تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع) - مطالب هفته اول مهر 1396

امیر لشگر من دست من به دامن تو

امیر لشگر من دست من به دامن تو

رباب مانده و امید آب بردن تو

به اهل خیمه سپردم که آب گردن من

بلند گر نشوی خون من به گردن تو

عبای من که نصیب علی شده ماندم

چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو

دو تیر با دو کمان و سپاه مژگان کو؟

چه امده سرچشمان مرد افکن تو

بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست

حصار امن خیامم نگاه روشن تو

بلند شو که نشیند هر آنکه استاده

برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو

بلند شو گره از کار خیمه ها وا کن

که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو

موسی علیمرادی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت عباس (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:29 ب.ظ


چشم تو بسته شد و چشم حرامی وا شد

چشم تو بسته شد و چشم حرامی وا شد
تو زمین خوردی دورِ حرمم غوغا شد

مشک تو پاره شد و آبرویت ریخت زمین
سیلِ آن خورد به خیمه همه جا دریا شد

مشک تو پاره شد و خاک ، به سر کرد رباب
ذکر او “وای علی” جای “گُلم لالا” شد

عَلَمت خورد زمین و حرمم رفت به باد
دشمنم بعد تو با جرات و بی پروا شد

روسری بود ، که در دست حرامی ها بود
خیمه ی سوخته معجر به سر زنها شد

تیرباران شدی و تیرَک خیمه افتاد
زینب آواره شد و دخترکم تنها شد

دست تو شد قلم و خون تنت هم جوهر
حکم قتل من و غارت شدنم امضا شد

آن طرف خود و زره از تن تو غارت شد
این طرف بر سر خلخال حرم دعوا شد

بوی یاس آمده از علقمه یعنی اینکه
زائر جسم زمین خورده ی تو زهرا شد

غیرت اللهِ منی روضه ی تو ناموسی ست
رفتی و روی همه بر روی زینب وا شد

 
رضا قاسمی

 



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت عباس (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:28 ب.ظ


سهم من از زندگی چیزی به غیر از غم نشد

سهم من از زندگی چیزی به غیر از غم نشد
هیچکس غیر از برادرهام غمخوارم نشد

بعد تو عباس، زینب ماند و این نامحرمان
بعد تو دیگر برایم هیچکس محرم نشد

زود رفتی ماه من از آسمان خواهرت
فرصت حتی وداع ما دوتا باهم نشد

ای برادر هیچ در فکر امان‌نامه نباش
ذره ای از اعتبارت نزد زینب کم نشد

داشتم می آمدم در علقمه بالا سرت
در میان اینهمه نامرد نامحرم نشد

غصه سنگین تو پشت حسینم را شکست
هیچ داغی پس به سنگینی این ماتم نشد

کاشف الکرب الحسینی و پس از تو هیچکس…
بر دل خون حسین بن علی مرهم نشد

شمر موهای برادرزاده‌هایت را کشید
معجر اطفال بعد از تو دگر محکم نشد

تیرها اینگونه‌ات کردند ای خوش روی من
ورنه هرگز صورت زیبای تو درهم نشد

با چه دشواری سوار ناقه عریان شدم
زانوان هیچکس در پیش پایم خم نشد

آرش براری



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت عباس (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:27 ب.ظ


رفته امیر لشکرش را پس بگیرد

رفته امیر لشکرش را پس بگیرد
از کوفیان آب آورش را پس بگیرد

رفته بگوید تشنگی ها برطرف شد
تا حرف های دخترش را پس بگیرد

یک دستش اکبر بود که کشتند او را
باید که دست دیگرش را پس بگیرد

از مشک باید آبروی رفته اش را
از تیر ها چشم ترش را پس بگیرد

زینب پریشان است , بی دستان عباس
حالا چگونه معجرش را پس بگیرد ؟

حمیدرضا محسنات



[ ]
[ مرتبط با ] : تاسوعا
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 07:25 ب.ظ


من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟

من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟
خبــر ریختــن بــــــــــال و پرت را ببرم

واژه های بدنت سخت به هم ریخته است
سینه ات یـا جگـرت یــا که سرت را ببرم؟

مثل مـــــادر وسط کوچه گرفتــــار شدی
تـــن پامــــال شـــــده در گذرت را ببرم

ولــــدی لب بــزن و نـــــام مرا بــــــاز ببر
تا به همـراه نســـــــیم این اثرت را ببرم

ارباً اربا تر از این قامت تو قلب من است
چــــــونکه باید بدن مختصـــــرت را ببرم

میوه های لب تو روی زمین ریخته است
بــا عبــــــــا آمده ام تـــــا ثمرت را ببرم

بت شکن بودی وپیش از همه مبعوث شدی
حـــالیـــــــا آمـده ام تــا تبرت را ببرم

شبــه پیغمبــر من معجزه ها داری، حیف!
قســـمت من شــده شق القــمرت را ببرم

سفره ات پهن شده در همهء دشت ، کریم!
ســهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم

لشـــگر روبـرویت “آکله الاکبـــــاد” اســت
کاش می شد که علی جان جگرت را ببرم

بدنی نیســت که تشـییـع کنم ، مجبــورم
تـکه تـکه تنـــــــــی از دور و برت را ببرم

عمه ات آمده بالای ســــرت می گوید :
تو که رفتــی بگُــــذار ایــن پدرت را ببرم

ترسم این است که لب بر لب تو جان بدهد
بگُـذار ایــن پـــدر محتضـــرت را ببرم

مادرت نیست ولی منتظر سوغات است!
عطر گیســـوی تو از این سفرت را ببرم

مصطفی هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:15 ب.ظ


می روی و می بری همراه خود جان مرا

می روی و می بری همراه خود جان مرا
صبـــر کن بابا ببیـن حــال پریشــان مرا

در پی ات اهل حرم آئینه و قرآن به دست
می بری بـا خود دل خیمـه نشـینان مرا

ای عصای پیری ام، داری هلالم می کنی
بعد تو دشـمن ببینـد حــال حیــران مرا

قبل رفتن اندکی پیش دو چشمم راه رو
پر کن از قد رســایت قاب چشــمان مرا

در جواب تشنگی شد عایدم شرمندگی
گر چـه دیدی با زبانت کام عطشــان مرا

از فرس افتاده، سوی تو خودم را می کشم
آه بابا جــان ، ببیـن زانـوی لـرزان مرا

سوره های پیکرت پاشیده از هم وای من
پخش صحــرا کرده اند آیــات قـرآن مرا

عده ای کل می کشند و عده ای کف می زنند
تــا شنیـده دشمنت آوای افغـــان مرا

تا صدایش می کنم یک دشت پاسخ می رسد
زینبـم، بنگـر علـی هـای فــراوان مرا

خون او را در تمام دشت جـــاری کرده اند
کربــلا را بــا تنـش آئیـنه کــاری کرده اند

مصطفی هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:13 ب.ظ


اشعارشهادت علی اکبر

اشعارشهادت علی اکبر

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ علیرضاشریف

خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نکرد
به غریبیِ من و اشکِ حرم رَحم نکرد
هیچ کس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت
نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نکرد
لشکرِ بغضِ علی دقِ دلی خالی کرد
به سرش ریخت و بر یک نفرم رَحم نکرد
دستِ مِقراض بُرش داد حریرِ بدنش
هر قدر پا به زمین زد پسرم، رَحم نکرد
همه ی فاصله را داد زدم نیزه بس است
نزن اینقدر من آخر پدرم رَحم نکرد
سندِ سخت ترین لحظه ی عمرم این است
داغِ او بر دل و چشم و کمرم رَحم نکرد

پسرم از روی زین بَد به زمین افتادی
نیزه بر پهلویت آمد به زمین افتادی

چقدر فرقِ دو تایِ تو به هم ریخته است
زیرِ پا زُلفِ رَهایِ تو به هم ریخته است
زَجر کُش شد به خدا بس‌که زدی پا به زمین
پیرِمردی که به پایِ تو به هم ریخته است
دیگرم نیست توقع که جوابم بدهی
در گلو تیر صدایِ تو به هم ریخته است
اِرباً اِربا شده زین پس چه صدایت بزنم؟
تیغ از بس که هجایِ تو به هم ریخته است
غُصه ات با دلِ لیلا چه کند وقتی که
گیسوی عمّه برایِ تو به هم ریخته است
چه کنم، تا به حرم بینِ عبا می برمت
زخم ها قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است

*************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ رضارسول زاده

دل مجنون همیشه با لیلاست
می رود سوی هر کجا لیلاست
قدم عاشقی که برداری
بعد از آن اختیار با لیلاست
تپش قلب تو، نمی دانم
تپش قلب من که یا لیلاست
آن که از کار من گره بگشود
با دو دست گره گشا لیلاست
بسته آن که دخیل زلفم را
به سر زلف کربلا لیلاست

