تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب حضرت علی اکبر(ع)

من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟

من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟
خبــر ریختــن بــــــــــال و پرت را ببرم

واژه های بدنت سخت به هم ریخته است
سینه ات یـا جگـرت یــا که سرت را ببرم؟

مثل مـــــادر وسط کوچه گرفتــــار شدی
تـــن پامــــال شـــــده در گذرت را ببرم

ولــــدی لب بــزن و نـــــام مرا بــــــاز ببر
تا به همـراه نســـــــیم این اثرت را ببرم

ارباً اربا تر از این قامت تو قلب من است
چــــــونکه باید بدن مختصـــــرت را ببرم

میوه های لب تو روی زمین ریخته است
بــا عبــــــــا آمده ام تـــــا ثمرت را ببرم

بت شکن بودی وپیش از همه مبعوث شدی
حـــالیـــــــا آمـده ام تــا تبرت را ببرم

شبــه پیغمبــر من معجزه ها داری، حیف!
قســـمت من شــده شق القــمرت را ببرم

سفره ات پهن شده در همهء دشت ، کریم!
ســهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم

لشـــگر روبـرویت “آکله الاکبـــــاد” اســت
کاش می شد که علی جان جگرت را ببرم

بدنی نیســت که تشـییـع کنم ، مجبــورم
تـکه تـکه تنـــــــــی از دور و برت را ببرم

عمه ات آمده بالای ســــرت می گوید :
تو که رفتــی بگُــــذار ایــن پدرت را ببرم

ترسم این است که لب بر لب تو جان بدهد
بگُـذار ایــن پـــدر محتضـــرت را ببرم

مادرت نیست ولی منتظر سوغات است!
عطر گیســـوی تو از این سفرت را ببرم

مصطفی هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:15 ب.ظ


می روی و می بری همراه خود جان مرا

می روی و می بری همراه خود جان مرا
صبـــر کن بابا ببیـن حــال پریشــان مرا

در پی ات اهل حرم آئینه و قرآن به دست
می بری بـا خود دل خیمـه نشـینان مرا

ای عصای پیری ام، داری هلالم می کنی
بعد تو دشـمن ببینـد حــال حیــران مرا

قبل رفتن اندکی پیش دو چشمم راه رو
پر کن از قد رســایت قاب چشــمان مرا

در جواب تشنگی شد عایدم شرمندگی
گر چـه دیدی با زبانت کام عطشــان مرا

از فرس افتاده، سوی تو خودم را می کشم
آه بابا جــان ، ببیـن زانـوی لـرزان مرا

سوره های پیکرت پاشیده از هم وای من
پخش صحــرا کرده اند آیــات قـرآن مرا

عده ای کل می کشند و عده ای کف می زنند
تــا شنیـده دشمنت آوای افغـــان مرا

تا صدایش می کنم یک دشت پاسخ می رسد
زینبـم، بنگـر علـی هـای فــراوان مرا

خون او را در تمام دشت جـــاری کرده اند
کربــلا را بــا تنـش آئیـنه کــاری کرده اند

مصطفی هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:13 ب.ظ


اشعارشهادت علی اکبر

اشعارشهادت علی اکبر

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ علیرضاشریف

خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نکرد
به غریبیِ من و اشکِ حرم رَحم نکرد
هیچ کس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت
نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نکرد
لشکرِ بغضِ علی دقِ دلی خالی کرد
به سرش ریخت و بر یک نفرم رَحم نکرد
دستِ مِقراض بُرش داد حریرِ بدنش
هر قدر پا به زمین زد پسرم، رَحم نکرد
همه ی فاصله را داد زدم نیزه بس است
نزن اینقدر من آخر پدرم رَحم نکرد
سندِ سخت ترین لحظه ی عمرم این است
داغِ او بر دل و چشم و کمرم رَحم نکرد

پسرم از روی زین بَد به زمین افتادی
نیزه بر پهلویت آمد به زمین افتادی

چقدر فرقِ دو تایِ تو به هم ریخته است
زیرِ پا زُلفِ رَهایِ تو به هم ریخته است
زَجر کُش شد به خدا بس‌که زدی پا به زمین
پیرِمردی که به پایِ تو به هم ریخته است
دیگرم نیست توقع که جوابم بدهی
در گلو تیر صدایِ تو به هم ریخته است
اِرباً اِربا شده زین پس چه صدایت بزنم؟
تیغ از بس که هجایِ تو به هم ریخته است
غُصه ات با دلِ لیلا چه کند وقتی که
گیسوی عمّه برایِ تو به هم ریخته است
چه کنم، تا به حرم بینِ عبا می برمت
زخم ها قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است

