تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب هفته سوم مهر 1396

برای روضه همین بس که ناگهان زده اند

امام حسین(ع)-گودال قتلگاه

برای روضه همین بس که ناگهان زده اند

عزیز فاطمه را سنگ بی امان زده اند

فقط نه سنگ و نه نیزه که عده ای آن روز

به جسم خسته ی او زخم با زبان زده اند

نوشته اند جوانان به سریع و پی در پی

نوشته اند که پیران عصا زنان زده اند

برای روضه همین بس که بی رمق افتاد

برای روضه همین بس که همچنان زده اند

اگر که تیغ نبوده غلاف آوردند

اگر که تیر نبودست با کمان زده اند

چقدر زخم روی زخم روی زخم آمد

چقدر تیغ فراوان به استخوان زده اند

برای غارت معجر برای گهواره

به خیمه های اسیران کاروان زده اند

مصیبت است بگویم که عمه ی ما را

زبان که لال شود , خاک بر دهان ... زده اند

سری به نیزه بلند است وای از این غم

سری که بر سر نی بود را چنان زده اند

که چند بار سر از روی نیزه اش افتاد

و باز برسر نی پیش کودکان زده اند

برای آنکه سر از بین کودکان برود

اسیرها چقدر رو به این و آن زده اند

شکست ابروی او و شکست دندانش

و پاره شد لب او بس که خیزران زده اند

خرید جنس غنیمت چه رونقی دارد

در این میانه سری هم به ساربان زده اند

رستگار



[ ]
[ مرتبط با ] : گودال قتلگاه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:44 ب.ظ


بیا ببین دلِ غمگینِ بی شکیبا را

بیا ببین دلِ غمگینِ بی شکیبا را
بیا و گرم کُن از چهره‌ات شبِ ما را

“من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکند”
که بی حرم چه کُنَم غصه‌های فردا را

خیالِ کربُبلایت مرا هوایی کرد
بگیر بالِ مرا تا ببینیم آنجا را

به موجِ سینه زنانت قسم به نامِ توام
که بُرده گریه‌یِ ما آبرویِ دریا را

گدایِ هر شبم و کاسه گردم و ندهم
به یک نگاهِ کریمانه‌ات دو دنیا را

مرا بِبَر بِچِشَم زیرِ پا مغیلان را
مرا بِبَر که ببینم به نیزه سرها را

خدا کند که بیایی شبی به روضه‌یِ ما
شنیده‌ام که به سر سر زدی کلیسا را

خوشا به پنجه‌ی راهب که شانه‌ات می‌زد
به آنکه بُرد دلِ راهبان ترسا را

به پیر‌مرد غریبی که شُست گیسویت
گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را

خوشا به بزم عزاخانه‌اش که تا دَمِ صبح
شنید پیشِ سرَت روضه‌هایِ زهرا را

چرا بُرید سرت را به رویِ دامنِ من
چرا نشاند به خون این دو چشمِ زیبا را

چگونه سنگ شکسته جبین و دندانت
چگونه زخم تَرَک داده رویِ لبها را

به رویِ نیزه سرت بود و خیمه‌ها می‌سوخت
رسید شعله و زلفِ تو در هوا می‌سوخت
حسن لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : اهل بیت در کوفه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:36 ب.ظ


خدا کُنَد زِ لبت یک سلام هم باشد

خدا کُنَد زِ لبت یک سلام هم باشد
وَ سایه‌ات به سرم مُستدام هم باشد

بریز گیسویِ خود را به شانه‌های نسیم
که خوشتر است که ماهم تمام هم باشد

کم است اینهمه دشنام‌های طولانی
که کوچه کوچه نگاهِ حرام هم باشد

گذشتن از گذرِ تنگِ کوچه‌ها سخت است
و سخت تر که در آن ازدحام هم باشد

فقط نه اینکه پُر از آشناست هر طرفم
کنیزِ خانه‌ی‌مان رویِ بام هم باشد

شبِ گذشته یتیمت به ضربِ زجر آمد
بلورِ خورده تَرَک بی دوام هم باشد

چه حال می‌شوی آن لحظه‌ای که تنهایی
اگر که با تو سنان هم کلام هم باشد

خدا کُنَد سرِ طفلت نیاُفتد از نیزه
خدا کُنَد که سرش تا به شام هم باشد

لباس کهنه‌ی خود را برایم آوردند
میانِ کوفه کمی احترام هم باشد

دلم خوش است که با نیزه‌ی تو می‌آیم
اگرچه فاصله‌ام یک دو گام هم باشد
حسن لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : اهل بیت در کوفه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:34 ب.ظ


دچار درد دو چندان شدیم بعد از تو

دچار درد دو چندان شدیم بعد از تو
چقدر بی سر و سامان شدیم بعد از تو
بیا ببین ز گریبان پاره معلوم است
چقدر زار و پریشان شدیم بعد از تو

نبود باورمان داغ سخت و سنگین ات
مقیم خیمه الاحزان شدیم بعد از تو
سرت بهانه ی خوبی برای گریه شده
هر آینه همه گریان شدیم بعد از تو
سوار نیزه نشین حرم تماشا کن
اسیر گرگ بیابان شدیم بعد از تو
تمام عائله های گرسنه سیر شدند
به کعب نی همه مهمان شدیم بعد از تو
اگر امان بدهد تازیانه خواهم گفت
چگونه راهی زندان شدیم بعد از تو
شبی بدون تو قدر هزار سال گذشت
اسیر شام غریبان شدیم بعد از تو

چرا خوشی به من و بچه ها نمی آید ؟؟
بگو که رخت اسارت به ما نمی آید

علیرضا خاکساری



[ ]
[ مرتبط با ] : اهل بیت در کوفه
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:32 ب.ظ