کشش عشق تا که پا بر جاست
دل اسیر مزار پایین پاست

پسر پهلوان اربابم
مرتضای جوان اربابم
ای عصای پدر، علی اکبر
ای که هستی توان اربابم
قمر دوم بنی هاشم
ای مه آسمان اربابم
دامنت را نمی دهم از دست
لحظه ای هم به جان اربابم
تو کریمی و از تو شامل ماست
کرم خاندان اربابم

نشده دست رد به کس بزنی
سفره دار مدینه چون حسنی

جز خدا کس نبود در دل تو
من کجا! مدحت خصائل تو
کار من نیست کار جبریل است
تا گدایی کند ز سائل تو
کیستی که معاویه می گفت
به امیرانش از فضائل تو
تا ببیند جمال پیغمبر
چشم عباس بود مایل تو
به نبی رفته بین اهل البیت
بیشتر از همه شمائل تو

اشبه الناس به رسولی تو
نوه ی ارشد بتولی تو

در شجاعت دلاوری اکبر
در بلاغت تو حیدری اکبر
با تمام کریم های شهر
در سخاوت برابری اکبر
پدرت گفته خُلقاً و خَلقاً
تو سراپا پیمبری اکبر
سر و دست است که زمین ریزد
بزنی گر به لشکری اکبر
مشک بر دوش پیش چشم حسین
تو ابالفضل دیگری اکبر

ای ستون خیام ثارالله
ای ذبیح قیام ثارالله

از تو دارم همین غلامی را
کس ندارد چنین مقامی را
تا که میخانه را به هم ریزم
پیش رویم گذار جامی را
السلام علیک یابن حسین
می دهی پاسخ سلامی را؟…
…که فرستاده ام زند بوسه
آن قدم های بس گرامی را
لب خشک تو ظهر عاشورا
شرمگین کرد تشنه کامی را

تشنه لب بودی و دویست نفر
زیر تیغ تو رفت از آن لشکر

در حصاری که تو شدی تنها
بوسه ای زد عمود فرقت را
ریخت خون تو روی چشم عقاب
اشتباهی تو را کشید کجا!؟
وسط جمعیت تنت گم شد
دشمنان علی همه پیدا
بر تن تو ز بغض می کوبید
هر که می برد نیزه اش بالا
با تن قطعه قطعه روی زمین
تو صدا می زدی: بیا بابا

پدرت را که دید عمه ی تو
مو پریشان دوید عمه ی تو

*****************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ استادسازگار

ای مرا آشفته کرده حال تو
دیده و جان و دلم دنبال تو
عزم وصل حق تعالی کرده ای
ترک جان یا ترک بابا کرده ای
روح من با این شتاب از تن مرو
ای تمام عمر من بی من مرو
کم زهجر خویش قلبم چاک کن
باز گرد از دیده اشکم پاک کن
راه غم بر قلب تنگم باز شد
غربتم با رفتنت آغاز شد
ای دل صد پاره ام پیراهنت
اشک ثار الله وقف دامنت
می روی این قوم سنگت می زنند
گرگ های کوفه چنگت می زنند
صبر کن بابا تماشایت کنم
سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم
بعدِ عمری حاصل من داغ توست
جان بابا قاتل من داغ توست
عهد من با دوست عهدی محکم است
هر چه بینم داغ در این ره کم است
عهد بستم تا که قربانت کنم
غرق خون تقدیم جانانت کنم
عهد بستم تا که درراه خدا
عضوعضوت را کنند از هم جدا
زخم تو مشکل گشایی می کند
مرگ از تو دلربایی می کند
من خلیل الله، تو اسماعیل من
داغ تو تسبیح من تهلیل من
جسم مجروحت گلستان من است
فرق خونین تو قرآن من است
خون گلاب وخاک صحرا مُشک توست
آبروی من دهان خشک توست
زخم ما را خنده بر شمشیر هاست
چشم ما چشم انتظار تیرهاست
گرچه خشک ازتشنگی لب های توست
رو که جدم مصطفی سقای توست
ما به راه دوست هستی باختیم
بعد از آن در قلب دشمن تاختیم

************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ مجتبی روشن روان

ای خفته در مقابل بابا مؤذنم
واکن نگاه بسته ز خونت ببین منم
در پیش دشمنان که من خنده می‌کنند
بالای نعش تو بنگر سینه می‌زنم
شرم از رخ محمدی تو عدو نکرد
ای در نگاه فاطمه‌ رنگ تو مسکنم
با پیکرت چه کرده لب تیغ و نیزه‌ها
پاره زره ز پهلوی پاک تو می‌کنم
در خیمه‌ها سکینه هراسان ز مرگ تو
اینجا کُشد مرا دف و آواز دشمنم
هر شاخه‌ات کناری و صد قطعه شد تنت
ای سرو قد کشیده زیبای گلشنم
برداشتم چو صورت خود را ز صورتت
خون می‌چکید از رخ و از سینه و تنم
برخیز و باز بهر دل من اذان بگو
وقت نماز می‌گذرد ای مؤذنم

*************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ مصطفی متولی

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم
که جان سالم از این مهلکه بدر ببرم
لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا
نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم
نفس بکش پسرم تا که من فَزَع نکنم
و پیش خنده ی این قوم نشکند کمرم
دل من از پس این داغ بر نمی آید
حریف اینهمه آتش نمی شود جگرم
خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم
پر از علی شده خاک تمام دور و برم
کنار جسم تو باید به داد من برسند
تو این همه شده ای من هنوز یک نفرم

**************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ استادسازگار

مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم
سرتا قدم محمّد و زهرا و حیدرم
قـرآن روی سینه فـرزند فاطمه
فرزند نور و واقعه و قدر و کوثرم
در وصف خلق و منطق و خلقم نظر کنید
زیباتـرین شبیه بـه شخص پیمبرم
زهرا جمال ختم رسل دیده در رخم
لیلا کشیـده شانـه بـه زلف معطرم
جان جهانیان که حسین است بارها
مانند جان خویش گرفته است در برم
همسنگـر شهیـد علمـدار کــربلا
تا روز حشر قلب حسین است سنگرم
مـن پیـر مکتبِ «السنا علی الحق‌«ام
مــن شیـر کربــلا اسداللهِ دیگرم
پا تا به سر چو جانم و جان مجسمم
سر تا به پا چو روحم و روح مصورم
دانــایی امــام حسـن در تکلمـم
زیبایی امــام حسین است منظـرم
مأنوس با شهادت‌ و شمشیر و زخم ‌و خون
ممسـوس در حقیقتِ خـلاقِ داورم
تسبیـح دانـه دانـه سجـادۀ حسین
قـرآن پاره پارۀ زهــرای اطهـرم
خیمه صفـا و مروه بـوَد قتلگاه من
صحرای کربلا عرفات است و مشعرم
مـن پـاره‌ای ز پیکـر پیغمبـرم ولی
گردید پاره پاره ز شمشیـر، پیکـرم
وقتی که قطعه قطعه ز شمشیر می‌شدم
دیـدم ستــاده حضرت زهرا برابرم
اشک روان و مهجۀ قلب حسین بود
خونی‌که شد به ‌صورت من جاری‌ازسرم
با آنکـه در شهادت من قامتش خمید
در نــزد فاطمه است سرافراز مادرم
این غم مرا کُشد که ببینم به نوک نی
سیلی زننـد بـر گلِ رخسارِ خواهرم
ای کاش می‌نشست به قلب شکسته‌ام
تیــری کـه هست سهم گلـوی برادرم
مـن آن شکوفـه‌ام کـه نگه کرد باغبان
چیدنـد بـا شکنجه و کردنـد پـرپـرم
در زیر تیغ بسملِ بشکسته بـال و پـر
در بحر عشق، ماهیِ در خون شناورم
«میثم» اگر به فصل جوانی شدم شهید
هـر پیـر را معلـم و استـاد و رهبـرم

***************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ حسن لطفی

بگو هنوز برایت کمی توان مانده
بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟
فقط برای نمازی کنار بابا باش
هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده
چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی
چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده
کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست
عجیب برجگرم داغ این جوان مانده
بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن
عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده
نسیم هم بدنت را به دست می گیرد
شبیه مشت پری که در آشیان مانده
شدی شبیه اناری که دانه دانه شده
کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده
شبیه مادر من جمع میکنی خود را
که بین پهلوی تو درد بی امان مانده
چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم
هزار شکر که از تو کمی نشان مانده
حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست
دوباره میشِمرم چند استخوان مانده
تو را به روی عبا تکه تکه می چینم
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده
چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست
برای بدر شدن ماه من زمان مانده
چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست
چقدر نیزه شکسته در این میان مانده
تو را از این همه غم میکنم سوا اما
هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده
قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده
قرار نیست فقط عمه ات بماند و من
ببینی اش که میان حرامیان مانده
کمی به روی سرم باشد و میان حرم
که چند دختر نوپا به کاروان مانده
بدون تو بدَود چند بار تا گودال
ببیندم که نگاهم به آسمان مانده
کمان حرمله تیری به سینه ام زده است
به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده
نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش
برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