*************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ رضارسول زاده

دل مجنون همیشه با لیلاست
می رود سوی هر کجا لیلاست
قدم عاشقی که برداری
بعد از آن اختیار با لیلاست
تپش قلب تو، نمی دانم
تپش قلب من که یا لیلاست
آن که از کار من گره بگشود
با دو دست گره گشا لیلاست
بسته آن که دخیل زلفم را
به سر زلف کربلا لیلاست

کشش عشق تا که پا بر جاست
دل اسیر مزار پایین پاست

پسر پهلوان اربابم
مرتضای جوان اربابم
ای عصای پدر، علی اکبر
ای که هستی توان اربابم
قمر دوم بنی هاشم
ای مه آسمان اربابم
دامنت را نمی دهم از دست
لحظه ای هم به جان اربابم
تو کریمی و از تو شامل ماست
کرم خاندان اربابم

نشده دست رد به کس بزنی
سفره دار مدینه چون حسنی

جز خدا کس نبود در دل تو
من کجا! مدحت خصائل تو
کار من نیست کار جبریل است
تا گدایی کند ز سائل تو
کیستی که معاویه می گفت
به امیرانش از فضائل تو
تا ببیند جمال پیغمبر
چشم عباس بود مایل تو
به نبی رفته بین اهل البیت
بیشتر از همه شمائل تو

اشبه الناس به رسولی تو
نوه ی ارشد بتولی تو

در شجاعت دلاوری اکبر
در بلاغت تو حیدری اکبر
با تمام کریم های شهر
در سخاوت برابری اکبر
پدرت گفته خُلقاً و خَلقاً
تو سراپا پیمبری اکبر
سر و دست است که زمین ریزد
بزنی گر به لشکری اکبر
مشک بر دوش پیش چشم حسین
تو ابالفضل دیگری اکبر

ای ستون خیام ثارالله
ای ذبیح قیام ثارالله

از تو دارم همین غلامی را
کس ندارد چنین مقامی را
تا که میخانه را به هم ریزم
پیش رویم گذار جامی را
السلام علیک یابن حسین
می دهی پاسخ سلامی را؟…
…که فرستاده ام زند بوسه
آن قدم های بس گرامی را
لب خشک تو ظهر عاشورا
شرمگین کرد تشنه کامی را

تشنه لب بودی و دویست نفر
زیر تیغ تو رفت از آن لشکر

در حصاری که تو شدی تنها
بوسه ای زد عمود فرقت را
ریخت خون تو روی چشم عقاب
اشتباهی تو را کشید کجا!؟
وسط جمعیت تنت گم شد
دشمنان علی همه پیدا
بر تن تو ز بغض می کوبید
هر که می برد نیزه اش بالا
با تن قطعه قطعه روی زمین
تو صدا می زدی: بیا بابا

پدرت را که دید عمه ی تو
مو پریشان دوید عمه ی تو

*****************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ استادسازگار

ای مرا آشفته کرده حال تو
دیده و جان و دلم دنبال تو
عزم وصل حق تعالی کرده ای
ترک جان یا ترک بابا کرده ای
روح من با این شتاب از تن مرو
ای تمام عمر من بی من مرو
کم زهجر خویش قلبم چاک کن
باز گرد از دیده اشکم پاک کن
راه غم بر قلب تنگم باز شد
غربتم با رفتنت آغاز شد
ای دل صد پاره ام پیراهنت
اشک ثار الله وقف دامنت
می روی این قوم سنگت می زنند
گرگ های کوفه چنگت می زنند
صبر کن بابا تماشایت کنم
سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم
بعدِ عمری حاصل من داغ توست
جان بابا قاتل من داغ توست
عهد من با دوست عهدی محکم است
هر چه بینم داغ در این ره کم است
عهد بستم تا که قربانت کنم
غرق خون تقدیم جانانت کنم
عهد بستم تا که درراه خدا
عضوعضوت را کنند از هم جدا
زخم تو مشکل گشایی می کند
مرگ از تو دلربایی می کند
من خلیل الله، تو اسماعیل من
داغ تو تسبیح من تهلیل من
جسم مجروحت گلستان من است
فرق خونین تو قرآن من است
خون گلاب وخاک صحرا مُشک توست
آبروی من دهان خشک توست
زخم ما را خنده بر شمشیر هاست
چشم ما چشم انتظار تیرهاست
گرچه خشک ازتشنگی لب های توست
رو که جدم مصطفی سقای توست
ما به راه دوست هستی باختیم
بعد از آن در قلب دشمن تاختیم

