تبلیغات
حنجره ای نذرامام حسین (ع)

وقتی که در دور و برت لشگر نباشد

طفلان حضرت زینب(س)

وقتی که در دور و برت لشگر نباشد

وقتی برایت یک نفر یاور نباشد

وقتی که هَل مِن ناصر تو بی جواب است

وقتی که شرم از سبط پیغمبر نباشد

خواهر اگر جان را نریزد زیر پایت

دیگر به جان تو قسم خواهر نباشد

باید که قربانی شوند این دو جوانم

باور بکن راهی از این بهتر نباشد

وقتی که عبدالله هم داده رضایت

عذری نمانده صحبتی آخر نباشد

وقتی وهب را مادرش تقدیم کرده

از یک مسیحی خواهرت کمتر نباشد

بگذار تا کامل شود عشق من و تو

بگذار بین ما کسِ دیگر نباشد

کاری بکن ای عشق من در روز محشر

تا خواهرت شرمنده از مادر نباشد

من هر چه را دارم اگر ریزم به پایت

جبران یک موی علی اصغر نباشد

هستند اولاد من ، اما خون اینها

رنگین تر از خون علی اکبر نباشد

گفتی همیشه خواهرت را دوست داری

حالا نباید روی حرفش نه بیاری

از غربتت مولا خبر دارند هر دو

بر حال امروزت نظر دارند هر دو

تنهایی ات اینجا درآورد اشکشان را

از غصه ات چشمان تر دارند هر دو

پوشانده ام بر تن لباس رزمشان را

بنگر چه تیغی بر کمر دارند هر دو

من که حریف بی قراری شان نبودم

شور عجیبی بین سر دارند هر دو

از لحظه ای که گفته ای "نه" ای برادر

حال و هوای محتضر دارند هر دو

از بسکه شوق پَر زدن تا دوست دارند

بر تن به جای دست پَر دارند هر دو

از نسل ابراهیم و اسماعیل هستند

در دستشان تیر و تبر دارند هر دو

وقت رجز خواندن شبیه شیر هستند

وای از دمی که نیزه بر دارند هر دو

مانند خورشیدند و آتش می فشانند

شیران جنگند و شرر دارند هر دو

با خونشان آمیخته شور شجاعت

مانند عباست جگر دارند هر دو

بگذار اینها سوی میدان پر بگیرند

من راضی ام هر دو به پای تو بمیرند

شکریان




[ ]
[ مرتبط با ] : طفلان حضرت زینب (س)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:20 ب.ظ


وقتی کسی ز جان خودش دست میکشد

وقتی کسی ز جان خودش دست میکشد
از هستی و جهان خودش دست میکشد

وقتی که آفتاب دلش می کند غروب
از ماه آسمان خودش دست میکشد

یادش میان خلق خدا می شود عزیز
هرکس که از نشان خودش دست میکشد

وقتی که صحبت ازغم و داغ حسین شد
زینب ز کودکان خودش دست میکشد

یک بار رو زدم به تو اینگونه تا مکن
سهمیه ی مرا تو از این غم جدا مکن

اینان در آسمان بلندت کبوترند
نام تو میبرند به هرجا که میپرند

شرمنده ام که بیشتر از این نداشتم
این کودکان تمامیِ هستی خواهرند

در قلبشان عزای جوانت گرفته اند
در راه تو فدایی و قربان اصغرند

شمشیرشان میان کمر برق میزند
شاگرد درس رزم علمدار لشکرند

خون علی میان رگ این دو کودک است
جنگاوری این دو به زهرا قسم تک است

زینب بیا ببین چه قدر قد کشیده اند !
ازبسکه پا به صفحه ی مرقد کشیده اند

دشمن هنوز در کف این کوکان توست
تکبیر عرشیان پی هر دو جوان توست

در این زمان کم چقدر زخم خورده اند
از سر بگیر تا به کمر زخم خورده اند

ای مادر شهید که نذرت ادا شده
درقلب خسته ات چقدر غصه جا شده

از خیمه ها بیا و ببین بی پسر شدی
مثل من حسین تو از هر نظر شدی

بیات لو



[ ]
[ مرتبط با ] : طفلان حضرت زینب (س)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 06:07 ب.ظ