**********************

اشعارشهادت علی اکبر علیه السلام ـ محسن حنیفی

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد
گل محمدی اش را به باغبان بدهد
که برگهای تو را یک به یک جدا کردند
بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد
برید صوت تو را نیزه ی حسود کسی
به روی حنجره ات آمده اذان بدهد
تو را بریده بریده صداکند … ولدَی
اگر که هلهله ها یک کمی امان بدهد
بغل گرفته تو را و تن تو می ریزد
خودت بگو که چگونه تو را تکان بدهد
بلند شو پدرت را به خیمه برگردان
وگرنه پیش تن زخمی تو جان بدهد
بلند شو به لبش بوسه دوباره بده
وگرنه بعد تو بوسه به خیزران بدهد

**********************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ استادسازگار

یک لحظه جدا کردم از خویش، جوانم را
گویی که فدا کردم صدمرتبه جانم را
در آتش هجرانش می‌سوخت وجودم را
با رفتن خود از تن می‌برد روانم را
با داغ علی دشمن یک لحظه گرفت از من
هم روح و روانم را هم تاب و توانم را
هنگام وداع هم دادیم نشانِ هم
او حنجر خشکش را من اشک روانم را
سر تا‌ به قدم افروخت از بس جگرش می‌سوخت
داغیِ زبان او سوزاند دهانم را
با کشتن فرزندم تسلیم خداوندم
کردم به جگر پنهان فریاد و فغانم را
ای ماه فروزنده! تسبیح پراکنده
برخیز و فرو بنشان این سوز نهانم را
“میثم!” ز زبان من با خون جگر بنویس
کشتند بهارم را؛ دیدند خزانم را

*****************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ شاعرناشناس

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است
نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است
به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند
کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است
میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما
چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است
باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم
تازه این کار به اما و اگر داشتن است
زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است
داغ تو خاصیتش دردِ کمر داشتن است
پنجه بر زلفِ سیاهت زده دشمن؛ نکند
کعبه‌یِ رویِ تو هم فکر حجر داشتن است
پیش ِ این لشکر فاسق که فقط میخندند
بدترین حال همین دیده‌یِ تر داشتن است
یکی از پشت و یکی از جلو میزد به سرت
عادتِ جنگِ علی زخم به سرداشتن است
درعبا ریختم آنچه زتنت مانده ولی
کار تشییع تو محتاج ِ نفر داشتن است
عمه چادر کمرش بسته وبالای سرم
فکر ِبرسرزدن و مقنعه برداشتن است

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**********************

اشعارشهادت علی اکبرعلیه السلام ـ استادسازگار

امیرالمؤمنین! صحرای محشر را تماشا کن
به دشت کربلا تکرار حیدر را تماشا کن
ولی‌الله! ولی‌الله دیگر را تماشا کن
دوباره خاطرات جنگ خیبر را تماشا کن
پیمبر را پیمبر را پیمبر را تماشا کن
بگو الله اکبر جنگ اکبر را تماشا کن

به تن پوشیده با دست حسین‌بن‌علی جوشن
زده بر یاری فرزند زهرا بر کمر دامن
خدا گوید تعالی‌الله پیمبر گویدش احسن
خوراک ذوالفقارش جرعه‌جرعه خون اهریمن
کند تحسین به دست و بازویش هم دوست هم دشمن
بیا ای شیر داور شیر داور را تماشا کن

سپر گردیده پیش نیزه و شمشیر، پا تا سر
رخش قرآن، تنش فرقان، دلش یاسین، لبش کوثر
نبی خلق و نبی خلق و نبی خُلق و نبی منظر
زمین کربلا صحرای بدر و او چو پیغمبر
در امواج خطر از بیم شمشیر علی‌اکبر
فرار و ترس یک دریای لشکر را تماشا کن

جبین، بشکسته تن، خسته دهن، خونین دو ‌لب، عطشان
به دیدار پدر در خیمه‌گه بشتافت از میدان
سرشکش از بصر جاری شرارش در جگر پنهان
زبان چون چوب خشکیده، نفس چون شعلۀ سوزان
سرشک عمه، اشک چشم خواهر را تماشا کن

زبانش در دهان باب و خونش جاری از حنجر
وجودش باغ گل از تیغ و تیر و نیزه و خنجر
گلو خشکیده، دل تفتیده، چشم از اشک خونین تر
پدر گفت ای همای من مزن از تشنگی پرپر
که سیرابت کند با دست خود امروز، پیغمبر
برو سقایی جدت پیمبر را تماشا کن

برو بابا! که اکنون چشم در راه‌اند قاتل‌ها
برو بابا که دریا گردد از خون تو ساحل‌ها
برو بابا! که زخمت گل کند تا حشر در دل‌ها
برو تا شعلۀ داغ تو گردد شمع محفل‌ها
برو پرپر بزن در خون خود مانند بسمل‌ها
جمال بی‌مثال حی داور را تماشا کن

دوباره در اُحد رو کرد آن پیغمبر ثانی
دوباره کربلا را کرد با یک حمله طوفانی
ز تیر و نیزه دشمن کرد بر رویش گل‌افشانی
تنش گردید از شمشیر، چون آیات قرآنی
هزاران زخم خورد و شد هزاران بار قربانی
بگرد ای آسمان؛ صدپاره پیکر را تماشا کن

دریغا! گشت نقش خاک، سرو قد دلجویش
جدا گردید تا پیشانی از هم طاق ابرویش
پدر بشتافت از میدان و رو بگذاشت بر رویش
ز اشک دیده زینب شست خون از جعد گیسویش
بیا «میثم»! خدا را دیدۀ دل بازکن سویش
به سرتاپای او زخم مکرر را تماشا کن



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اکبر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 08:08 ب.ظ


میان چاه ظلمت دلم عذاب می شوم

میان چاه ظلمت دلم عذاب می شوم
مریضم و دخیل نور آفتاب می شوم

خودم دلیل این همه جدایی و مصیبتم
خودم برای دیدن شما حجاب می شوم

همیشه از گناه بی شمار خویش غافلم
ولی فریب خورده ی کمی ثواب می شوم

توکلم بدون یاد تو ضعیف می شود
تو را ز یاد می برم پر اضطراب می شوم

برای تحبس الدعا شده کمی دعا کنید
اگر مرا دعا کنید، مستجاب می شوم

به گنبد علی قسم اگر به من نجف دهی
تُرابِ پای زائران بوتراب می شوم

کنار دیگران به خود چقدر فخر می کنم
برای روضه آمدن که انتخاب می شوم

چهل شبانه روز خرج حاجتم نمی کنم
دو بیت روضه خوانِ اصغر و رباب می شوم¹

بس است سینه ی مرا چقدر چنگ می زنی؟!
بس است اصغرم که از خجالت آب می شوم

عزیز تشنه ام کمی به مادرت نگاه کن
ببین چگونه از غریبی ات کباب می شوم

 محمد جواد شیرازی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اصغر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 04:52 ب.ظ


از روی دست های پدر بال و پر گرفت

از روی دست های پدر بال و پر گرفت

خنـــدید و خنده را ز لبـــان پدر گرفت

احسـاس کرد تیر، پـــدر را نشانه کرد

با حنجرش برای امامــش سپر گرفت

آری بــزرگ زاده بـه بـابـاش می رود

یک پر، دو پر، نه مثل پدر بیشتر گرفت

شش ماهه بود و بند دل مادرش رباب

از طـرز دست  و پــا زدن او شـرر گرفت

وقتی که غنچه های زیر گلویش شکوفه کرد

عطـــری عجیب در همه ی دشت در گرفت

خون گلوش رفت به هفت آسمان و بعد…

از حــال زار عـرش نشــینان خبر گرفت

بـابــا میـان معرکه حیــران شــد و سپـس

زیر عبـــای خویــش پســـر را به بر گرفت

مادر زبان گرفته و جانسوز می سرود:

طفلم قشــــنگ بود و گلم را نظر گرفت

سید مصطفی هاشمی نسب



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اصغر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 04:50 ب.ظ


گرچه از دور از آن فاصله‌ها زد بد زد

گرچه از دور از آن فاصله‌ها زد بد زد

آتش انگار که بر کرببلا زد بد زد

چقدر هست مگر بچه سه جایش بِرَود

وایِ من بر سه هدف او به سه جا زد بد زد

اصلا اینبار کماندار چه با زور کشید

به سه‌شعبه همه‌یِ حَنجره را زد بد زد

دست و پا داشت که می‌زد پدر انداخت عبا

آخرین بار نَفَس زیرِ عبا زد بد زد

اولین بار که چشمش به ربابش اُفتاد

اندکی حرف نزد بعد صدا زد بد زد

بُرد در بینِ عبا تا که نبیند چه شده

مادرش گفت بگو تیر کجا زد بد زد؟

گرچه بر چشمِ ابالفضل همین تیر نشست

بدتر از چشمِ عمو بود که تا زد بد زد

پشتِ خیمه به سرِ قبر ، حرامی آمد

نیزه برداشت و مانندِ عصا زد  بد زد

طفل را از وسطِ خاک کشیدند به نِی

بچه را باز نوکِ نیزه که جا زد بد زد

نیزه دارَش زِ سر نیزه سرش را انداخت

سَر که اُفتاد زمین ضربه‌یِ پا زد بد زد

رهگذرهای دَمِ کوچه به هم می‌گفتند

حرمله تیر به این بچه چرا زد بد زد

سالها بود همین جمله فقط کارِ رباب

نانجیب آنهمه لبخند به ما زد….بد زد

حسن لطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اصغر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 04:48 ب.ظ


