسته نتواند که گریبان بِکشَد

عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است

کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود

کوه بود عمه ولیکن فَوَرانش او بود

پیش عمه قدمی چند به زحمت برداشت

غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت

یا که باید بِرَوَد یا بِزَنَد بر سرِ خویش

یا که فریاد کِشَد تا نَفَسِ آخرِ خویش

تازه انگار که از حِسِ یتیمی پُر شد

شده با پا بِدَوَد یا برسد با سرِ خویش

می وزد بادِ جگر سوزی و می سوزد او

مثلِ پروانه رسیده است به خاکسترِ خویش

مثلِ یک چلچله خود را به قفس می کوبَد

آنقدر تا شکند سینه و بال و پَرِ خویش

هیچ کَس نیست...فقط اوست نرفته میدان

شرمگین می شود از دیدنِ دور و بَرِ خویش

عمه اش خیره به گودال زمین می اُفتَد

عمه یک دست نهاده است رویِ معجرِ خویش

فرصتی شُد بِکِشَد بال در آغوشِ پدر

تا ببیند پسرش را به رویِِ پیکرِ خویش

دید اُفتاده به جانش تبرِ گلچین ها

دید در دستِ خزان ساقه یِ نیلوفرِ خویش

آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید

کاش می شُد بِبَرَد آب به چشم ترِ خویش

کاش می شد که سنان نیزه یِ خود را نَزَنَد

شمر بازی نَکُنَد اینهمه با خنجرِ خویش

ضربه یِ محکمِ یک تیغ که پایین آمد

نذرِ لبخند عمو کرد یتیمی پَرِ خویش

آخرین تیرِ خودش را به کمان حرمله بُرد

گردنش شد سپرش باهمه یِ حنجر خویش

**

ساربان گوشه ای آرام نشسته اِی وای

بعدِ غارت بِرَوَد بر سرِ انگشترِ خویش

لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:47 ب.ظ


ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت

تیری رسید و جسم عبدالله را هم

بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت

سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای

با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت

گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست

در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت

در اصل عبدالله با اهدای بوسه

لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت

رحیمی



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:45 ب.ظ


حوصله زنجیر شده

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(

بسكه بر پایِ دلم حوصله زنجیر شده

طفلی از هولِ غمِ بی كسیت پیر شده

نیزه بر پهلویِ تو نیّتِ قد قامت كرد

ای وضویِ تو ز خون لحظۀ تكبیر شده

دیدم از خیمه به صورت به زمین افتادی

كار از كار گذشته، نكند دیر شده؟

نكند باز عمو دست به خیرات زدی؟

همۀ دشت به سویِ تو سرازیر شده

آب كردی جگرم، آب مگر خواسته ای

كه سر و كارِ تو با این همه شمشیر شده

این همه فاصله ما بینِ نفسهات ز چیست؟

پنجۀ كیست كه با مویِ تو درگیر شده؟

آمدم رو به سراشیبیِ گودال، مرو

دو قدم مانده، تحمل كن و از حال مرو

آمدم زخم كسی بر بدنت نگذارد

لشكری دست به تركیبِ تنت نگذارد

آمدم سهم كسی از تو نخواهد ببرد

تیغ بر بالِ كبوتر شدنت نگذارد

زینتِ دوشِ نبی ، سینۀ تو پا نخورد

زنده تا هست یتیمِ حسنت، نگذارد

یوسفِ عمّه، به جانِ تو قسم هیچ كسی

دست حتی به پَرِ پیرهنت نگذارد

پسرت بودم، از این پس سپرت خواهم شد

شمر تا چكمه به رویِ دهنت نگذارد

گرچه این تیغ به قصدِ سرِ تو می آید

بازویِ كوچكِ این سینه زنت نگذارد

دستِ من شكر خدا را، كه به كار آمده است

استخوان تا شده، با پوست كنار آمده است

شریف



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:35 ب.ظ


تا که عمامه از سرت افتاد

عبدالله ابن الحسن(ع)

