تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب حضرت رقیه (ع)

از ضعفِ دست بسته و پای شکسته ام

از ضعفِ دست بسته و پای شکسته ام
کنج خرابه پیش ملائک نشسته ام

دیگر توان نمانده برایم که پا شوم
جان میدهم اگر که ز عمه جدا شوم

از بسکه زجر موی سرم را کشانده است
از گیسویی که بود همین قدر مانده است

من قامتم خمیده شده درد میکشم
موی سرم کشیده شده درد میکشم

عمه تمام زخم تنم را شمرده است
اینجا کسی نمانده که سیلی نخورده است

از ترس سیلی است که ناله نمی زنند
با تازیانه طفل سه ساله نمی زنند

از هم جدا که کرده سر و پیکر تو را؟
کی اینچنین بریده رگ حنجر تو را؟

مانند زخمهات نمک می خوریم ما
یک ماه میشود که کتک می خوریم ما

تقصیر زجر بود که با پنجه بند کرد
موی مرا گرفت و ز ناقه بلند کرد

افتادم و ز قافله جا ماندم ای پدر
من فاتحه برای خودم خواندم ای پدر

پایان داستان منِ خسته شام شد
یک بوسه ات به قیمت جانم تمام شد

حامد خاکی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:31 ب.ظ


از کینه ها گرفت کسی استخاره را

از کینه ها گرفت کسی استخاره را
آتش کشید معجر و گوشه-کناره را

می سوخت تار و‌ پودِ تنم٬ تا که عده ای
بردند از تو پیرهنِ پاره پاره را

راه فرار بسته و حتی به غیر از آب
بستند روی ما به خدا راه چاره را

بابا نبودی و همهٔ خیمه ها که سوخت
دیدم میان دست کسی گاهواره را

عمه پناه من شد و در بین ازدحام
بردند از سه سالهٔ تو گوشواره را

آنقدر «زجر»(لع) بر تنِ من تازیانه زد
طاقت نداشتم ضرباتِ دوباره را

بردیم تا به شام٬ سرِ نیزه ها تبِ
گودال و علقمه٬ غم ِ دارٱلاماره را

خیلی دلم شکست سرِ بازار بارها-
دیدم به سمتِ کهنه لباسم اشاره را

دلتنگ بودم و شبِ ویرانه سرد بود
با گریه تا به صبح شمرده ستاره را!


مرضیه عاطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:29 ب.ظ


بلا کشیده فقط از بلا خبر دارد

بلا کشیده فقط از بلا خبر دارد
هرآنکه شد به بلا مبتلا خبر دارد

فقط سه ساله کبود است جای جای تنش
فقط رقیه از این ماجرا خبر دارد

هزار مرتبه پرسید و پاسخی نشنید:
کسی ز حال پدرجان ِ ما خبر دارد؟

غریب نیست میان خرابه، زینب هست
که آشنا فقط از آشنا خبر دارد

به عمه گفت: گمانم پدر نمی داند...
به گریه گفت: عزیزم! چرا...خبر دارد!

از آنچه بر تو گذشته است کربلا تا شام
تنش جدا و سرش هم جدا خبر دارد



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:12 ب.ظ


دستی به چشمهای ترم خورد بی هوا

دستی به چشمهای ترم خورد بی هوا
سر نیزه ای به بال و پرم خورد بی هوا

از جانب یهود ببین پاره های سنگ
از چند زاویه به سرم خورد بی هوا

بابا هنوز خون تو بر نعل اسب هاست
این مهر سرخ بر کمرم خورد بی هوا

پهلوی من شکست ولی عمه پیر شد
بسکه لگد به اهل حرم خورد بی هوا

وقتی که خیزران به لب خشک تو نشست
انگار تیر بر جگرم خورد بی هوا

عمه گرفته چشم مرا ،فکر کرده است…
بابا به تشت زر نظرم خورد بی هوا

قصد زدن نداشت ،فقط ناز کرده است!!
مردی که چکمه اش به سرم خورد بی هوا

امیرحسین آکار



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:48 ق.ظ


آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم

آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم
روشنی بخشیدی امشب بر دو تا چشم ترم

روی زانویت همیشه می‌نشستم،کو ؟ کجاست ؟!
دست هایت کو؟! چنین وضعی نبوده باورم !

خواب دیدم گیسویم را باز شانه می زنی
خواب دیدم خیر باشد ! مو نمانده در سرم

دختری با موی لَخت آمد به چشمم خیره شد
گفت با طعنه که دارم یک گل سر می خرم !!

گوشه ی ویرانه اصلا یک تَفَرُّجگاه شد
با صدای قاه قاه از خواب دائم می پَرم

یک سئوال از چشم های تو بپرسد دخترت ؟!
جان من بابا بگو که خنده دارد معجرم ؟!