************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ مجتبی روشن روان

ای خفته در مقابل بابا مؤذنم
واکن نگاه بسته ز خونت ببین منم
در پیش دشمنان که من خنده می‌کنند
بالای نعش تو بنگر سینه می‌زنم
شرم از رخ محمدی تو عدو نکرد
ای در نگاه فاطمه‌ رنگ تو مسکنم
با پیکرت چه کرده لب تیغ و نیزه‌ها
پاره زره ز پهلوی پاک تو می‌کنم
در خیمه‌ها سکینه هراسان ز مرگ تو
اینجا کُشد مرا دف و آواز دشمنم
هر شاخه‌ات کناری و صد قطعه شد تنت
ای سرو قد کشیده زیبای گلشنم
برداشتم چو صورت خود را ز صورتت
خون می‌چکید از رخ و از سینه و تنم
برخیز و باز بهر دل من اذان بگو
وقت نماز می‌گذرد ای مؤذنم

*************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ مصطفی متولی

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم
که جان سالم از این مهلکه بدر ببرم
لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا
نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم
نفس بکش پسرم تا که من فَزَع نکنم
و پیش خنده ی این قوم نشکند کمرم
دل من از پس این داغ بر نمی آید
حریف اینهمه آتش نمی شود جگرم
خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم
پر از علی شده خاک تمام دور و برم
کنار جسم تو باید به داد من برسند
تو این همه شده ای من هنوز یک نفرم

**************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ استادسازگار

مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم
سرتا قدم محمّد و زهرا و حیدرم
قـرآن روی سینه فـرزند فاطمه
فرزند نور و واقعه و قدر و کوثرم
در وصف خلق و منطق و خلقم نظر کنید
زیباتـرین شبیه بـه شخص پیمبرم
زهرا جمال ختم رسل دیده در رخم
لیلا کشیـده شانـه بـه زلف معطرم
جان جهانیان که حسین است بارها
مانند جان خویش گرفته است در برم
همسنگـر شهیـد علمـدار کــربلا
تا روز حشر قلب حسین است سنگرم
مـن پیـر مکتبِ «السنا علی الحق‌«ام
مــن شیـر کربــلا اسداللهِ دیگرم
پا تا به سر چو جانم و جان مجسمم
سر تا به پا چو روحم و روح مصورم
دانــایی امــام حسـن در تکلمـم
زیبایی امــام حسین است منظـرم
مأنوس با شهادت‌ و شمشیر و زخم ‌و خون
ممسـوس در حقیقتِ خـلاقِ داورم
تسبیـح دانـه دانـه سجـادۀ حسین
قـرآن پاره پارۀ زهــرای اطهـرم
خیمه صفـا و مروه بـوَد قتلگاه من
صحرای کربلا عرفات است و مشعرم
مـن پـاره‌ای ز پیکـر پیغمبـرم ولی
گردید پاره پاره ز شمشیـر، پیکـرم
وقتی که قطعه قطعه ز شمشیر می‌شدم
دیـدم ستــاده حضرت زهرا برابرم
اشک روان و مهجۀ قلب حسین بود
خونی‌که شد به ‌صورت من جاری‌ازسرم
با آنکـه در شهادت من قامتش خمید
در نــزد فاطمه است سرافراز مادرم
این غم مرا کُشد که ببینم به نوک نی
سیلی زننـد بـر گلِ رخسارِ خواهرم
ای کاش می‌نشست به قلب شکسته‌ام
تیــری کـه هست سهم گلـوی برادرم
مـن آن شکوفـه‌ام کـه نگه کرد باغبان
چیدنـد بـا شکنجه و کردنـد پـرپـرم
در زیر تیغ بسملِ بشکسته بـال و پـر
در بحر عشق، ماهیِ در خون شناورم
«میثم» اگر به فصل جوانی شدم شهید
هـر پیـر را معلـم و استـاد و رهبـرم

***************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ حسن لطفی

بگو هنوز برایت کمی توان مانده
بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟
فقط برای نمازی کنار بابا باش
هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده
چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی
چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده
کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست
عجیب برجگرم داغ این جوان مانده
بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن
عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده
نسیم هم بدنت را به دست می گیرد
شبیه مشت پری که در آشیان مانده
شدی شبیه اناری که دانه دانه شده
کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده
شبیه مادر من جمع میکنی خود را
که بین پهلوی تو درد بی امان مانده
چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم
هزار شکر که از تو کمی نشان مانده
حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست
دوباره میشِمرم چند استخوان مانده
تو را به روی عبا تکه تکه می چینم
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده
چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست
برای بدر شدن ماه من زمان مانده
چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست
چقدر نیزه شکسته در این میان مانده
تو را از این همه غم میکنم سوا اما
هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده
قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده
قرار نیست فقط عمه ات بماند و من
ببینی اش که میان حرامیان مانده
کمی به روی سرم باشد و میان حرم
که چند دختر نوپا به کاروان مانده
بدون تو بدَود چند بار تا گودال
ببیندم که نگاهم به آسمان مانده
کمان حرمله تیری به سینه ام زده است
به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده
نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش
برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