اشعار شب هفتم محرم

اشعار شب هفتم محرم

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ  شاعرناشناس

پسرم از نفس افتاد… به دادم برسید
داد از این همه بی داد به دادم برسید
تشنه ام ؛شیر ندارم ؛چه کنم ؛حیرانم
باید آخر چه به او داد به دادم برسید
دیگر از شدت گرما و عطش همچو کویر
چاک خورده لب نوزاد به دادم برسید
بوی آب و دل بی تاب و سپاهی بی رحم
طفلی و این همه جلاد به دادم برسید
آب دامی ست که دلبند مرا صید کند
وای از حیله ی صیاد به دادم برسید
با پدر رفت و ندانم چه شده کز میدان…
شاه پیغام فرستاد : به دادم برسید
بارالها چه بلایی سرش آمد که حسین
میزند این همه فریاد به دادم برسید

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ  شاعرناشناس

دست را بر طناب می گیرد
بچه را از رباب می گیرد
بچه را از رباب می گیرد
خیمه را اضطراب می گیرد
دست و پا می زند علی اصغر
تیر دارد شتاب می گیرد
مگر این حنجر بهم خورده
چند قطره آب می گیرد
از سوال نکرده اش حنجر
به سه صورت جواب می گیرد
آه از غنچه گلی این بار
تیر دارد گلاب می گیرد
تا که اصغر سوار عرش شود
خود مولا رکاب می گیرد
*
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

وقت آن است بگیری قمرش گردانی
پسرت را به فدای پدرش گردانی
ایستاده به روی پای خودش از امروز
مرد گشته ، ببرش مرد تَرَش گردانی
بی گناهی تو اثبات شود می ارزد
پس ببر تا سند معتبرش گردانی
تو فقط نیزه نخور صدعلی اصغر به فدات
دادمش بلکه بگیری سپرش گردانی
گلویش تازه گل انداخته من می ترسم
صبرکن تا صدقه دور سرش گردانی
جان من قول بده پیش کسی رو نزنی
جان من قول بده زودبرش گردانی
طفل من تا بغل توست خیالم جمع است
نکند حرمله را با خبرش گردانی

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

این طفل که لب تشنه ی یک قطره آب است
یک قطره از اشکش چو فیض صد شراب است
کرب و بلا حالا دو تا خورشید دارد
بر روی دست آفتابی ، آفتاب است
این که جلوی خیمه ها زانو زده کیست؟
شاید زبانم لال بیچاره رباب است
اصلاً بیا و فرض کن کن که آب خورده
اصلاً بیا و فرض کن یک گوشه خواب است
اینکه نمیخوابد علی تقصیر تو نیست
به جای لالا بر لب تو آب آب است
گیسو نکش اینقدر تو تازه عروسی
ای کاش میشد زودتر دست تو را بست
حالا دلت که سوخته ما را دعا کن
خانم دعای تو یقیناً مستجاب است

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات
چه زود این همه تغییر کرد آب فرات
چه کرد با جگر تشنه ها نمی دانم
رُباب را که زمین گیر کرد آب فرات
رُباب را چقدر در حرم خجالت داد
همان دو لحظه که تاخیر کرد آب فرات
سفید شد همه گیسویش یکی یکی
عروس فاطمه را پیر کرد آب فرات
همان که آبرویت را ز گریه اش داری
سه شعبه در گلویش گیر کرد… آب فرات
دو قطره آب ندادی و شاه عطشان را
چقدر حرمله تحقیر کرد، آب فرات
دوباره آب رسید و دوباره شیر آمد
ولی چه سود، کمی دیر کرد آب فرات
تمام اهل حرم تشنه… اسب ها سیراب
سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ شاعرناشناس

حالا برای خنده که دیر است گریه کن
بابا نخواب… موقع شیر است گریه کن
درمانده ام میان دو راهی کجا روم
چشمم که رفته است سیاهی کجا روم
جان رباب من به همه رو زدم نشد
دنبال آب من به همه رو زدم نشد
عمه تو را ز دور نشان می دهد نخواب
هی شانه رباب تکان می دهد نخواب
شد وقت بازی ات کمرت را گرفته ام
با احتیاط زیر سرت را گرفته ام
همبازی تو ساقه تیر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
قنداقه ات که بست لبت باز شد علی
خندید مادرت چقدر ناز شد علی
افسوس مادر تو شب شادی ات ندید
چشم رباب حجله دامادی ات ندید
در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی
جای نفس بلند شده خس خست علی
تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است
تازه زمان دیدن دندان شیری است
دیدی که دید حرمله هم ناامیدی ام
لبخند می زند به محاسن سفیدی ام
خون تو را به چهره که پاشید وای من
تا خیمه صوت قهقهه پیچید وای من
با این لبی که مثل حصیر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
قنداقه ات هنوز به بازوست مانده است
اما سر تو بند به یک پوست مانده است
خشکش زده دهان تو پیداست نای آن
بیرون زده سه شعبه ای از لابلای آن
تیری که چشمهای عمو را گرفته است
با قطر خویش راه گلو را گرفته است
تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست
تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست
رویت عجیب مثل کویر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
رحمی به من بکن جگرم تیر می کشد
بعد از برادرت کمرم تیر می کشد
سر درد مادر تو مرا آب کرد و کشت
وقتی به عمه گفت سرم تیر می کشد
با پنجه قبر می کنم و خواهرت رسید
دارد ز حنجر پسرم تیر می کشد
گودال توست کوچک و گودال من بزرگ
بعد از تو عمه از جگرم تیر می کشد
لختی گذشت پیرزنی غرق درد گفت
یک پیرزن به گریه به یک پیرمرد گفت
رفتی حسین جسم تو را بوریا گرفت
وقتی که تیر بچه ما را ز ما گرفت
تازه شروع ضجه ما بعد از این شده
دیدم جماعتی همگی دست چین شده
با نیزه بلند زمین شخم می زند
دنبال راس هجدهمین شخم میزند
دیدم که غربتت سندش روی نیزه است
یک شیرخواره با لحدش روی نیزه رفت
بال و پرش جدا شد و افتاد بر زمین
از نی سرش جدا شد و افتاد بر زمین
در حرم زاری مکن از بهر آب
چون خجالت می کشم من از رباب
غم مخور ای کودک دُردی کشم
من خودم تیر از گلویت می کشم

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته
شال بسته ، با نقابِ تازه ای برخاسته
گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها
تازه مغرب ، آفتابِ تازه ای برخاسته
باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد
لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته
بیشتر شد تشنگی ها ، او خودش  آب ، آب بود
پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته
با همه پیغمبران ، پیغمبری ام فرق کرد
رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته
آن همه لبیک گفتن یکطرف ، این یکطرف
پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته
ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید
با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته
زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید
تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته
این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست
تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته
گردنی که خشک باشد آخرش این میشود
تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته

روی این دستم تنش ؛ برروی این دستم سرش
آه بفرستم کدامش را برای مادرش

*********************

اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی زمانیان

خدا کند برسد خیمه تاب داشته باشد
برای مادر اصغر جواب داشته باشد
گمان نمی کنم از این به بعد مادر تنها
بدون کودک و گهواره خواب داشته باشد
عمود خیمه ی او را به حالتی بگذارید
که روز دورو برش آفتاب داشته باشد
به خیمه ای ببریدش رباب را که در آنجا
نه شیر خواره ببیند نه آب داشته باشد
گذشت واقعه آنجا رسیده ایم که باید
غزل زمان بیانش حجاب داشته باشد
یزید بود ولیکن رباب فکر نمی کرد
که ظرف داخل دستش شراب داشته باشد…

*********************
اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ  شاعرناشناس

کاش میشد که نسیمی خبرت را می برد
خبر سوختن بال و پرت را می برد
کاش میشد که زبان دور لبت چرخاندن
اثری داشت که سوز جگرت را می برد
کاش جای عطشی که رمقت را برده
خواب می آمد و چشمان ترت را می برد
تو روی دست پدر عازم میدان بودی ؟
یا که تقدیر گلویت پدرت را می برد
لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده
عطش تو نفس مختصرت را می برد
فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد
دست بابات نبود تیر سرت را می برد
خوب شد تیر سه پر گرچه سپر را کج کرد
سنگرت بود و گرنه سپرت را می برد
دست و پا می زنی اما پدرت حیران است
گلویت زیر عبا تا به حرم پنهان است
این طرف ناله و آن سوی ولی غوغا شد
گرچه لب خشک ولی چشم همه دریا شد
مادرش زد به سر و عمه کنارش افتاد
ناله زد وای علی خواهرش از جا پا شد
بدن کوچک از پوست به سر بند شده
دفن شد زیر لحد باز پدر تنها شد
بعد ازآن واقعه یعنی دم غارت کردن
حرمله پشت حرم آمد و واویلا شد
مادرش گفت که ای حرمله لعنت بر تو
به روی نیزه نزن، زخم گلویش وا  شد
مادرش داشت کنار پسرش جان می داد
از غم سوختن بال و پرش جان می داد