تا که عمامه از سرت افتاد

تیر خوردی و پیکرت افتاد

یک سه شعبه دوباره حرمله زد

تپش قلب اطهرت افتاد

ای عمو جان تو رفتی از حال و

بر سرم اشک خواهرت افتاد

مثل اصغر سرت که بالا رفت

نیزه ای زیر حنجرت افتاد

نفست را گرفته این  نیزه

آه آهِ مکررت افتاد

صورتت تا به روی خاک آمد

فاطمه در برابرت افتاد

آمده مادری کند زهرا

بر سر دامنش سرت افتاد

در کنار نگاه تو دستِ

یادگار برادرت افتاد

با صدای شکستن دستم

عمه ام یاد مادرت افتاد

حنجر من شبیه اصغر شد

سر من مثل اصغرت افتاد

جان بابا قبول کن از من

هدیه ای که به محضرت افتاد

شکریان




[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:27 ب.ظ


از نسل حیدرم

از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو
از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو
با سن و سال کوچکم آماده ام عمو
افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو

حالا زمان مردی و پیکارم آمده
بابایم از مدینه به دیدارم آمده

کشته شدن به راه تو باشد سعادتم
چشم انتظار لحظه پاک شهادتم
من هم مدافع حرمم، از ارادتم
هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم
ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت

دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو
با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو

هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت
در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت
اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت
وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت
دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود
دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود

دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما
این حنجرم فدای علی اصغرِ شما
امروز که فتادم عمو در برِ شما
شد زنده روضه های غمِ مادر شما
از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو
از من بریده شد به رهت بازو ای عمو

رضاباقریان



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:23 ب.ظ


حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

مرد میدان بلا ، بیم ز اعدا نکند

عرصه هر چند که شد تنگ ، محابا نکند

لشگر غیر اگر طعنه به شورش بزند

عاشق دلشده یک ثانیه حاشا نکند

آن یتیمی که تو یک عمر بزرگش کردی

چه کند لحظه ی غم گر به برت جا نکند

بدترین درد در عالم به خدا بی پدری است

جز اجل درد مرا هیچ مداوا نکند

غیر دستان نوازشگر گرم تو عمو

گره کور مرا هیچ کسی وا نکند

نیست عبدالله تو ، آنکه در این فقر وفا

دست ناقابل خود را به تو اهدا نکند

چشم تو گفت : میا راه بسی دشوار است

قاتل سنگ دلم با تو مدارا نکند

سرم امروز به پای تو بریده خوش باد

سر شوریده که اندیشه ی فردا نکند

موی من دست عدو ، پای عدو بر تن تو

خواهرت کاش که این صحنه تماشا نکند

نیزه ای گفت : که خون تو مکیدن دارد

کاش با حنجر تو تیغ چنین تا نکند

کاش صد بار عدو دست مرا قطع کند

معجر از پردگیان حرمت وا نکند

هاشمی



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:13 ب.ظ


حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند

باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند

کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند

قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش

کیست این طفل که تفسیر کند مردن را

سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را

غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را

یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش

واژه ای نیست به مداحی این آزاده

چه مقامی است خدا داده به آقازاده

از کجا آمد و راهش به کجا افتاده

دامن پاک عمو بود از اول وطنش

بی زِرِه آمد و جان را زِرِه قرآن کرد

بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد

بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد

بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش

از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت

جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت

ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت

مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش

بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد

خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد

بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد

بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش

چه پذیرایی نابی است در این مهمانی

خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی

عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی

پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش

همچو بابا همه اسرار نهان را می دید

بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید

او لگد خوردن دندان و دهان را می دید

دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش

مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد

دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد

ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد

در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش

تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد

زودتر از همه کس رأس به دامانش داد

لب خندان پدر آمد و درمانش داد

مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش

ژولیده



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:12 ب.ظ


وای عمو!

