یاعلی ع


[ ]
[ مرتبط با ] : عکس ومناسبت
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:36 ق.ظ


جانب میخانه

مى‏خواستم كه جانب میخانه رو كنم

دستِ نیاز حلقه جام و سبو كنم

 

در ساحل نیاز نشینم امیدوار

دل را به شطّ باده دَمادم فرو كنم

 

وقتى كه هست شوق تیمم ز خاك یار

دیگر چرا ز چشمه زمزم وضو كنم

 

با من حدیث طعنه نا مردمان مگو

من آبروىِ مِى طلب آبرو كنم

 

تیغ زبان به كار نمى‏آیدم دگر

باشد به چشم خون شده‏ام گفتگو كنم

 

از دست رفته دل به تمناى دلبرم

ساقى كمى تحمل من كن كه مضطرم

 

دست خمار جز به سوى خم نمى‏رود

كشتى ز بحر جز به تلاطم نمى‏رود

 

گر گُل اسیر پنجه باد خزان شود

از بلبل انتظار ترنم نمى‏رود

 

یك خوشه عشق آل على گر ثمر دهد

آدم سراغ دانه گندم نمى‏رود

 

حاتم بخیل نیست، اگر درهمى نداشت

لبهاش جز به مهر و تبسم نمى‏رود

 

تا گفت آشیانه ما آن دیار هست

آواره مى‏شود دل و از قم نمى‏رود

 

چشمم فرات و باز دلم مات مى‏شود

محوِ جلالِ عمه سادات مى‏شود  

 

تا باده از سبوى امامت گرفته‏ایم

پیش خدا جوازِ اقامت گرفته‏ایم

 

از حُسن خلقیتم به حیرت، گمان مبر

انگشت بر دهان ز ندامت گرفته‏ایم

 

دل را چو داده‏ایم به دست طبیب عشق

منزل به كوچه باغ سلامت گرفته‏ایم

 

با وعده بهشت برابر نمى‏كنیم

هر دِرهمى از او به كرامت گرفته‏ایم

 

خورشید را مُسخّر خود كرده‏ایم ما

تا ذره‏اى ز رحمت عامت گرفته‏ایم

 

تا سوخته چو لاله ز داغت دعاى ماست

خاك حریم شاه چراغت دواى ماست

 

یك صبح مى‏شود كه برایم دعا كنى؟

یا نیمه شب به شوق نمازم صدا كنى؟

 

مرغ دل از قفس تن به دركشى

در آسمان صحن و سرایت رها كنى

 

ما را به پادشاهى عالم در آورى

یعنى كه در حریم بلندت گدا كنى

 

امروزه كاینچنین به كرامت زبانزدى

تا رستخیز بهرِ شفاعت چها كنى؟

 

تو زائر مدینه‏اى و طوس مى‏روى

ما را ببر كه زائر قبرِ رضا كنى

 

باشد نصیب ما بنمایى هزار حج

یعنى طواف در حرم ثامن الحجج

 

این جا كه آمدى سخن از تازیانه نیست

حرفى ز بى وفایى و ظلم زمانه نیست

 

در دست‏هاى مردم شهر تو سنگ نیست

یعنى سلام مردم تو وحشیانه نیست

 

سیلى نزد كسى به رُخ داغدار تو

اینجا خبر ز خون دل و دردِ شانه نیست

 

با شاخ گل ترا به سوى خانه مى‏برند

كنج خرابه بهر تو آشیانه نیست

 

آرى حریم تو حرم اهل بیت شد

حتى فراز آنكه ز قبرش نشانه نیست

 

تا نیت زیارت معصومه مى‏كنم

یاد از مزار مادر مظلومه مى‏كنم

جواد محمد زمانی

[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت معصومه س
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:41 ق.ظ


مرغ غزل خوان

امشب دوباره مرغ غزل خوان تو منم

از سائلان لطف دوچندان تو منم

 

از معرفت بریز درون سبوی من

امشب دوباره تشنه ی عرفان تو منم

 

فرموده است حضرت کاظم: " فدای تو"

با این حساب پاره گریبان تو منم

 

عیسی مسیح از نفست زنده گشت و گفت:

درسی بده که طفل دبستان تو منم

 

هر کس که زائرت شده جنت برای اوست

 مست سبو و طالب رضوان تو منم

 