**********************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ محسن حنیفی

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد
گل محمدی اش را به باغبان بدهد
که برگهای تو را یک به یک جدا کردند
بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد
برید صوت تو را نیزه ی حسود کسی
به روی حنجره ات آمده اذان بدهد
تو را بریده بریده صداکند … ولدَی
اگر که هلهله ها یک کمی امان بدهد
بغل گرفته تو را و تن تو می ریزد
خودت بگو که چگونه تو را تکان بدهد
بلند شو پدرت را به خیمه برگردان
وگرنه پیش تن زخمی تو جان بدهد
بلند شو به لبش بوسه دوباره بده
وگرنه بعد تو بوسه به خیزران بدهد

**********************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ استادسازگار

یک لحظه جدا کردم از خویش، جوانم را
گویی که فدا کردم صدمرتبه جانم را
در آتش هجرانش می‌سوخت وجودم را
با رفتن خود از تن می‌برد روانم را
با داغ علی دشمن یک لحظه گرفت از من
هم روح و روانم را هم تاب و توانم را
هنگام وداع هم دادیم نشانِ هم
او حنجر خشکش را من اشک روانم را
سر تا‌ به قدم افروخت از بس جگرش می‌سوخت
داغیِ زبان او سوزاند دهانم را
با کشتن فرزندم تسلیم خداوندم
کردم به جگر پنهان فریاد و فغانم را
ای ماه فروزنده! تسبیح پراکنده
برخیز و فرو بنشان این سوز نهانم را
“میثم!” ز زبان من با خون جگر بنویس
کشتند بهارم را؛ دیدند خزانم را

*****************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ شاعرناشناس

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است
نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است
به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند
کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است
میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما
چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است
باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم
تازه این کار به اما و اگر داشتن است
زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است
داغ تو خاصیتش دردِ کمر داشتن است
پنجه بر زلفِ سیاهت زده دشمن؛ نکند
کعبه‌یِ رویِ تو هم فکر حجر داشتن است
پیش ِ این لشکر فاسق که فقط میخندند
بدترین حال همین دیده‌یِ تر داشتن است
یکی از پشت و یکی از جلو میزد به سرت
عادتِ جنگِ علی زخم به سرداشتن است
درعبا ریختم آنچه زتنت مانده ولی
کار تشییع تو محتاج ِ نفر داشتن است
عمه چادر کمرش بسته وبالای سرم
فکر ِبرسرزدن و مقنعه برداشتن است

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**********************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ استادسازگار

امیرالمؤمنین! صحرای محشر را تماشا کن
به دشت کربلا تکرار حیدر را تماشا کن
ولی‌الله! ولی‌الله دیگر را تماشا کن
دوباره خاطرات جنگ خیبر را تماشا کن
پیمبر را پیمبر را پیمبر را تماشا کن
بگو الله اکبر جنگ اکبر را تماشا کن

به تن پوشیده با دست حسین‌بن‌علی جوشن
زده بر یاری فرزند زهرا بر کمر دامن
خدا گوید تعالی‌الله پیمبر گویدش احسن
خوراک ذوالفقارش جرعه‌جرعه خون اهریمن
کند تحسین به دست و بازویش هم دوست هم دشمن
بیا ای شیر داور شیر داور را تماشا کن

سپر گردیده پیش نیزه و شمشیر، پا تا سر
رخش قرآن، تنش فرقان، دلش یاسین، لبش کوثر
نبی خلق و نبی خلق و نبی خُلق و نبی منظر
زمین کربلا صحرای بدر و او چو پیغمبر
در امواج خطر از بیم شمشیر علی‌اکبر
فرار و ترس یک دریای لشکر را تماشا کن

جبین، بشکسته تن، خسته دهن، خونین دو ‌لب، عطشان
به دیدار پدر در خیمه‌گه بشتافت از میدان
سرشکش از بصر جاری شرارش در جگر پنهان
زبان چون چوب خشکیده، نفس چون شعلۀ سوزان
سرشک عمه، اشک چشم خواهر را تماشا کن

زبانش در دهان باب و خونش جاری از حنجر
وجودش باغ گل از تیغ و تیر و نیزه و خنجر
گلو خشکیده، دل تفتیده، چشم از اشک خونین تر
پدر گفت ای همای من مزن از تشنگی پرپر
که سیرابت کند با دست خود امروز، پیغمبر
برو سقایی جدت پیمبر را تماشا کن