مصحف ما، چه به هم ریختنت! وای عمو!

چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو!

همۀ رختِ تو غارت نشده، پاره شده

بس که یکپارچه با پا زدنت وای عمو!

آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک

تیرها را بکشم از بدنت وای عمو!

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند

چه شلوغ است سر پیرهنت وای عمو!

آنقدر نیزه زیاد است نمی دانم که

بکشم از بدنت یا دهنت وای عمو!

لطیفیان



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:08 ب.ظ


عبدالله بن حسن - غزل

هیچکس چون من به کار عشق، مشتش وا نشد
هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا نشد
خوب جنگیدن به مقتل کار هر سردار نیست
این مدال عشق جز من بر کسی اعطا نشد
دستهایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف
هیچ دستی مثل دست من سپر اینجا نشد
شیوه ی اعجاز دستم دشمنان را کور کرد
دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد
پیش مرگانِ نماز آیند تشویقم کنند
پیش مرگی مثل من قربانی مولا نشد
می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا
حیف چون سقّا دو دستم هدیه بر زهرا نشد
لحظه ی جان دادن تو شرح صدرت می شوم
بر فراز سینه ای قرآن چنین معنا نشد
تو به مقتل هم یتیمان را نوازش می کنی
هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد
ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو!
بِه که با زنها اسیری رفتنم امضا نشد
تا قیامت ای عمو از عمّه ام شرمنده ام
او حریف این سماجتهای بی پروا نشد
پیش معراج شهیدان آبرویم رفته بود
هیچ شرمی آبرویش این چنین احیا نشد
چونکه آهنگ اسیری را شنیدم در حرم
خواستم با عمّه باشم ای عمو امّا نشد

ژولیده



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:33 ب.ظ


عبدلله ابن الحسن

وقتی تمام لشگریان هار میشوند

دور و بر عمو همه خونخوار میشوند

امثال شمر و حرمله بیکار میشوند

از نو دوباره وارد پیکار میشوند

 

باید برای شاه غریبم سپر شوم

باید که آماده ی رفع خطر شوم

 

ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست

ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست

ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست

ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست

 

 

ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد

عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد

 

سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان

سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان

نذر امیر کرببلایم کن عمه جان

آخر شهید خون خدایم کن عمه جان

 

دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش

هستی من بود... پدر و مادرم فداش

 

دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند

کفتارها به معجرتان چنگ میزنند

باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند

این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند

 

من میروم فدایی آقای خود شوم

نه ، میروم فدایی بابای خود شوم

 

گودال میروم  سپر حنجرش شوم

گودال میروم که فدای سرش شوم

مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم

یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم

 

وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم

وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم

 

ملعون رسید؟ فدای سرت غصه ای نخور

خنجر کشید؟ فدای سرت غصه ای نخور

دستم برید ؟فدای سرت غصه ای نخور

حلقم درید؟ فدای سرت غصه ای نخور

 

هرچند به زخم نیزه من عادت نداشتم

اما به من حق بده طاقت نداشتم

شعرخاکساری



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 04:53 ب.ظ


عبدالله بن حسن - غزل

وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد

از درد تو تمام تنم تیر می کشد

 

طاقت ندارم اینهمه تنها ببینمت

وقتی که چله چله کمان تیر می کشد

 

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی

پای مرا به بازی تقدیر می کشد

 

ای قاری همیشه قرآن آسمان

کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد

 

این که ز هر طرف نفست را گرفته اند

آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

 

بر خیز ای امام نماز فرشته ها

لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد

 



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:05 ق.ظ


عبدالله بن حسن - غزل
عبدالله بن حسن - غزل

بانک اشعار اهل بیت (ع)

در سرش طرحِ معمّا می کرد

با دل عمّه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را -

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه مهیّا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال، هجوم خنجر -

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو -

ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت

ذبح گشتم به روی دامانت



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:24 ق.ظ