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

*********************
اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ وحید قاسمی

دل آقا اسیر زلفت بود
خنده ات باده ی حیاتش بود
نخ قنداقه ی مطهرتان
لنگر کشتی نجاتش بود
**
یل شش ماهه ای عجیب که نیست
نوه ی حیدری جگر داری
بی جهت حرمله سه شعبه نساخت
با عمو می پری جگر داری
**
گریه هایت برای آب نبود
پدرت را غریب می دیدی
تا که پلک تو را عطش می بست
خواب شیب الخضیب می دیدی
**
حنجرت را بهانه می دیدند
بغض شان جنگ با علی دارد
کوفه با دیدنت هراسان گفت :
چقدر کربلا علی دارد
**
خورجینی که در خیال خودش
سود خلخالها کلان تر بود
از هیاهوی نیزه ها فهمید
از پدر هم سرت گران تر بود
**
رفتی از نیزه سر در آوردی
بین سرها ، سری در آوردی
ناقه ی عمه را حجاب شدی
وقتی از سایه معجر آوردی

*********************
اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ علی عباسی

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را
پروانه به هم ریخته گهوارۀ خود را
تا باز کند از پر قنداق، پرش را
تلخ است پدر گریه کند، طفل بخندد
سخت است که پنهان بکند چشم ترش را
دور و برش آن‌قدر کسی نیست که باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را
مادر نگران است، خدایا ! نکند تیر
نیت کند، از شیر بگیرد پسرش را
هم چشم به راه است که سیراب بیارند
هم دلهره دارد که مبادا خبرش را…
ای وای از آن تیر و کمانی که گرفته‌ست
این بار سپیدی گلویی نظرش را
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را

*********************
اشعار شب هفتم محرم  ـ شعرشهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ـ هادی ملک پور

میان خطبه، میان بگو مگو انداخت
همان که ولوله در لشگر عدو انداخت
همان که خیره به دست حسین شد… آری
چرا نگاه به باریکی گلو انداخت؟
نشست و ..تیر میان کمان گرفت و کشید
نشست تیر و سرش را ز روبه رو انداخت
امیدبود که رحمی کند ولی افسوس
میان این همه امید و آرزو انداخت
تو را حسین چه ناباورانه می نگرد
که بود غنچه او را ز رنگ و رو انداخت
تو تشنه بودی و بابا فقط به خاطر تو
به قوم سنگدل رو سیاه ، رو انداخت
تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را
به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت
حسین خون گلو را به آسمان پاشید
سپس عبای خودش را به روی او انداخت
و پشت خیمه  همین دفن کردنش بس بود
به نیش نیزه  کسی را به جستجو انداخت
خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید
و دشمن تو خودش را از آبرو انداخت



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت علی اصغر(ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 04:12 ب.ظ


شعرشهادت حضرت قاسم

شعرشهادت حضرت قاسم

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

دُرّ یتیمم رنگی از گوهر نداری
در حنجر پُر خون خود جوهر نداری
دندان تو با نعل مرکب ها شکسته
یک جای سالم در سر و پیکر نداری
چشم تو را با گوشه عمامه بستم
حالا همان عمامه را بر سر نداری
خوب است رفتی و ندیدی غربت من
ظلمی که در راه است را باور نداری
ای کشته زهرایی پهلو شکسته
حسرت برای روضه مادر نداری؟
وقتی که من سر میدهم آیم به پیشت
دیگر غمی غیر از غم معجر نداری

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

***********************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

تا که از چهره ات نقاب افتاد
رونق از بزم آفتاب افتاد
چهره ی مجتبائی ات گُل کرد
در دل دشت التهاب افتاد
دید عباس رزم شاگردش
دید صحرا در اضطراب افتاد
همه از نعره ی تو فهمیدند
کار با پور بوتراب افتاد
تا حریف نبرد تو نشدند
بارش سنگ در شتاب افتاد

گوییا زخم آتشین خوردی
یا عمو گفتی و زمین خوردی

به سرت سر رسیده ام برخیز
شاخه یاس چیده ام برخیز
سیزده سال انعکاس حسن
پسر قد کشیده ام برخیز
خاطرات قدیمی یثرب
اشک های چکیده ام برخیز
تا نفس های آخرت نشود
تا کنارت رسیده ام برخیز
من جوان مرده ام بمان پیشم
خسته ام قد خمیده ام برخیز

با تنت در برابرم چه کنم
شرمگین برادرم چه کنم

یافتی گرچه آرزویت را
می کشی با غمت عمویت را
همگی ایستاده می خندند
کن نظر دشت روبه رویت را
چقدر سنگ بر مزار تو هست
که شکسته چنین سبویت را
که در این خاک پرپرت کرده
بین خون قاب کرده رویت را
لب خود وا مکن که می بینم
زخم سر نیزه در گلویت را
که زده شانه ات به پنجه خویش
که چنین تاب داده مویت را

حیف مشتی ز کاکلت مانده
گیسویت دست قاتلت مانده

بیشتر مثل مجتبی شده ای
ولی افسوس بی صدا شده ای
مثل آئینه ای که خورده زمین
تکه تکه جدا جدا شده ای
قد کشیدی شبیه عباسم
هر کجا تیغ خورده وا شده ای
هرکجا دست می زنم گود است
وای من غرق رد پا شده ای
زیر سنگینی هزاران اسب
به گمانم که آسیا شده ای

سینه ات بس که جا به جا شده است
استخوان ها پر از صدا شده است

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

***********************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ موسی علیمرادی

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده
پر و بال نفسم را پر و بالت چیده
هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد
بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده
نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد
سنگ هایی که به روی سر تو باریده
چه قدر خار به زخم بدنت می بینم
چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده
چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است
پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده
نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند
بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده
چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه
تن تو مثل غباری به زمین خوابیده
هر کجا می نگرم زخم هلالی داری
رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده
صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم
این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده

***********************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ مجتبی حاذق

مردن به زیر پای تو أحلی من العسل
پرپر شدن برای تو أحلی من العسل
بی شک برای من پدری کرده ای … عمو
آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل
بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر
بوئیدن عبای تو أحلی من العسل
آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن …
… با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل
من مثل مادرت سپر جان حیدرم
پهلوی من فدای تو أحلی من العسل
من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم
من می روم بجای تو … أحلی من العسل

**********************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ محمد سهرابی

قد کشید و بلند بالا شد
تا فلک پر زد و مسیحا شد
به همین قدر اکتفا فرمود
بند کفش اش نبست و موسی شد
آب و آیینه را خبر بکنید
رخ داماد عشق زیبا شد
دست و پا زد که یعنی این جایم
علت این بود زود پیدا شد
طفل معصوم گفت تشنه لبم
همه جا شرم مال سقا شد
نوه ی مرتضی و فاطمه بود
زائر مرتضی و زهرا شد
صبح پایش رکاب را پس زد
عصر قدش چو قد آقا شد
چند ابرو اضافه بر رخ داشت
یا سم اسب بر رخش جا شد؟
ارباً اربا شد از درون بدنش
این حسن زاده پور لیلا شد
سخت پیچیده است پیکر او
علت مرگ او معما شد
قاتلی دور دست خود تاباند
زلفش از پیچ بس چلیپا شد
دست خط پدر غمش را برد
یک دهه پیش از این گره وا شد
بازویش زیر سم مرکب رفت
دست خط مبارکی تا شد
سنگ بازی شده است با سر او
چون چو طفلان سوار نی ها شد
سر مپیچ از عمو بده بوسه
گردنت گر چه بی مدارا شد
رو به قبله کند چگونه تو را
بندهایت ز یکدگر وا شد

************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ علیرضا لک

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت
در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت
هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه
جلوی پای عمو بود خودش را انداخت
با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش
کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت
بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد
هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت
بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت
نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت
اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند
پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت
با عمو گفتن خود جان عمو را برده
آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت

**************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ قاسم صرافان

شور و شوقم را ببین، یاور نمی‌خواهی عمو؟
اکبری یک ذرّه کوچکتر نمی‌خواهی عمو؟
تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت
قاسمت را پیش خود آن ور نمی‌خواهی عمو؟
چهره‌ی زهرائیم زیباست امّا یک رجز
روز آخر با دم حیدر نمی‌خواهی عمو؟
شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه
در میان کربلا محشر نمی‌خواهی عمو؟
وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت
بر فراز نیزه هجده سر نمی‌خواهی عمو؟
پیکرم شاید که پای اسب‌ها را خسته کرد
یک فدایی این دم آخر نمی‌خواهی عمو؟
یادگاری از حسن بودم گلی از باغ عشق
از برادر هدیه‌ای پرپر نمی‌خواهی عمو؟