یک نفر آمد به من گفت ای “پسر نام تو چیست ؟!”
با تعجب گفتم آقا من به قرآن دخترم !!

دختری که موی او در بین آتش سوخته …
تو کجا بودی ببینی من که بودم در حرم ؟!

شاهزاده بودم و مردم اسیرم کرده اند …
یک زمان طاووس بودم … حال ، بی بال و پرم

آه‌ ، بابا طعنه های مردم این شهر‌ را …
گوش کردم گریه کردم مثل زهرا مادرم

رضا قاسمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:44 ق.ظ


آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم

آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم
روشنی بخشیدی امشب بر دو تا چشم ترم

روی زانویت همیشه می‌نشستم،کو ؟ کجاست ؟!
دست هایت کو؟! چنین وضعی نبوده باورم !

خواب دیدم گیسویم را باز شانه می زنی
خواب دیدم خیر باشد ! مو نمانده در سرم

دختری با موی لَخت آمد به چشمم خیره شد
گفت با طعنه که دارم یک گل سر می خرم !!

گوشه ی ویرانه اصلا یک تَفَرُّجگاه شد
با صدای قاه قاه از خواب دائم می پَرم

یک سئوال از چشم های تو بپرسد دخترت ؟!
جان من بابا بگو که خنده دارد معجرم ؟!

یک نفر آمد به من گفت ای “پسر نام تو چیست ؟!”
با تعجب گفتم آقا من به قرآن دخترم !!

دختری که موی او در بین آتش سوخته …
تو کجا بودی ببینی من که بودم در حرم ؟!

شاهزاده بودم و مردم اسیرم کرده اند …
یک زمان طاووس بودم … حال ، بی بال و پرم

آه‌ ، بابا طعنه های مردم این شهر‌ را …
گوش کردم گریه کردم مثل زهرا مادرم

رضا قاسمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:44 ق.ظ


از وقار عمه جان خود

حضرت رقیه(س)-شهادت

از وقار عمه جان خود حجاب آموخته

او مودب بودنش را از رباب آموخته

با دو دست بسته تا شامات را یکسر گرفت

رزم را از فاطمه، از بوتراب آموخته

چشم بارانی او آموزگار اشک بود

گریه کردن بر لبت را او به آب آموخته

زلفهایت را ورق میزد شبیه مقتلی

روضه را از زخم جلد این کتاب آموخته

جمع زد زخم تو را با زخم های مادرت

با شمارش کردن آنها حساب آموخته

چشم بیدار شبش را چشم زد شام حسود

پلک هایش چند روزی هست خواب آموخته

زلف تو گفت از تنور و دخترت آتش گرفت

سوختن را پا به پایش آفتاب آموخته

گاه باید که ادب از بی ادب آموخت، پس

بوسه را از چوب در بزم شراب آموخته

حنیفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:58 ب.ظ


آخر کمی بخواب چرا

حضرت رقیه(س)-شهادت

آخر کمی بخواب چرا گریه می کنی

با سینۀ کباب چرا گریه می کنی

با ناله نبض تو چقدر کُند می زند

با بغض درگلو نفست تُند می زند

آه ای رقیه، جان من آرام گریه کن

آهسته در سکوت دل شام گریه کن

با گریه های خویش قیامت به پا مکن

با ناله اینقدر پدرت را صدا مکن

ترسم برای گریۀ تو سر بیاورند

این جان مانده را ز تنت در بیاورند

ای وای من که محشر کبرا شروع شد

بار دگر قیامت عظما شروع شد

آرام شو ز گریه و شیون رقیه جان

بابا رسیده با سر بی تن رقیه جان

روپوش را ز چهرۀ بابا تو پس بزن

جانت به لب رسیده شمرده نفس بزن

از گریه های خویش به بابا سخن بگو

از آنچه دیده ای تو به صحرا سخن بگو

یکدم به سیل اشک روانت امان مده

رخسارۀ کبود به بابا نشان مده

بوسه زدی به لعل لب از جا بلند شو

دیگر بس است دیدن بابا بلندشو

عمه چرا صدای تو دیگر نمی رسد

غمناله ات به گوش من آخر نمی رسد

عطر گلی شنیدی و بیهوش گشته ای

حرفی نمی زنی و تو خاموش گشته ای

در گوش باب خویش چه گفتی که پر زدی

ما را گذاشتی و تو ساز سفر زدی

پرپر شدی و طاقت هجران نداشتی

بر روی داغ های دلم غم گذاشتی

بگذار تا بگریم و کوته سخن کنم

این نیمه شب برای تو فکر کفن کنم

بر دوش اهلبیت سه ساله بلند شد

خاموش شد«وفایی» و ناله بلند شد

وفایی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:49 ب.ظ


محشری دارم ؟ ندارم

حضرت رقیه(س)-شهادت

من غیر از امشب محشری دارم ؟ ندارم!