از ضعفِ دست بسته و پای شکسته ام

از ضعفِ دست بسته و پای شکسته ام
کنج خرابه پیش ملائک نشسته ام

دیگر توان نمانده برایم که پا شوم
جان میدهم اگر که ز عمه جدا شوم

از بسکه زجر موی سرم را کشانده است
از گیسویی که بود همین قدر مانده است

من قامتم خمیده شده درد میکشم
موی سرم کشیده شده درد میکشم

عمه تمام زخم تنم را شمرده است
اینجا کسی نمانده که سیلی نخورده است

از ترس سیلی است که ناله نمی زنند
با تازیانه طفل سه ساله نمی زنند

از هم جدا که کرده سر و پیکر تو را؟
کی اینچنین بریده رگ حنجر تو را؟

مانند زخمهات نمک می خوریم ما
یک ماه میشود که کتک می خوریم ما

تقصیر زجر بود که با پنجه بند کرد
موی مرا گرفت و ز ناقه بلند کرد

افتادم و ز قافله جا ماندم ای پدر
من فاتحه برای خودم خواندم ای پدر

پایان داستان منِ خسته شام شد
یک بوسه ات به قیمت جانم تمام شد

حامد خاکی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:31 ب.ظ


از کینه ها گرفت کسی استخاره را

از کینه ها گرفت کسی استخاره را
آتش کشید معجر و گوشه-کناره را

می سوخت تار و‌ پودِ تنم٬ تا که عده ای
بردند از تو پیرهنِ پاره پاره را

راه فرار بسته و حتی به غیر از آب
بستند روی ما به خدا راه چاره را

بابا نبودی و همهٔ خیمه ها که سوخت
دیدم میان دست کسی گاهواره را

عمه پناه من شد و در بین ازدحام
بردند از سه سالهٔ تو گوشواره را

آنقدر «زجر»(لع) بر تنِ من تازیانه زد
طاقت نداشتم ضرباتِ دوباره را

بردیم تا به شام٬ سرِ نیزه ها تبِ
گودال و علقمه٬ غم ِ دارٱلاماره را

خیلی دلم شکست سرِ بازار بارها-
دیدم به سمتِ کهنه لباسم اشاره را

دلتنگ بودم و شبِ ویرانه سرد بود
با گریه تا به صبح شمرده ستاره را!


مرضیه عاطفی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:29 ب.ظ


بلا کشیده فقط از بلا خبر دارد

بلا کشیده فقط از بلا خبر دارد
هرآنکه شد به بلا مبتلا خبر دارد

فقط سه ساله کبود است جای جای تنش
فقط رقیه از این ماجرا خبر دارد

هزار مرتبه پرسید و پاسخی نشنید:
کسی ز حال پدرجان ِ ما خبر دارد؟

غریب نیست میان خرابه، زینب هست
که آشنا فقط از آشنا خبر دارد

به عمه گفت: گمانم پدر نمی داند...
به گریه گفت: عزیزم! چرا...خبر دارد!

از آنچه بر تو گذشته است کربلا تا شام
تنش جدا و سرش هم جدا خبر دارد



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:12 ب.ظ


دوباره آمده ام ، بنده ای گنهکارم…

اشعار مناجات امام حسین(ع)

دوباره آمده ام ، بنده ای گنهکارم…
تمامِ آبرویم را به تو بدهکارم…
قبول کن عملم را ، بضاعتم این است
قبول دارم همیشه وبال و سَربارم…
ببین نشسته ام حالا کنارِ سفره ی عشق
شبیهِ ابر ، برای حسین میبارم…
حسین یارِ من است و منم غلامِ حسین
خوشا به حالِ منی که حسین شد یارم
قسم به خونِ گلوی حسین ، یا اللّٰه!
ببخش معصیتم را ، ببخش رفتارم
اگر حسین نباشد ، کجا رَوَد دلِ من؟
که بی وجودِ گل فاطمه ، گرفتارم
میان روضه دلم میرود همان جا که ،
دو دست بر کمرش گفت : «ای علمدارم…
بلند شو که سکینه عجیب مضطرب است
بلند شو نفسم ، ای همه کس و کارم
بلند شو ، کمرم تیر میکشد عباس…
ببین که خنده کنان ، میدهند آزارم!
صدای خواهرم از خیمه میرسد بَر گوش
که ناله میزند: عباس… میر و سردارم»