*************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـشاعرناشناس

ید موسی و مسیحائیِ عیسی دارد
نفس تیغ کفش معجز احیاء دارد
حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند
این حسینی حسنی رزم تماشا دارد
ضربه ای می زند و هیمنه ها می شکند
” قاسم ” بن الحسن اسمی که مسمی دارد
این پسر آینه حُسن حسن بود و شکست
پس حسن در همه کرب و بلا جا دارد
عسل سرخ ز کنج لب او می ریزد
لعل شیرین و لب و شور معما دارد
تاک بود و به مصاف تبر و داس که رفت
سرو برگشت ، قدی هم قد آقا دارد
صورت و سینه تو …، پهلو و بازوی علی…
چقـَـدَر کرب و بلا حضرت زهرا دارد

***********

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده
باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده
یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده
یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده
با من بگو به دست که افتاد کاکلت
اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده
تقصیر استخوان سر راه مانده است
شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده
این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من
چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده

******************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد
نمی شود که تنت را به روی پا ببرم
برای اینکه دگر خردتر از این نشوی
تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم
یتیم بودی و اینها نوازشت کــردند
به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم
چه کار می کنی آخر به زیر پای نعل
عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم

************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

قاسم است اینکه چنین دست به شمشیر شده
نوجوانی که به عشق تو حسین پیر شده
پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود
حرفش این بود :عمو ؛ رفتن من دیر شده
زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل
نگران بود چرا این همه تاخیر شده
از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت
اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده
مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت
همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده
کمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا
که قد و قامت او دستخوش تغییر شده
سنگ باران شد و زیر سم مرکبها رفت
پیش گوییّ عمو بود که تعبیر شده
می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا
به گمان عطر مدینه است که تکثیر شده

********************

 

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی
افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای
از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی
دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام
با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای
یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی

*******************

 

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است
پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است
در خیال خام آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است
کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست … خونش را حلالش کرده است!
درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است
می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها
از نفس افتاده و … آزرده حالش کرده است
هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است
از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است
جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس …
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است
…می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر
داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است….

********************

شعرشهادت حضرت قاسم علیه السلام ـ شاعرناشناس

برای پرزدنت حجم آسمان کم بود
ولی به بال و پر خسته ات،توان کم بود
شتاب کردی و واماند بند نعلینت
چقدر شوق شهادت مگر زمان کم بود؟
چرا تو را همه ی کوفه سنگ باران کرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان کم بود؟
جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد
برای کشتن تو بغض نهروان کم بود
به فکر جایزه ی بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره های شان کم بود
نفس کشیدنتان رنگ وبوی زهرا داشت
میان سینه ی تو چند استخوان کم بود



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت قاسم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:19 ب.ظ