برو بابا! که اکنون چشم در راه‌اند قاتل‌ها
برو بابا که دریا گردد از خون تو ساحل‌ها
برو بابا! که زخمت گل کند تا حشر در دل‌ها
برو تا شعلۀ داغ تو گردد شمع محفل‌ها
برو پرپر بزن در خون خود مانند بسمل‌ها
جمال بی‌مثال حی داور را تماشا کن

دوباره در اُحد رو کرد آن پیغمبر ثانی
دوباره کربلا را کرد با یک حمله طوفانی
ز تیر و نیزه دشمن کرد بر رویش گل‌افشانی
تنش گردید از شمشیر، چون آیات قرآنی
هزاران زخم خورد و شد هزاران بار قربانی
بگرد ای آسمان؛ صدپاره پیکر را تماشا کن

دریغا! گشت نقش خاک، سرو قد دلجویش
جدا گردید تا پیشانی از هم طاق ابرویش
پدر بشتافت از میدان و رو بگذاشت بر رویش
ز اشک دیده زینب شست خون از جعد گیسویش
بیا «میثم»! خدا را دیدۀ دل بازکن سویش
به سرتاپای او زخم مکرر را تماشا کن



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:08 ب.ظ


حتی تصور غم دنیا بدون تو

حتی تصور غم دنیا بدون تو
آتش کشید بر جگر ما بدون تو
چیزی بگو به خاطر بابای مضطرت
جانش رسیده است به لبها بدون تو
بالای پیکر تو تمام حسین ریخت
چیزی نمانده است ز بابا بدون تو
اینکه دوباره قامت او راست می شود
افتاده بین شاید و اما بدون تو
وقتی توان حرف زدن در گلویت نیست
ای اُف به هر چه نغمه و آوا بدون تو
از بسکه نیزه روی نیزه به پیلویت خورده است
افتاده یاد پهلوی زهرا بدون تو
با نعل تازه جسم تو را پخش کرده اند
جایی نمانده است به صحرا بدون تو
تو میروی و باد سراسیمه می وزد
در خیمه روی چادر زنها بدون تو
قبل از غروب بود سرش روی نیزه رفت
طاقت نداشت مأذنه ات را بدون تو
هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:18 ب.ظ


بی عصا آمد عصایش را

بی عصا آمد عصایش را زمین انداختند
پیش چشمش مصطفایش را زمین انداختند

حل مشکل های هر پ‍یری جوانش می شود
آه این مشکل گشایش را زمین انداختند

بار دیگر بین کوچه پهلوی زهرا شکس‍ت
بار دیگر مجتبایش را زمین انداختند

دست بر روی محاسن داشت مشغول دعا
احترام ربنایش را زمین انداختند

این علی اکبر دگر صدها علی اصغر است
تکه ی آیینه هایش را زمین انداختند

بود آویزان مرکب نای افتادن نداشت
با کمر افتاد و پایش را زمین انداختند

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد و
پیش بابایش عبایش را زمین انداختند

چند عضو پیکرش را از زمین برداشتند
چند قسمت از تنش را چند جا انداختند
سید پوریا هاشمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:14 ب.ظ


آنانکه عابدند به وقت

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند
آنانکه زاهدند به یک تکه نان خوشند

از هر دو تا نگار یکی ناز می‌کند
عشاق روزگار یکی در میان خوشند

نانی که می‌پزند به همسایه می‌رسد
این خانواده با خوشی دیگران خوشند

این سفره دارها که شدم میهمان شان
بعد از بیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

ما می‌خوریم و اهل کرم شکر میکنند
با این حساب بیشتر از میهمان خوشند

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده
عشاق با معامله‌های گران خوشند

با اخم خویش راه فرار مرا ببند
صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

در نقطه نقطه دل شیعه حرم زدند
بر بام خانه مشعل دارالکرم زدند

وقتی دخیل‌ها گره این درند و بس
این خانواده نیز گداپرورند و بس

اینان که سنگ را به نظر فضه میکنند
از کودکی قبیله‌ی شان زرگرند و بس

در آستان شمع که طور مقدس ست
پروانه‌ها همیشه مقرب ترند و بس

دل دادن و ندادن ما دست ما نبود
اینان به شیوه‌ی خودشان دل برند و بس

بگذار بشکنند دلم را یکی یکی
اینجا فقط شکسته دلی میخرند و بس

ارباب زاده‌ها همه ارباب میشوند
چون بنده زاده‌ها که همه نوکرند و بس

این خانواده ای که مرا صید کرده اند
حالا اسیر زلف علی اکبرند و بس

وقتی میان کوچه ما راه می‌رود
یک شهر در زیارت پیغمبرند و بس

ای بهترین؛ یگانه‌ترین آفریده ها
پیغمبر تمام پیمبر ندیده ها

بیدار بود از سر شب تا سحر، پدر
می زد صدات با همه جای جگر، پدر

آهویی و به دام تو افتاده است شیر
عمه اسیر توست، ولی بیشتر، پدر

لیلا زیاد محضر آن دو نمی‌رسید
تا خوب ارتزاق کند از پسر، پدر

خیلی نیاز داشت زبان واکنی علی
خیلی نیاز داشت بگویی: پدر، پدر

تو یوسفی و دور مشو از مقابلش
وابسته است بر روی تو آنقدر پدر

پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن
در آرزوی سرو رشید است هر پدر