[ ]
[ مرتبط با ] : امام حسین(ع)-مناجات
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:59 ق.ظ


عاشق فقط به دیده ی گریان دلش خوش است


عاشق فقط به دیده ی گریان دلش خوش است

هجران زده به حال پریشان دلش خوش است
عشق است هرچه را بپسندی برای من
دلداده ات به غربت و هجران دلش خوش است
"گفتی بسوز در غم من…اِی به روی چشم"
دلسوخته به لذت درمان دلش خوش است
با فقر محض آمدنم عیب و نقص نیست
وقتی که مور هم به سلیمان دلش خوش است
محتاج یک نگاه کریمانه ی تو ام
قحطی زده به قطره ی باران دلش خوش است
در پشت در نشستن من بی دلیل نیست
سائل فقط به لطف کریمان دلش خوش است
با دست مهربان خودت لقمه ای بگیر
خیلی گدا به لقمه ای از نان دلش خوش است
اینجا بساط شاه و گدا فرق می کند
اینجا خود کریم به مهمان دلش خوش است
گیرم که خشک هم بشود چشم نوکرت
بر ابر رحمت تو کماکان دلش خوش است
می گفت عاشقی که زیارت نرفته بود
تنها به لطف شاه خراسان دلش خوش است
وقتی دلت گرفت فقط فابک للحسین
نوکر به روضه ی شه عطشان دلش خوش است
ای شهریار نیزه نشین آیه ای بخوان
دردانه ات به آیه ی قرآن دلش خوش است

سپهری



[ ]
[ مرتبط با ] : امام حسین(ع)-مناجات
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:53 ق.ظ


دستی به چشمهای ترم خورد بی هوا

دستی به چشمهای ترم خورد بی هوا
سر نیزه ای به بال و پرم خورد بی هوا

از جانب یهود ببین پاره های سنگ
از چند زاویه به سرم خورد بی هوا

بابا هنوز خون تو بر نعل اسب هاست
این مهر سرخ بر کمرم خورد بی هوا

پهلوی من شکست ولی عمه پیر شد
بسکه لگد به اهل حرم خورد بی هوا

وقتی که خیزران به لب خشک تو نشست
انگار تیر بر جگرم خورد بی هوا

عمه گرفته چشم مرا ،فکر کرده است…
بابا به تشت زر نظرم خورد بی هوا

قصد زدن نداشت ،فقط ناز کرده است!!
مردی که چکمه اش به سرم خورد بی هوا

امیرحسین آکار



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:48 ق.ظ


آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم

آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم
روشنی بخشیدی امشب بر دو تا چشم ترم

روی زانویت همیشه می‌نشستم،کو ؟ کجاست ؟!
دست هایت کو؟! چنین وضعی نبوده باورم !

خواب دیدم گیسویم را باز شانه می زنی
خواب دیدم خیر باشد ! مو نمانده در سرم

دختری با موی لَخت آمد به چشمم خیره شد
گفت با طعنه که دارم یک گل سر می خرم !!

گوشه ی ویرانه اصلا یک تَفَرُّجگاه شد
با صدای قاه قاه از خواب دائم می پَرم

یک سئوال از چشم های تو بپرسد دخترت ؟!
جان من بابا بگو که خنده دارد معجرم ؟!

یک نفر آمد به من گفت ای “پسر نام تو چیست ؟!”
با تعجب گفتم آقا من به قرآن دخترم !!

دختری که موی او در بین آتش سوخته …
تو کجا بودی ببینی من که بودم در حرم ؟!

شاهزاده بودم و مردم اسیرم کرده اند …
یک زمان طاووس بودم … حال ، بی بال و پرم

آه‌ ، بابا طعنه های مردم این شهر‌ را …
گوش کردم گریه کردم مثل زهرا مادرم

رضا قاسمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:44 ق.ظ


آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم

آمدی با یک طَبَق با سر به شام آخرم
روشنی بخشیدی امشب بر دو تا چشم ترم

روی زانویت همیشه می‌نشستم،کو ؟ کجاست ؟!
دست هایت کو؟! چنین وضعی نبوده باورم !

خواب دیدم گیسویم را باز شانه می زنی
خواب دیدم خیر باشد ! مو نمانده در سرم

دختری با موی لَخت آمد به چشمم خیره شد
گفت با طعنه که دارم یک گل سر می خرم !!