اشعارشب پنجم محرم


اشعارشب پنجم محرم

اشعارشب پنجم محرم – صمدعلیزاده

نه علمدار مانده در بر تو
ونه قاسم نه عون نه اکبر تو
روی سینهء تو عبدالله
رفت بعد از علی اصغر تو
حال سینه و دهان و سر و
دست و انگشتر است لشگر تو
آب که نبود باید گفت
خون گذشته است از سر تو
کار گودال چون گرفت بالا
همهمه شد به روی پیکر تو
در خیالش یکی درو می کرد
گندم ری به قیمت سر تو
یک نفر در هوای پیرهن است
دیگری فکر انگشتر تو
ویکی بیخیال تو اما
فکر گوشواره های دختر تو
چکمهء قاتلت چه سنگین بود
با جسارت نهاد بر پر تو
شمر جالس علی صدره
خنجر اما نمی برد سر تو
دیده انگار دشنه هم که زده
بوسه بر حنجر تو خواهر تو
نیزه و خاک اگر که بگذارند
می رسد یک نفس به حنجر تو
دست خالی نرفت از گودال
هر که آنجا رسید بر در تو
بانویی در کشاکش گودال
بر زمین خورد پیش پیکر تو
بانویی ناله میزد و می گفت
واحسیناه به جسم اطهر تو
ای ذبیح به خاک و خون غلطان
پرسشی داشتم ز محضر تو
بانویی که قد کمانتر بود
خواهرت بود یا که مادر تو
*********
اشعارشب پنجم محرم – مجتبی حاذق
از میان خیمه تا گودال … با سر آمده
این برادر زاده که جای برادر آمده
کیست این آزاده که پرواز دارد می کند
کیست این آزاده … انگار از قفس در آمده
هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و
از پس چشمان خیس خواهرت برآمده
با نوای لا افارق با نگاهی اشکبار
تا میان معرکه با حال مضطر آمده
خون ابراهیم در رگهاش جاری گشته است
مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده
مثل سقای حرم ، با بوسه ی شمشیرها
دستش آویزان شده … از جای خود درآمده
آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه
تا که تیری آمده ، یک تیر دیگر آمده
او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و
صبر تیر حرمله انگار که سر آمده
حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است
این برادرزاده که جای برادر آمده
***********************
اشعار شب پنجم محرم
خودش به دست خودش کودک انتخاب شده
ستاره ای است که هم سطح آفتاب شده
علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده
هزار مرتبه از این قضیه آب شده
هزار بار دم رفتنش به سمت جلو
یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده
عذاب می کشد از اینکه راه می رود و
تمام دلخوشی عمه و رباب شده
سپاه عمه اسیرند و طفل خوشحال است
که جزو لشکر عباس احتساب شده
مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست
که بین لشکریان کشتنش ثواب شده
کجای دشت نشستی بلند شو عباس
که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده
همین که تیر به سمتش روانه شد خندید
که با رقیه سر جنگ بی حساب شده
حسین کل کتاب غم است عبدالله
به تیر حرمله یک برگ این کتاب شده
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
**********************
اشعارشب پنجم محرم – مهدی صفی یاری
عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم
عمه با قاسم مگر اصلا برادر نیستم؟
سن و سالم را نبین از قد و قامت هم نپرس
پهلوانم من ، مگر از نسل حیدر نیستم؟
هی فقط امروز چسبیدی به من از صبح زود
دستهایم را رها کن من که دختر نیستم
تو به فکر بچه ها، زن ها، به فکر خیمه باش
من بزرگم ، لااقل کمتر ز اصغر نیستم
ناله هل من معین دارد کبابم می کند
من مگر عمه ز سربازان لشکر نیستم؟
گیرم این مردم همه دشمن، کسی هم نشوند
عمه جان دارد صدایم می کند، کر نیستم
یک عمو مانده برایم در تمام زندگی
دیگر اصلا فکر دست و بازو و سر نیستم
دارد آنجا عمه جان هی نیزه بالا می رود
حیف عمه ، قتلگه من پیش مادر نیستم
آسمان دارد صدایم می کند این الحبیب؟
من اگر بالم نسوزد که کبوتر نیستم
**********************
اشعارشب پنجم محرم
یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است
باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است
رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر
روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است
لب دو تا ،صورت دو تا ،اعضای این پیکر دو تا
تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است
نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست
قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است
خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست
روی جسم این حسینیه حسن افتاده است
جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن
پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است
جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو
حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
*************
اشعارشب پنجم محرم – علی اکبرلطیفیان
این کیست که طوفان شده میل خطر کرده
در کوچکی خود را علمدار دگر کرده
این که برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر کرده
اما تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتی عمه را هم خونجگر کرده
آنجا که دستی بر سر و روی عمو میزد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو میزد
از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم
من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم
ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم کرد
عبداللهم اما علیّ اکبرت هستم
دشمن غلط کرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم
گیرم ابالفضل نوامیس تو را کشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم
هرچند مثل من پریشانی ، گرفتاری
گیسو پریشانی مکن تا که مرا داری
عمه رهایم کن مرا مست خدا کردند
اصلاً تمامی مرا قالو بلی کردند
عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا که بازوی مرا شیر خدا کردند
بعد از غلاف کوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب کربلا کردند
آیا نمی بینی چگونه نیزه میریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا کردند
آیا نمی بینی چگونه چکمه هاشان را
بر سینه ی گنجینه الاسرار جا کردند
********************
اشعارشب پنجم محرم – محسن عرب خالقی
در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت: که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
از عرش، آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه
دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
********************
اشعارشب پنجم محرم – یوسف رحیمی
می‌روم بی‌قرار و بی پروا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
می‌روم که دلم شده دریا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
می‌روم عاقبت به خیر شوم
همدم قاسم و زهیر شوم
واپسین لحظه های عاشورا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
هر دلی در خروش می‌آید
غیرت من به جوش می‌آید
قد و بالام کوچک است اما
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
بعد عباس و قاسم و اکبر
آه دیگر پس از علی اصغر
بی فروغ است پیش من دنیا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
صبر کردن دگر حرام شده
آه حجّت به من تمام شده
بشنوید این صدای قلبم را
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
هر طرف تیر و نیزه و دشنه
همه لشکر به خون او تشنه
مانده تنها عموی من تنها
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
منم و بغض ناگزیری که …
منم و لحظه خطیری که …
چشم دارد به دست من بابا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
می‌دهم من تمام هستم را
سپرش می‌کنم دو دستم را
در رگم خون مادرم زهرا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
**
بین طوفان نیزه و خنجر
می‌روم تا شوم چنان اکبر
ارباً اربا ، مقطع الأعضاء
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
********************
اشعارشب پنجم محرم – حسن لطفی
پا گرفته در دلم آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و سینه آتش دان شده
اشکهایم می چکد بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام موسم باران شده
بین این گودال سرخ در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین غرق در طوفان شده
صد نیستان ناله را هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست آه سرگردان شده
یک طرف من بودم و عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و خنجری عریان شده
نیزه ای خون می گریست پای زخم کاریش
قصد زخمی تازه داشت دشنه ای پنهان شده
حال با دستت بگیر در میان تیغ ها
زیر دستی را که از پوست آویزان شده
********
اشعارشب پنجم محرم – حسن لطفی
عمه محکم گرفته دستش را
داشت اما یتیم تر می شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخیم تر می شد
باورش هم نمی شد او باید
بنشیند فقط نگاه کند
بزند داد و بعد هر تیری
ای خدا کاش اشتباه کند
این هم از عشیره می باشد
مرگ بازیچه ایست در دستش
مرگ را می زند صدا اما
حیف افتاده بند بر دستش
یادش افتاد روضه هایی را
که عمویش کنار او می خواند
حرف مادر بزرگ را می زد
روضه شعله را عمو می خواند
مادرش پشتِ در که در افتاد
نفسی مادرانه بند آمد
شیشه ای خورد شد به روی زمین
راه کوچه به خانه بند آمد
دستهای پدر بزرگش را
بسته و می کشند اما نه
دست مادر به دامنش افتاد
گفت تا زنده است زهرا نه
چل نفر می کشند از یک سو
دست یک بار دار سَد می شد
بین کوچه علی اگر می ماند
که برای مغیره بد می شد
کار قنفذ شروع شده اما
دخترش برد عمع آنجا بود
خواست تا سمت مادرش بدود
آنکه دستش گرفت بابا بود
پسر مجتبی است این دفعه
نوبت زینب است او ندود
داشت می مُرد داشت جان می داد
وای بر او که تا عمو ندود
نه که گودال،کوچه را می دید
همه افتاده بر سرِ مادر
به کمر بسته چادرش اما
به زمین خورده معجر مادر
تا ببیند چه می شود باید
به نوک پای خویش قد بکشد
شرط کردند هرکه می آید
از تنش هر که نیزه زد بکشد
از همانجا به سنگ اندازان
داد می زد تورو خدا نزنید
وای بر من مگر سر آورید
اینقدر سخت نیزه را نزنید
زره اش را که کندید از تن
اینکه پیراهن است نامردا
از روی سینه چکمه را بردار
وقت خندیدن است نامردا
هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت
پخش هر گوشه بوی گل می شد
کم کم احساس کرد انگاری
دستهای عمه شُل می شد
دست خود را کشید تا گودال
یک نفس می دوید تا گودال
از میان حرامیان رد شد
بدنش را کشید تا گودال
باز هم پای حرمله وا شد
پیچ می خورد حنجری ای وای
دید در آخرین نگاه حسین
دست طفلی مقابلش افتاده
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
این هم از جنس آسمانی هاست
حیدری از عشیره ی زهراست
یاکریم است و با کریمان است
رود نه برکه نه خودش دریاست
خون خیبر گشا به رگ هایش
او که هست؟ از نژاد شیر خداست
با جوانان هاشمی بوده
آخرین درس خوانده ی سقاست
می نویسد عمو و  بر لب او
وقت خواندن فقط فقط باباست
مجتبی زاده ای شبیه حسن
شرف الشمس سید الشهداست
عطری از کوی فاطمه دارد
نفسش بوی فاطمه دارد
کوه آرامشی اگر دارد
آتشی هم به زیر سر دارد
موج سر میزند به صخره چه باک
دل به دریا زدن خطر دارد
پسر مجتبی است می دانم
بچه ی شیر هم جگر دارد
همه رفتند  او فقط مانده
حال تنهاست و یک نفر دارد
آن هم آن سو میان گودالی
لشگری را به دور و بر دارد
آرزو داشت بال و پر بشود
دست خود را رها کند بدود
جگرش بی شکیب میسوزد
نفسش با لحیب میسوزد
می وزد باد گرم صحرا و
روی خشکش عجیب میسوزد
بین جمع سپاه سیرابی
یک نفر یک غریب میسوزد
دست بردار از دلم عمه
که تنم عنقریب میسوزد
روی آن شیب گرم میبینی؟
روی شیب الخضیب میسوزد
سینه اش را ندیدی از زخمِ…
…نوک تیری مهیب میسوزد
چشم بلبل که خیره بر گل شد
ناگهان دست عمه اش شل شد
دید چشمی به آسمان وا بود
تشنه ای بود میان خونها بود
لحظه های جسارت وغارت
در دل قتله گاه بلوا بود
رحم در چشم نانجیبی نیست
بین خولی و زجر دعوا بود
دید دست جماعتی نامرد
تکه های لباس پیدا بود
حجمی از دشنه ها به هم می خورد
لبه ی تیغ ها مهیا بود
لبه ی دشنه ها که پایین رفت
ساقه ی نیزه ها به بالا بود
داد می زد حرامزاده  نزن
پسرش را ز دست داده نزن
خنده بر اشکهای ما نکنید
این چنین با غریب تا نکنید
دستهای مرا جدا سازید
تار مویی از او جدا نکنید
پیر مرد است بر زمین خورده است
نیزه ی خویش را عصا نکنید
نعل تازه بر اسبها نزنید
حلقه در حلقه چکمه پا نکنید
آب هم نخواستیم ای قوم
به تنش تیغ ونیزه جا نکنید
با خدا حرف می زندآرام
جان زهرا سر و صدا نکنید
دستش از کتف او جدا تا شد
باز هم پای حرمله وا شد
**********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
دستش به دست زینب و میخواست جان دهد
میخواست پیش عمه عمو را صدا زند
می دید آمده ببردسهم خویش را
بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند
سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد
دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند
در بین ازدهام حرامی و نیزه دار
درمانده بود حرمله تیرش کجا زند
از بس که جا نبود در انبوه زخمها
تیغی زتن کشیده و تیغی به جا زند
پا میزنند راه نفس بند آوردند
پر میکنند تا که کمی دست و پا زند
خون از شکاف وا شده فواره میزند
وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند
طاقت نداشت تا که ببیند چه میشود
طاقت نداشت تا که بماند صدا زند
طاقت نداشت تا که…صدای پدر رسید
پربازکرد پربسوی مجتبی زند
دستش کشید و هرچه توان داشت میدوید
تیغی ولی رسید که آن دست را زدند
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسن لطفی
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم
دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار تپیدم که بمیرم
با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب
وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم
***********
اشعار شب پنجم محرم – حسین ایزدی
طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی
من باشم و در حسرت سقا بمانی
من عبد تو بودم که عبدالله گشتم
نعم الامیری، عالی اعلا بمانی
فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد
من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!
قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت
من می دهم جان در ره تو تا بمانی
آقا نبینم در ته گودال باشی
ای زینت دوش نبی بالا بمانی
بالا نشینی و تو را پایین کشیدند
زیر لگدها زیر دست و پا بمانی
لعنت به این آب فرات و خنده هایش
راضی شده لب تشنه در این جا بمانی
با این که چندین عضو از جسم تو کم شد
تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی
************
اشعار شب پنجم محرم – استادسازگار
برای ترک سر، آماده بودم
از اوّل دل به مهرت، داده بودم
عموجان بر سرم، منّت نهادی
من از قاسم، عقب افتاده بودم
***
ز خون، گلرنگ شد آیینۀ تو
فروشد نیزه، بر گنجینۀ تو
الهی کور گردم تا نبینم
زند قاتل، لگد بر سینۀ تو
*********
اشعار شب پنجم محرم– سید علی رکن الدین
آی لشگر منم آن یار اباعبدا…
عاشق و تشنه ی دیدار اباعبدا…
بس که میسوزم و تبدار اباعبدا..
یوسفم لیک خریدار اباعبدا…
باکلافی سر بازار اباعبدا…
ره گشایید که ظرف عسلی می آید
عاشق و تشنه ی خیر العملی می آید
پسر کوچک شیر جملی می آید
نوه ی حیدر کرار، علی می آید
هستم امروز سپه دار اباعبدا…
باد ها سوی مدینه خبرش را بردند
بر مشام همه بوی جگرش را بردند
هم کلاخود سرش هم سپرش را بردند
دیدم ای وای که شال کمرش را بردند
که کشیده ست کجا کار اباعبدا…
شده دعوا سرسکه، سر لقمه، سر نان
شده دعوا به سر غارت گل پیرهنان
به نیایش چوگشود آن شه مظلوم زبان
حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان
نیزه شد پاسخ هربار اباعبدا…
گرگها ! پاره تن یوسف زهرا نکنید
اینقدر نیزه به پهلوی عمو جا نکنید
اینقدرحفره در این موم عسل وا نکنید
لااقل نیزه ی خود در تن او تا نکنید
مادرش آمده دیدار اباعبدا…
همه ی دشت شده ناله ی وا حزن و محن
مادرش آمده و عمه و بابام حسن
هی از این فاصله ی کم به لبش تیر نزن
دست من هست، نگو از سر معشوق سخن
دست من هست جلودار اباعبدا…
عاقبت ناله شدم در همه جا پیچیدم
بغل حضرت معشوق کمی خندیدم
یک کسی نیزه زد و من به عمو چسبیدم
دست من قطع که شد هیبت سقا دیدم
ای به قربان علمدار اباعبدا…
*************
اشعارشب پنجم محرم — یاسرمسافر
((به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد ))۱
هرچه کردیم که در خیمه شود بند نشد
پدرش کوهی پر از صبر و شکیبایی بود
به پدر این گل معصوم همانند نشد
از همان لحظه ی پرواز کبوترهایت
آشنا صورت او با گل لبخند نشد
ظاهرا پیش من اما دل او در گودال
زیر شمشیر غمت بود که پابند نشد
خواهرت نیست مقصر تو خودت میدانی
سعی کردم که نیاید به خداوند نشد
سهمش ای کاش سه شعبه نشود آه ولی
در تمامی ِ مقاتل ننوشتند ، نشد
آنچنان دوخت سه شعبه بدنش را به حسین
اندکی فاصله مابین دو دلبند نشد
***********
اشعارشب پنجم محرم — قاسم نعمتی
در کوی عشق زنده مرام پدر کنم
با یاد غربت تو جهان خون جگر کنم
عمریست روی دامن پر مهرت ای عمو
صبحم به شام و شام وصالم سحر کنم
شمشیر می کشد سَر یار مرا زند
من فاطمه نژادم و دستم سپر کنم
برخیز، عمه گر برسد بنگرد تو را
افتاده ای به خاک، چه خاکی به سر کنم
رفته عمو به علقمه اما نیامده
کن صبر تا عموی رشیدم خبر کنم
راهِ فرات بسته شده! آه می کشی؟
با خون حنجرم لب خشک تو تر کنم
با قتل صبر و نحر گلو عاقبت عمو
در احتزاز پرچم سبز پدر کنم
پهلوی پاره روی سنان یادگاری است
بر روی نیزه صحبتی از میخِ در کنم
بازیچه شد به روی سنان جسم بی سرم
در راه غربت تو دگر ترک سر کنم
************
اشعارشب پنجم محرم — حسن لطفی
گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم
و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم
تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم
ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم
رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما
نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا
به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا
با دل ماسه نفرراه بیا راه بیا
چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا
تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا
تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند
تند بادند که در معرکه برخاستند
باز میدان ز تو جنبش طوفان با من
تخت از آن توو پیش تو جولان با من
شاه پیمانه ز تو عهد به پیمان با من
ذره ای غم به دلت راه مده جان با من
آمدم گرم کنم گوشه بازارت را
تا نگاهی بکنی این سر بدهکارت را
به کفم خیرعمل خیرعمل آوردم
دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم
من از این دشت شقایق دوبغل آوردم
دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم
تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند
شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند
دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم
دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم
بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم
تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم
به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم
چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم
دختر مادرم و جان پس در خواهم داد
او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد
جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد
میخ اگر خوردبه تن تن به تبر خواهم داد
چادرش را به کمر بست اگر می بندم
دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم
قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد
تازه میکرد نفس را و مجدد می زد
وای از دست مغیره چقدر بد می زد
جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد
مادرم ناله بجز آه علی جان نکشید
دست او خرد شد و دست زدامان نکشید
وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود
حرمم صاحب یک نه دو علمدار شود
لشگری پا و سر و دست تلنبار شود
بچه شیر خودش شیر جگردارشود
در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد
خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد
وقت اوج دو کبوتر دوبرادر شده بود
نیزه و تیر تبرهادوبرابرشده بود
خیمه ای سد دوچشم تر مادر شده بود
ضربه هاشان چه مکرر چه مکرر شده بود
روی پیشانی زینب دوسه تاچین افتاد
تا که از نیزه سر این دو به پایین افتاد
************
اشعارشب پنجم محرم — محسن عرب خالقی
حال دل خیلی خرابه، کار دل ناله و آهه
شب پنجم محرم، دل ما تو قتلگاهه
چقدر تیر چقدر سنگ، چقدر نیزه شکسته
روی خاک، تو موجی از خون، یوسف زهرا نشسته
دل من ترسیدی انگار، که نمیری توی گودال
نمی بینی مگه آقات، چقدر زده پر و بال
اون کیه میره تو گودال، گمونم یه نوجونه
مثه بچه شیر می مونه، وقتی که رجز می خونه
میگه من هنوز نمردم، که عمومو دوره کردید
سی هزار گرگ دور یک شیر، به خدا خیلی نامردید
از امامش مثه مادر، تو بلا دفع خطر کرد
جلوی طوفان شمشیر، لاله دستشو سپر کرد
توی خون داره می خنده، عمو جون دیدی که مردم
اگه تو خیمه می موندم، جون عمه دق می کردم
خدارو شکر نمی مونم، تو غروب قتل و غارت
مثه بابام نمی بینم، سوی ناموسم جسارت
خدا رو شکر نمی بینم، دست عمه رو می بندن
پای نیزه ی ابالفضل، به اسیری مون می خندن
*********
اشعارشب پنجم محرم — عباس احمدی
گاهی دلم برای پدر تنگ می شود
دلگیر از این زمانۀ نیرنگ می شود
اینجا کسی یتیم نوازی نمی کند
اینجا نصیب صورتمان چنگ می شود
عمه بیا اجازه بده تا رها شوم
رحمی بر این یتیم که دلتنگ می شود
عمه بگو چگونه تماشا کنم، ببین
دارد سرِ عبایِ عمو جنگ می شود
پیراهنی که داشت عمویم سپید بود
از فرط زخم، قرمز پُر رنگ می شود
من می روم سپر بشوم حیف کوچکم
پیشانی اش ولی هدف سنگ می شود
ناکام اگر که من بروم باز بهتر است
این زندگی بدون عمو ننگ می شود
شکر خدا نصیب من و اصغرت یکی است
شمشیر با سه شعبه هماهنگ می شود



