تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب باز گشت به مدینه

باز گشت کاروان به مدینه
 

دیده بگشا و ببین زینبت آمد مادر

زینب خسته و جان بر لبت آمد مادر

 

از سفر قافله‌ی نور دو عینت برگشت

زینبت با خبرِ داغ حسینت برگشت

 

یاد داری كه از این شهر كه خواهر می‌رفت

تك و تنها كه نه ، با چند برادر می‌رفت

 

یاد داری كه عزیز تو چه احساسی داشت

وقت رفتن به برش قاسم و عباسی داشت

 

یاد داری كه چگونه من از اینجا رفتم؟

با حسین و علیِ‌اكبر ِ لیلا رفتم

 

بین این قافله مادر ، علی ِاصغر بود

شش برادر به خدا دور و بر خواهر بود

 

ولی اكنون چه ز گلزار مدینه مانده؟

چند تا بانوی دلخون و حزینه مانده

 

مردها هیچ ، ز زنها هم اگر می‌پرسی

فقط این زینب و لیلا و سكینه مانده

 

نوه‌ات گوشه‌ی ویرانه‌ی غربت جا ماند

سر ِخاك پسرت نیز عروست جا ماند

 

باوفا ماند كه در كرب و بلا گریه كند

یك دل سیر برای شهدا گریه كند

 

ولی اكنون منم و شرح فراق و دردم

دیگر از جان و جهان بعد حسین دلسردم

 

آه...مادر چه قدَر حرف برایت دارم

بنِگر با چه قَدَر خاطره بر می‌گردم

 

جای سوغات سفر ، موی سفید و دلِ خون...

...با تن نیلی و این قدّ كمان آوردم

 

ساقه‌ی این گل یاس تو زمانی خم شد

كه ز سر سایه‌ی آن سرو ِ روانم كم شد

 

كربلا بود و تنش بی‌سر و عریان افتاد

جای تشییع ، به زیر سمِ اسبان افتاد

 

باد می‌آمد و می‌خورد به گلبرگ تنش

پخش می‌شد همه سمتی قطعات بدنش

 

پنجه‌ی گرگ چنان زخم به رویش انداخت

كه ندیدم اثر از یوسف و از پیرهنش

 

سه شب و روز رها بود به خاك صحرا

غسلش از خون گلو ریگِ بیابان كفنش

 

خواستم تا بنِشینم به برش در گودال

اشك ریزم به گل تشنه و پرپر شدنش

 

خواستم تا بنِشینم به برش ، بوسه دهم

به رگِ حنجر خونین و به اعضای تنش

 

ولی افسوس كه گودال پر از غوغا شد

بین كعب نی و سیلی سر ِمن دعوا شد

 

روی نیزه سر ِ محبوب خدا را بردند

كو به كو پشت سرش ما اسرا را بردند

 

سر ِ او را كه ز تن برده و دورش كردند

میهمان شب جانسوز تنورش كردند

 

چه بگویم كه سرِ یار كجا جای گرفت

عوض دامن من طشت طلا جای گرفت

 

چه قَدَر سنگ به پیشانی و لبهایش خورد

چه قَدَر چوب به دندان سَنایایش خورد

 

روی نی وقت تلاوت كه لبش وا می‌شد

نوك سرنیزه هم از حنجره پیدا می‌شد

 

كاش می‌شد كه نشان داد كبودی‌‌ها را

تا كه معلوم كنم ظلم یهودی‌ها را

 

خوب كه جانب ما سنگ پرانی كردند

تازه گرد آمده و چشم چرانی كردند

 

كوفه گرچه صدقه لقمه‌ی نان می‌دادند

در عوض شام ز طعنه دِقِمان می‌دادند

 

خارجی‌زاده صدا كرده و مارا مردُم

كوچه كوچه همه با دست نشان می‌دادند

 

غارتیها به اهالی ِ لب بام رسید

گوئیا جایزه بر سنگ‌زنان می‌دادند

 

تا بیُفتند رئوس شهدا مخصوصاً

نیزه‌ها را همگی تُند تكان می‌دادند

 

پسرت را اگر از تیغ و سنانها كُشتند

آخ مادر ، كه مرا زخم زبانها كُشتند

 

                                                          علی صالحی

[ ]
[ مرتبط با ] : باز گشت به مدینه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:38 ق.ظ