ای مظهر صفات نبی؛ هیچ کس به تو
این قدر احترام نکرده مگر پدر

به به، به این مقام که پایین پا پسر
به به، به این مقام که بالای سر پدر

از بس نشسته موی تو را شانه کرده است
حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است

حاضر شدم برای اویس قرن شدن
شهر مدینه رفتن و دور از وطن شدن

حاضر شدم برای “تو” ازخویش بگذرم
دیگر مرا بس ست گرفتار “من” شدن

ما را که نیست جرات پیشت نشستن و
با ابروی کشیده‌ی تو تن به تن شدن

لب‌های تو همین که به خود آب میزند
نزدیک می‌شود به عقیق یمن شدن

میل رسول دیدن تو چاره ش آینه ست
پس واجب است محو درین خویشتن شدن

تنها تو می‌توانی ازین کارهاکنی
ابن الحسین بودن و ابن الحسن شدن

ما هر دوتا برای دوتا کارآمدیم
من عبد تو شدن، و تو هم رب من شدن

دل آن زمان که خانه مهر تو می‌شود
اقرار می‌کند به بهشت عدن شدن

ای خاک پای مرکب تو کیمیای من
جنت برای مردم و خاکت برای من

وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟
وقتی که نیست در حرمت، پر برای چه؟