[ ]
[ مرتبط با ] : عبدلله ابن الحسن
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:44 ب.ظ


در محضرت همیشه گرفتار میرسم

شعر مناجات با امام زمان(عج)
در محضرت همیشه گرفتار میرسم
با دست خالی و دلِ بیمار میرسم
 آقا بدونِ  لطفِ تو  افسرده می شوم
درشعرِ خود دوباره به تکرار میرسم
بال و پری نمانده ولی در خیالِ خود…
پَر میزنم به خیمه ی دلدار میرسم!
ای یوسفِ زمانه برای خریدنت…
مسکین تر از بقیّه به بازار میرسم!
جامانده ام من از شهدای مدافعان…
پس کی به قافله‌ ، من ِ بی عار  میرسم؟!
هستم الی الابد که بدهکارِ مادرت…
اما  چرا همیشه طلبکار میرسم؟!
بنویس بهرِ من  سفر کربلا _نجف
بنویس  تا حرم صد وده بار میرسم!!
با سر به خانه ی پدری میزنم سری
وقتی به صحنِ  حیدر کرار میرسم!
 آهم  به قلبِ شعله ورم زخم میزند
وقتی به واژه در و دیوار میرسم …

در ماه محرم –  حسین رحمانی



[ ]
[ مرتبط با ] : امام مهدی (عج)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:39 ب.ظ


نکرده ام عملی تا ز تو ثواب بخواهم

شعر مناجات با امام زمان(عج)

نکرده ام عملی تا ز تو ثواب بخواهم
منی که تشنه نبودم چگونه آب بخواهم
شبی که بی تو شود صبح بهتر آنکه نیاید
تورا بخواب ندیدم چگونه خواب بخواهم
هزار و سیصد و اندی سوال در دل من ماند
ادب اجازه نداده ز تو جواب بخواهم
رضا نده دهمت من قسم به چادر زهرا
رضا نده فرجت را از آن جناب بخواهم
رضا نده دهمت من قسم به دست اباالفضل
رضا نده که ز عباس فتح باب بخواهم

در ماه محرم –  جعفر ابوالفتحی




[ ]
[ مرتبط با ] : امام مهدی (عج)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:37 ب.ظ