گوشه ی ویرانه اصلا یک تَفَرُّجگاه شد
با صدای قاه قاه از خواب دائم می پَرم

یک سئوال از چشم های تو بپرسد دخترت ؟!
جان من بابا بگو که خنده دارد معجرم ؟!

یک نفر آمد به من گفت ای “پسر نام تو چیست ؟!”
با تعجب گفتم آقا من به قرآن دخترم !!

دختری که موی او در بین آتش سوخته …
تو کجا بودی ببینی من که بودم در حرم ؟!

شاهزاده بودم و مردم اسیرم کرده اند …
یک زمان طاووس بودم … حال ، بی بال و پرم

آه‌ ، بابا طعنه های مردم این شهر‌ را …
گوش کردم گریه کردم مثل زهرا مادرم

رضا قاسمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت رقیه (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 11:44 ق.ظ


شکـرِ خـدا به قافـله یِ غم رسیده ام

شکـرِ خـدا به قافـله یِ غم رسیده ام
عمرَم کـَفاف داد وُ به پرچم رسیده ام
شبنم شدم به چشمه یِ زمزم رسیده ام
مادر…به گـریه هایِ مُـحـرم رسیده ام

مَن رویِ سینه یِ تو شدم نوکرِ حسین
مادر…پدر…پـسر…به فـدایِ سرِ حسین

وقتِ مُرورِ مَرثیه یِ حاج ناظم است
مرغِ دلم به سویِ حریمِ تو عازم است
مادر…برایِ گریه دعـایِ تو لازم است
پایانِ روضه می شوم اِنگار تازه مَست

خیمه زدیم تا بزنیم از تو دَم…حسین
کوثر شدیم از غمِ تو دورِ هم…حسین
با ما زبان گرفـته تمـامِ حـرم…حسین
یا ذَالجـلالِ وَ الکـَرمِ وَ النـِعَم…حسین

شاهِ کـرم به حـالِ دلِ من نـگاه کُن
ماهِ مُـحرم است مـرا رو به راه کُن

لطفِ تو می کِشد به حرم عاشقِ تو را
با یک نـگاه می شود این سینه کربلا
اِی کاش دِق کـنم دهـمِ ماهِ روضه ها
آنجا که ظالمی رویِ پیکر گذاشت…پا

به دست وُ پا زَدَن نرسم کاش سَرورم
پَرپَر زدن خوش است رویِ پایِ دلبرم

حسین ایمانی



[ ]
[ مرتبط با ] : ورودیه محرم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:40 ب.ظ


روزگاری می شود با گریه و غم زنده ام

روزگاری می شود با گریه و غم زنده ام
من همین که مجلس روضه بیایم زنده ام

چند ماهی می شود چشم انتظارش بوده ام
با امید نوکریِ در محرم زنده ام

کام من را مادرم با خاک تربت باز کرد
سال ها با تربت شاه دو عالم زنده ام

چای روضه باطنا آب بقایم می شود
تا که می نوشم از این کوثر دمادم زنده ام

جامه های زینتی اصلا نمی خواهم، فقط
در لباس مشکی و شال عزایم زنده ام

در تعارض بین مرگ و زنده بودن مانده ام
در خیابان مرده ام، در زیر پرچم زنده ام

آمده ماه محرم محتشم می خوانم و
باز هم با مقتل ابن مقرم زنده ام

با لب تشنه میان قتلگاه افتاده بود
تا ابد با گریه بر این داغ اعظم زنده ام

محمد جواد شیرازی



[ ]
[ مرتبط با ] : ورودیه محرم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:37 ب.ظ


حرف حالا نیست که این داستان نوکری

حرف حالا نیست که این داستان نوکری
قدمتی دیرینه دارد آستان نوکری

هر کسی شیر حلال و لقمه های پاک خورد
سربلند آمد برون از امتحان نوکری

هر پیمبر نوکر آل محمد بوده است
بستگی دارد مراتب بر زمان نوکری

بر سر هر سفره ای ننشیند آن کس که نشست
بر سر این سفره و خورده است نان نوکری

هیچ کس اینقدر نه محبوب و معروف شد
مثل آنکه داشته نام و نشان نوکری

به،به جوون و عابس و دیگر غلامان حسین
حرف ها دارند آن ها در بیان نوکری

غیر از اینجا نوکری کردن به غیر از ننگ نیست
پس بر این نکته یقین دارم به جان نوکری

صرافی



[ ]
[ مرتبط با ] : ورودیه محرم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:28 ب.ظ