اهل کرم مقابل در ایستاده اند
با این وجود پس، زدن در برای چه؟

وقتی تو سفره حسنی پهن کرده ای
پس سرزدن به سفره دیگر برای چه؟

گر تو ادامه علی کوفه نیستی
پس آمده ست این همه لشگر برای چه؟

ای خاک بر سر همه، تاج سرم شکست
افتاده زیر پا علی اکبر برای چه؟

مغرب نیامده ست هنوز ای موذنم
بالای نیزه رفته ای آخر برای چه؟

ما سعی می‌کنیم ولی یک عبا کم ست
اصلاً شدی تو چند برابر برای چه؟

عمه اگر برای من و تو نیامده ست
پس دست برده است به معجر برای چه؟

ای سایه تو بر سر عمه، بلند شو
به احترام معجر عمه بلند شو

علی اکبر لطیفیان



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:09 ب.ظ


از پسرها جگر درست شده

از پسرها جگر درست شده

از جگرها پسر درست شده

چقَدَر باغبان خمیده تا

پیش چشمش ثمر درست شده

وقت نقاشىِ سرِ زلفت

شاهکار هنر درست شده

قد کشیدى و زیر سایه تو

بهر عمه سپر درست شده

وقت جان دادنِ جوان انگار

دردها در کمر درست شده

با تماشاى دست و پا زدنت

قتلگاه پدر درست شده

بهر یک پیرِ مرد ِخورده زمین

چقدر درد سر درست شده

از على ِ حسین بر دستش

صد و ده تا پسر درست شده

زود عباس با عبا آمد

کار بدست قمر درست شده

عمه مضطر شده زجا بر خیز

حرف معجر شده ز جا برخیز

خواستم تا بغل کنم بدنت

ریخت از لاى پنجه هام تنت

آبرویم میان لشگر رفت

از جگر لحظه صدا زدنت

یوسفم گیر گرگ افتادى

پنجه پنجه شدست پیرهنت

جگرم ریخته بهم چه کنم

با تماشاى دست و پا زدنت

چه کنم تا کمى نفس بکشى

چه کنم  وا شود کمی دهنت

از لبت خون لخته مى پاشَد

مثل جان دادن عمو حسنت

مثل کوچه تو گیر افتادى

همه با هر چه بود میزدنت

پشت در یک عبا روى مادر

کربلا این عبا شده کفنت

قد خمیده یکى یکى ازخاک

در عبا جمع میکنم بدنت

قاسم نعمتی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:07 ب.ظ


ای علی جان چه شده

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

ای علی جان چه شده؛ قامت تو تا خورده

نازنینم چقدَر بر بدنت پا خورده

روی جسمت چقدَر تیر و سنان میبینم

اینهمه زخمِ گِران بر دل بابا خورده

تا جوابم ندهی،دشمنِ من میخندد

بتو شمشیر،بمن تیرِ تماشا خورده

چه دگرگون شده این چهرة پیغمبری اَت

چشم زخمی است که بر یوسف لیلا خورده

ارباً اربای همه لشگرِ خود را دیدم

چه بلائیست که بر این قدِ رعنا خورده

زرِهَت با بدنِ پاره گِره خورده بهم

همه ارکان تنت نیز به یغما خورده

آه، آیا بدنی خُردتر از این میشد؟

دنده هایت چقدَر ای پسرم جا خورده

عمه اَت آمده تا زنده بمانم اما

با فراق تو دگر،رفتنم امضا خورده

جگرم سوخت علی جان، دل من ریخت بهم

این جگرخواریِ داغت، جگرم را خورده

همچو مادر،پسرم سینه شکسته شده ای

باز انگار لگد پهلوی زهرا خورده

بردنِ نعش تو تا خیمه که تنها نشود

قوَتم رفت ز زانو،کمرم تا خورده

ژولیده




[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:04 ب.ظ


علی اکبرلیلاست

حضرت علی اکبر(ع)-مدح

رخش چه صبح ملیحی لبش چه آب حیاتی

علی اکبرلیلاست به چه شاخه نباتی

بدون چشمه ی لعلش نبود در همه هستی

نه چشمه ای نه قناتی نه دجله ای نه فراتی

دمیده برسردنیا چه آفتاب بلندی

رسیده درشب لیلا چه ماه بابرکاتی

قدش چه سروبلندی چه گیسویی چه کمندی

چه مرتضی سکناتی چه مصطفی وجناتی

چه دلبری چه دلیری چه بی مثال و نظیری

چه یوسفی چه عزیزی چه ماورای صفاتی

حواس قافله رفته است در صدای اذانش

هلا چه حی علایی چه عجلوا بصلاتی

حسین با پسرش رد شدند از غزل من

پسر چه ماه جمیلی پدر چه باب نجاتی

چه روز ها که به لیلا گذشت ورفتی و می گفت

)مضی الزمان وقلبی یقول انک آتی

شاه زیدی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:02 ب.ظ


این داغ بزرگی است

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

این داغ بزرگی است جگر می فهمد

سنگین تر از آن نیست کمر می فهمد

افتاد علیِ اکبر و...............بابایش...

باید که پدر شوی پدر میفهمد

***

در رفتن با شتاب چون تیر شدی

برگشتی و قد کمان چو شمشیر شدی

تا قتلگه عمه مگر عمری راه است؟

در رفتن و آمدن چرا پیر شدی؟



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:00 ب.ظ


گل باغ دل لیلا علی اكبر

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

گل باغ دل لیلا علی اكبر، علی اكبر

ای به دستت دل بابا علی اكبر، علی اكبر

زینب آیینه و قرآن به روی دست گرفته...

شده از عشق تو شیدا علی اكبر، علی اكبر

برو اما پسر من پیش بابا قدمی زن

ای قدمهات چو زهرا، علی اكبر، علی اكبر

تشنه كامی پسر من ، پدرت تشنه تر از تو

تشنه ات نیزه ی اعدا علی اكبر، علی اكبر

لب شمشیر چه كرده كه پریشان شده جسمت

پس چه شد آن قد و بالا علی اكبر؟!علی اكبر

دیده واكن پسر من، سخنی با پدرت گو

بی تو بابا شده تنها علی اكبر ،علی اكبر

دشمنم كف زند و من كف افسوس برایت

در دل من شده غوغا علی اكبر، علی اكبر

رخ نهاده به رخ تو خواهر خونجگر من

زینبم می كند آوا علی اكبر، علی اكبر

نظری كن به اباالفضل كه پریشان تو گشته

خون چكان دیده سقا علی اكبر، علی اكبر

روشن روان



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 05:52 ب.ظ


ای گل لیلا امیدم

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

ز جا خیز ای گل لیلا امیدم بیشتر گردد

بگو بابا که نیرویی به زانو باز بر گردد

جوابم را نمیگویی نگو  اما نگاهم کن

که با هر یک نگاهت سوی چشمم بیشتر گردد

به پای لاله ی سرخم ، من آب از دیده پاشیدم

ولی شور است اشک دیده ام او تشنه تر گردد

شده با خنده ها تواَم ، صدای گریه ی زینب

اگر آید ابالفضلم ، عدو آرام تر گردد

عبایم از بدن پُر شد ، ز که گیرم مدد یا رب

که ترسم این بدن تا خیمه ها پاشیده تر گردد

به همراه جوانان بنی هاشم نمی گریم

اگر دشمن ببیند اشک من خوشحال تر گردد

خرازی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:03 ب.ظ


جوانش رفته

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

قصد دارد بدود تاب و توانش رفته

پیرمردی که غریبانه جوانش رفته

هرچه میخواست که با پا برود باز نشد

عجبی نیست سوی معرکه جانش رفته

وقت پیری همه امید پدرها پسراست

تکیه گاه قدو بالای کمانش رفته..