یک ذره حال بهتری دارم ندارم

جز دیدن تو، عمه هم می داند این را

من آرزوی دیگری دارم ندارم

در بین صحرا نیمه شب فهمیدم این را

بهتر ز زهرا مادری دارم ندارم

مانند زهرا مادرت دستم کبود است

بابا بگو بال و پری دارم ندارم

وقتی که سنگ از هر طرف می آید این سمت

جز پشت عمه سنگری دارم ندارم

با آستین پاره رو می گیرم اینجا

یعنی پدر جان معجری دارم ندارم

از دست زجر و حرمله درطول این راه

بابا بگو من پیکری دارم ندارم

در کاروان نیزه ها در بین سرها

زخمی تر از این سر ، سری دارم ندارم

گو ، از سرت در طول این عمر سه ساله

من میهمان بهتری دارم ندارم

من یاس بودم از بدِ ایام ، حالا

غیر از گل نیلوفری دارم ندارم

مقیمی





[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:48 ب.ظ


امشب خدا دعای مر

امشب خدا دعای مرامستجاب کرد
بابامرا برای خودش انتخاب کرد

منکه توان پاشدن ازجانداشتم
خیرش قبول عمه دوباره ثواب کرد

بااینکه من خودم پردردوجراحتم
زخم لب تو زخم دلم راکباب کرد

دروازه پراز غم ساعات یکطرف
مارایزید وارد بزم شراب کرد

در شام شام دختر تو تازیانه بود
عمه تمام خرج سفررا حساب کرد

زجری که من کشیده ام ازدستهای زجر
عکسی کبودازمن دردانه قاب کرد

گفتم نزن که بال وپرم درد میکند
اما چه سود خواهش من را جواب کرد

من نذر کرده ام که ببوسم لب تورا
حالا خدادعای مرامستجاب کرد

عسکری



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:15 ب.ظ


آسمان تیره و تاریک

آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم
سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم
سحری تیره تر از هر شب تاریک
و سیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی
در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست
فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب
چشم نواز همگان بود در عالم
و در این شب شب تاریکتر از شب
و ز هر درد لبالب
به صفی می گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف
خدایا چه خبر هست؟
که اینگونه شتابان و نمایان
به میان دو صف از فوج نگهبان
ز گذر می گذرد
آه کجا؟
آه چرا؟
این دل شب
اول این صف به کف دست کسی بود طلایی
طبقی نقش و نگارین شده زرین شده
هر چند که یک خلعت سرخ است
به روی طبق، اما
ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرند
آه کجا؟
آه چرا این دل شب؟
کیست خدا؟
در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟
مگر مقصدشان شخص امیری ست؟
مگر موسم مهمانی پیری ست؟
همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات
شتابان و پریشان و نمایان
به گذر می گذرند، آه چرا ؟
هست در این راه
در این لحظه ی بیگاه
که حیران شده
بی خود شده
همه ی ارض و سما را
کمی صبر کن ای دل...
بِشنو صوت ضعیفی
و ببین گریه ی بی جوهری و
هق هقی از دور جگر سوز
در این لحظه ی جانسوز
زند چنگ به سینه
به گمانم که شبیه است
به آن گریه بانوی مدینه
کمی صبر...
کمی صبر...
ببین مقصد آن فوج
به ویرانه ی این شام خراب است
ببین گریه ی این بزم پر آب است
که غرق تب و تاب است
پر از شمع مذاب است
طبق آمد و ویرانه پر از نور شد و
طور شد و
وای ببین دخترکی را
که به زانو و به سختی
به سویش رود و
دست به زمین می کشد و
ناله کنان
مویه کنان
محشری انداخته در آن دل ویرانه
کشیدند از آن پرده و
ناگاه سری گشت هویدا
چه زیبا و دل آرا
سری سرخ
سری زخمی و صد غم
کجا بودی عزیزم؟
که در این گوشه ی پر غم
به سراغم ز سفر آمدی و
باز زدی سر به یتیمی
بنشین بر سر این دامن خاکی
که بگیرم ز سرت خاک و
بشویم ز رخت خون و
اگر دست مرا یار شود
شانه زنم بر سر مویت
زنم بوسه گلویت
همه زخمم
همه دردم
چه کنم با مژه هایت؟
چه کنم با ترک روی لبانت؟
شده ام فاتحه خوانت
بگشا چشم دهم باز نشانت
رخ مادر
رخ زهرا
سر و پایی که شد از غصه کمانت
راستی
مادرت آمد به کنارم
به همان شب که من از تب
ز تو و غافله جا ماندم و
افتادم از آن ناقه زمین
خسته ترین
با خس و با خار عجین
آمد و بوسید رخم
زد به سختی
به دستی که کبودیش عیان بود
شانه به گیسویم و شد
گرم دو چشمم
ولی از خواب پریدم
و دیدم که ندیدی که چه دیدم
زجر بود و من تنها دل صحرا
بی نفس و با تن مجروح بریدم..
که بریدم...
که بریدم...
حال سنگین شده گوشم
شده کم سوی دو چشمم
بنگر باز به رویم که بگویم
به کجا رفته عمویم؟
دست را رنجه مکن
تا که زنی شانه به مویم
نه غذایی و نه آبی
ولی هرچه بخواهی زده اند زخم زبانم...

لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:27 ق.ظ


حضرت رقیه(س)-شهادت

حضرت رقیه(س)-شهادت

همه را گریه ام  آخر به تقلا انداخت

شام را در غم دلشوره ی فردا انداخت

خیلی از مجلس امروز اذیت شده ام

خاک را باید از این کاخ و ستون ها انداخت!!

ابتا گفتم و یک شهر بهم ریخت و بعد

عمه را یاد در و ناله ی زهرا انداخت!!!

آه این سینه ی پا خورده ی من میگیرد

فکر کردند مرا میشود از پا انداخت!!!

جگری مانده برایم که به دردی بخورد

باید انگار تو را یاد مداوا انداخت

تا که آورد سرت را سر من تیر کشید

یادم افتاد که با چوب سرت را انداخت

اینکه آورد تو را بین طبق فکر کنم...

با عجله ، دو سه دندان تو را جا انداخت!!!

با سرش از روی ناقه به زمین خورد گلت...

ضجر هم آمد و بر ساقه ی او ، تا انداخت!!

بیشتر دلخور از اینم که چرا با گیسو

بدنم را جلوی نیزه ی سقا انداخت!!!!

راستی از سر بازار خبر داری که...

هر کسی خواست به ما چشم تماشا انداخت

حلقه ی جمعیت چشم چرانهای یهود

عمه را در وسط معرکه تنها انداخت

امشب از شام مرا پر ندهی میمیرم

کار خیر است نباید که به فردا انداخت!!!!

نیازی




[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:36 ب.ظ


قلبش شکسته

قلبش شکسته بود و نگاهش به راه بود

پژمرده از ندیدن خورشید وماه بود

با آنکه رنگ چادر او رفت در مسیر

از هر طرف اسیر هجوم نگاه بود

در انزوای غربت و در انحصار غم

کار مدام روز و شبش اشک و آه بود

پشت ستم شکست ز طوفان گریه اش

او یک تنه برای پدر یک سپاه بود

با آنکه نور ماه به چَشمش نمیرسید

گلدسته های نیزه برایش پناه بود

آیینه بود و هر قدم از کینه ها شکست

این سنگ ها تقاص کدامین گناه بود؟

مرگ رقیه خورد رقم در خرابه! نه!

شاید زمان رد شدن از قتلگاه بود...

کردلو



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:10 ق.ظ


ز من گلاب گرفتند

گلم که زیر لگدها ز من گلاب گرفتند

ز ریشه های حیات دلم تراب گرفتند

ز من تو را و ز زینب تمام هستی او را

علی اصغر شش ماهه از رباب گرفتند

صحیح و سالم و بی عیب و نقص بودم و اما

فرشته ها ز وجودم دلی خراب گرفتند

قسم به علقمه بابا به تیر و نیزه و شمشیر

دو چشم ماه ز قوم بنی کلاب گرفتند

پدر به دیده ی تارم خودم نظاره نمودم

ز خون حنجر پاکت کمی حباب گرفتند

به عشق عرض ارادت به سم مرکب دشمن

برای نصب به دیوار خانه قاب گرفتند

ابوالفتحی




[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:07 ق.ظ


حضرت رقیه(س)-شهادت

حضرت رقیه(س)-شهادت

من از این بازی دنیا گله دارم بابا

دل خون از سفر و فاصله دارم بابا

جای خلخال در این راه پر از شمر و سنان

دور پاهام چرا سلسله دارم بابا

من که با پای پیاده ندویدم هرگز

زیر پایم چقدر آبله دارم بابا

چشمت از خرمن موهام اگر کرده سوال

دوسه تا سوخته گیسو بله دارم بابا

محرمی نیست در این بادیه جز عمه و من

ترس از بی کسی قافله دارم بابا

با یتیمی من این حرمله شوخی کرده

من چه مقدار مگر حوصله دارم بابا

عمه ام نیز شبی رو به نجف کرده و گفت

من دلی سوخته از حرمله دارم بابا

عظیمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:02 ق.ظ