باز گشت کاروان به مدینه
 

نغمه ای در مدینه پیچیده

که بشارت؛ بشیر آمده است

کاروانی که رفته برگشته

پیشوازش سفیر آمده است

**

بی بی ام البنین بده مژده

سایه بانت دوباره می آید

نه فقط زینب و حسین و رباب

تازه یک شیرخواره می آید

**

باز هم خانه میشود روشن

گِرد تو باز میشود غوغا

شانه ای میزنی و می بافی

باز گیسوی دخترانت را

**

لحظه ای بعد پای دروازه

دل ام البنین تپیدن داشت

عاقبت کاروان ز راه آمد

کاروانی که وای...دیدن داشت

**

هیچ کس را میانشان نشناخت

هیچ کس از مسافرانش را

گشت ام البنین ندید اما

بین آن جمع سایه بانش را

**

مات در بین شان کمی چرخید

رنگ های پریده را می دید

چشم تارش نمیکند باور

دختران خمیده را می دید

**

هیچ رنگی به روی گونه ی شان

جز کبودی و ارغوانی نیست

احتیاجی نبود شانه کشند

روی سرها که گیسوانی نیست

**

حال و روز غریبه ها را دید

گفت باخود کجاست مقصدشان؟

سر و پای همه پر از زخم است

حق بده او نمی شناسدشان

**

آمد از بین شان شکسته ترین

بانویی که ندیده بود او را

کرد بی اختیار یاد زهرا را

یاد دیوار...یاد پهلو را

**

به نظر آشناست اما کیست

آمد و راه چاره ای را داد

زینبش را شناخت وقتی که

دست او مشک پاره ای را داد

**

گفت مادر سرت سلامت باد

پاسخش داد پس حسینت کو

گفت عثمانت از نفس افتاد

پاسخش داد پس حسینت کو

**

گفت رأس عبدالّه تو را بردند

پاسخش داد پس حسینت کو

جعفرت را به نیزه آزردند

پاسخش داد پس حسینت کو

**

گفت مشک و علم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

سر عباس هم به غارت رفت

ناله ای کرد پس حسینم کو

**

گفت دیدم میان گودالش

لبش از تشنگی به هم میخورد

بشکند دست حرمله تیرش...

...پیش چشمان مادرم میخورد

**

تا کسی جا نماند از غارت

سپر و خود و جوشنش بردند

سر او روی دامن زهرا

زود پیراهن از تنش بردند

**

گیسویی سوی خاک ها وا بود

چشم هایش به قاتلش افتاد

رفت از هوش مادرم وقتی

سر سرخی مقابلم افتاد

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید



[ ]
[ مرتبط با ] : باز گشت به مدینه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:34 ق.ظ


باز گشت کاروان به مدینه

بازگشت کاروان اسرا به مدینه


مدینه رو به سوی تو دوباره آوردم

به همرهم دل پر از شراره آوردم

مدینه باز مکن دربه روی من زیرا

ز کوی عشق غمی بی شماره آوردم

مدینه سوی تو این کاروان عاشق را

گهی پیاده و گاهی سواره آوردم

من این سفینۀ در خون نشسته را با خود

ز موج خیز بلا تا کناره آوردم

مدینه این چمن غنچه های پرپر را

ز زیر تیغ غم و سنگ و خاره آوردم

ستاره های شب افروز من به خون خفتند

کنون خبر ز شب بی ستاره آوردم

پس از شکفتن لبخند خون گرفتۀ عشق

خبر ز کودک و از گاهواره آوردم

در این رسالت عظمی، تمام عالم را

به پای خطبه خود بر نظاره آوردم

دلم ز غارت گلچین لبالب از خون است

اگر اشاره ای از گوشواره آوردم

اگر ز یوسف زهرا نشانه می طلبی

نشانه پیرهنی پاره پاره آوردم

«وفائی» ازغم و دردم اگر سخن گفتم

ز صد هزار سخن یک اشاره آوردم

هاشم وفایی



[ ]
[ مرتبط با ] : باز گشت به مدینه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:58 ب.ظ


باز گشت کاروان به مدینه

بازگشت کاروان به مدینه


زینب آئینه ی جلال خداست

چشمه ی جاری كمال خداست

ردّ پایش مسیر عاشوراست

خطبه هایش سفیر عاشوراست

مثل كوهِ وقار برگشته

وه چه با افتخار بر گشته

غصّه و ماتم دلش پیداست

رنگ مشكی محملش پیداست

پشت دروازه خواهری آمد

خواهر بی برادری آمد

خواهری كه تنش كبود شده

رنگ پیراهنش كبود شده

نیمه جانی كه كاروان آورد

با خودش چند نیمه جان آورد

كاروانی كه شیر خواره نداشت

گوش هایی كه گوشواره نداشت

گر چه خورشید عالمین شده

چند ماهی ست بی حسین شده

چند ماه است دیده اش ابری ست

بر سرش سایه ی برادر نیست

آسمان بود و غم اسیرش كرد

خاطرات رقیه پیرش كرد

رنگ مویش اگر سپیده شده

بارها بارها كشیده شده

بهر اُمّ البنین خبر آورد

از ابالفضل یك سپر آورد

از حسینش فقط كفن آورد

چند تا تكّه پیرهن آورد




[ ]
[ مرتبط با ] : باز گشت به مدینه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:27 ب.ظ