سرتاسر محله ی مان غرق ماتم است

سرتاسر محله ی مان غرق ماتم است
حرف از حسین و زینب و ماه محرم است

دیدم میان کوچه جوانی پُر از شعور
حَیّ عَلَی الْعَزا به لبش بود، غرق شور

می گفت: نذر خون خدا جان مادرم
دم از حسین می زنم و اشک می خرم

با روی خوش رساند به مجلس غریبه ای
با هم زدند سر در هیئت کتیبه ای

دیدم کسی عجیب پی کار دلبر است
بی تاب و عاشقانه گرفتار دلبر است

هر کارِ سخت بود، خودش گفت: می کند
کفش هر آن که آمده را جفت می کند

رندی کنار در به همه چای تازه داد
چایش به قلب سنگی من هم گدازه داد

با ذکر یا حسین و وضو طبق عادتش
قاطی چای، ریخت کمی خاک تربتش

با گریه فاطمه به تماشا نشسته بود
یک بچه باز قلک خود را شکسته بود

می گفت زیر لب: کم من را قبول کن
از من دوباره سینه زدن را قبول کن

رحمت به مادری که ارادت می آورد
فرزند خویش را سوی هیئت می آورد

از عشق و شور فاطمه جانش لبالب است
با چادرش مدافع فرهنگ زینب است

دیدم کنار دیگ نشسته است با ادب
لات محله بود ولی گفت زیر لب:

زهرا مرا به پای حسینش مرید کرد
دیگ سیاه روضه مرا رو سپید کرد

آمد به سوی من پدری پیر و محترم
می گفت: گوش کن به من و این نصیحتم

این جا هر آن چه خرج کنی سود می کنی
خود را عزیز خانه ی معبود می کنی

جانم فدای نوکر و دربان هیئتش
جانم فدای پیرغلامان هیئتش

هر کس به قدر معرفتش کار می کند
با اشتیاق صحبتِ از یار می کند

در اوج کار که پُر از اخلاص می شدند
گریان برای حضرت عباس می شدند

مجلس شروع شد، همه با آه و زمزمه
هر یک گرفته اند اجازه ز فاطمه

خدام درگهش همه بی ادعا شدند
با این که خسته اند ولی یک صدا شدند

دیدم دم از رفاقت دیرینه می زنند
محکم تر از همه به سر و سینه می زنند

چون شیرِ پاک خورده همه گریه می کنند
مانند بچه مرده همه گریه می کنند

گفتند: بی پناه به یک نیزه تکیه داد
در بند یک سپاه به یک نیزه تکیه داد

گفتند: عاقبت به لبش هم نخورد آب
گفتند: مانده بود تنش زیر آفتاب

گفتند: تشنه کام سرش را بریده اند
گفتند: روی سینه ی آقا دویده اند

گفتند: این غریب، میان وطن نبود
جز یک حصیر پاره برایش کفن نبود

محمد جواد شیرازی



[ ]
[ مرتبط با ] : ورودیه محرم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:27 ب.ظ


جهان من که جدا از تو جانم افسرده ست

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس

جهان من که جدا از تو جانم افسرده ست

شبی صدا نزنم یا حسین دلم مرده ست

قسم به عشق که جانم به گریه محتاج است

بدون اشک غمت باغ دیده پژمرده ست

شب بدون غمت روز مرگ نوکرهاست

کبوتر دل ما بی شما زمین خورده ست

چه خواب ها که گذشت از سرم به شوق حرم

نه از زمانه دلم از فراق آزرده ست

از ان زمان که خودم را شناختم ای عشق

به هر "حسین" شنیدن دلم تکان خورده ست

بهشت زائر کرببلاست هر جمعه

بهشت را حرمت زیر سایه اش برده ست

بهشت جلوه ای از کربلای ثارالله

به زائر حرمش گفته اند زارالله

کردی




[ ]
[ مرتبط با ] : ورودیه محرم
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:25 ب.ظ