فرصت اینکه کند پا به رکابش هم نیست

دیر راهی شود از دست زمانش رفته

از سر ماذنه افتاد موذن برخاک

تا به خیمه غم هنگام اذانش رفته

باچه ضجری به سر نعش علی می آید

باچه حالی که توان بهر بیانش رفته

آمد و دید پیمبر به زمین افتاده

آمد و دید که حیدر ضربانش رفته

هرچه میدید علی بود علی بود علی

بدنش بیشتر از حد مکانش رفته

آنقدر نیزه به هرجای تنش ریخته اند

که توان از بدن نیزه زنانش رفته

تیرها مثل حسن با بدنت لج کردند

هرچه تیر است دراین دشت نشانش رفته

عصمت الله به بالای سر شاه آمده

دید در بین کف و هلهله جانش رفته..

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد

کار بسیار جوانان بنی هاشم شد

پورهاشمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:00 ب.ظ


صبـــر کن بابا

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

می روی و می بری همراه خود جان مرا

صبـــر کن بابا ببیـن حــال پریشــان مرا

در پی ات اهل حرم آئینه و قرآن به دست

می بری بـا خود دل خیمـه نشـینان مرا

ای عصای پیری ام، داری هلالم می کنی

بعد تو دشـمن ببینـد حــال حیــران مرا

قبل رفتن اندکی پیش دو چشمم راه رو

پر کن از قد رســایت قاب چشــمان مرا

در جواب تشنگی شد عایدم شرمندگی

گر چـه دیدی با زبانت کام عطشــان مرا

از فرس افتاده، سوی تو خودم را می کشم

آه بـابـا جــان ، ببیـن زانـوی لـرزان مرا

سوره های پیکرت پاشیده از هم وای من

پخش صحــرا کرده اند آیــات قـرآن مرا

عده ای کل می کشند وعده ای کف می زنند

تــا شنیـده دشمنت آوای افغـــان مرا

تا صدایش می کنم یک دشت پاسخ می رسد

زینبـم ، بنگـر علـی هـای فــراوان مرا

خون او را در تمام دشت جـــاری کرده اند

کربــلا را بــا تنـش آئیـنه کــاری کرده اند

هاشمی نصب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:56 ب.ظ


جلوهء پیغمبری

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

از حرم آمد برون   جلوهء پیغمبری

با رخ زهرایی و   با جنم حیدری

صحنۀ میدان بدل   شد به عجب محشری

گفت انابن الحسین   ریخت به هم لشگری

موقع جانبازی است   رفته ز کف طاقتش

تیغ و سپر در کف و   ذکر علی عادتش

خوانده حسین اِن یکاد نذر قد و قامتش

با نگهی می کند   از پدرش دلبری

ماه حرم مثل شیر    بر دل اعدا زده

از برش تیغ او دشمن او جازده

گرچه به رفتن شرر بر دل بابا زده

داده به لشگر نشان   رزم علی اکبری

یا علی و یا علی   بر لب او کرده گل

ماه نطر می زند   عمه بخوان چار قل

داده عنان را ز دست   لشگر کوفی به کل

معرکه ای شد به پا   وای چه رزم آوری

لشگری از جنگجو   از دم تیغش گریخت

شد به عجب ابن سعد رشتۀ کارش گسیخت

دم به دم از دشمنش نعره زد و زهره ریخت

حیدر کرببلا   با رجز حیدری

 

نیزه و تیغ جفا   بر بدن تو زدند

تیر به همراه سنگ   سوی سرت آمدند

تو به زمین خوردی و آه حرم شد بلند

خیز که دلگرمی عمه ای و خواهری

در برت آمد حسین با سر زانو علی

از تو نمانده تنی   کو پسرش کو علی

کاش نفهمد که خورد    نیزه به پهلوعلی

زخم به پهلوی توست   ارثیۀ مادری

بس که به روی دلم داغ دمادم رسید

اشک به چشم همه   عالم و آدم رسید

بر سر نعشت علی عمه به دادم رسید

ماند ، برایم فقط   دیدهء از خون تری

قسمت تو تیغ و تیر   قسمت من غم شده

موی سرم شد سپید   قامت من خم شده

بعد تو ای عمر من  عمر پدر کم شده

وای چرا غرق خون   وای چرا پرپری

مقیمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:54 ب.ظ