چندیست روزیم نشده زائرت شوم

یعقوب وار مانده به کنعان تو منم

 

سوغات قم به اذن شما می دهد شفا

بیهوده نیست عاشق سوهان تو منم

 

لطفت مدام بوده که من سائلت شدم

شکر خدا که سائل احسان تو منم

 

مرغ دلم دوباره نشسته به گنبدت

بی بی سلام... زائر و مهمان تو منم

 

بالم شکسته است بیا چاره ای نما

عمری شفا گرفته ی دستان تو منم

 

وقتی که عالمان همه دربان تو شدند

بهتر همین که کلب نگهبان تو منم

 

جواد شیرازی 

 



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت معصومه س
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:37 ق.ظ


سفره ی باران

باید دخیل بر پر مهتاب بست و بس

باید کنار سفره ی باران نشست و بس

آدم اگر بهشت طلب کرد کافی است

باشد برای فاطمه بی پا و دست و بس

وقتی که روبروی شما صحن آینه ست

باید تمام آینه ها را شکست و بس

آنقدر پشت بام حرم دیدنی ست که

صیّادها شدند کبوترپرست و بس

حتی مزارهای حرم فرق می کنند

زائر ، کنار حضرت بهجت نشست و بس

نوکر شدم زِ رحمت قالوا بلای تو

هستم دخیل چادرتان از الست و بس

مثل نسیم ، در حرم آرامتر شدم

از هرچه بگذریم ، حرم خوشترست و بس

حمید رمی



[ ]
[ مرتبط با ] : حضرت معصومه س
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 12:26 ق.ظ


باید امشب بدون پر باشم

باید امشب بدون پر باشم

مثل پروانه شعله ور باشم

چون بریده بریده می گویم

شاید اینبار دردسر باشم

 

پیر مردی بدون آلایش

دلبر و دلربا و دلداده

با سر و صورت و به زور طناب

روی خاک مدینه افتاده

 

سرخی روی گونه اش از چیست؟

تازیانه به صورتش خورده؟

یاد آن کوچه .... مادرش زهرا....

روح او را دوباره آزرده

 

بی نفس ، غرق آه، پژمرده

پا برهنه ، خمیده ، بی لشکر

مثل زینب کنار دروازه

مثل فردی اسیر و بی یاور

 

روضه را واژه واژه می خوانم

روی پایم دگر نمی مانم

چون رسیده به جای باریکش

لال می شوم نمیخوانم

 

روضه امشب کنار دروازه است

پیش یک طفل و یک سر پر نور

لحظه ای که به نزد سر آمد

شد بساط غم ملائک جور

 

با همان لکنت زبان خودش

پدرش را فقط صدا میزد

گفت بابا بگو که شمر لعین

از چه با نیزه اش تورا می زد

 ابوالفتحی



[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:34 ب.ظ


یا دعا از سرِ سجاده

بی تو یک روز نشدخوب به فردا برسد

یا دعا از سرِ سجاده به بالا برسد

زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو

کی به اخر نفس این شب یلدا برسد

چشم باران زده کوچه به راه است هنوز

کاش اهنگ قدم هات به اینجا برسد

حسرت یخ زده پنجره ها را دریاب

تا به گرمای دمت فصل تماشا برسد

سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده

نکند کار دوباره به اگر ها برسد

درد دیرینه یک قوم تو را می خواند

با تو این زخم قدیمی به مداوا برسد

اگر از عمر جهان ثانیه ای باقی بود

باید ان ثانیه حرف تو به دنیا برسد

شجره نامه ما مثل سحر معلوم است

چون به سر سبزی سر شاخه طوبی برسد

حسن کردی



[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:32 ب.ظ


اشک نم نم

چشم وقتی آرزوی اشک نم نم میکند..

میرود اول بساطش را فراهم میکند..

میرود اول سراغ روضه ای جانسوز و بعد.

از دل خود التماس یک جهان غم میکند..

مینشیند گوشه ای زانوی غم میگیرد و..

صحبت از هرچیز غیر از اشک را کم میکند..

روضه بسیار است اما چشم تارم روضه ی..

پیرمردی با دل خون را مقدم میکند..

روضه میخواند ز قبر بی چراغ و زائرش

آرزوی سنگ قبر و صحن و پرچم میکند

میکشد طرحی شبیه گنبد شاه نجف..

گنبد و گلدسته ای زیبا مجسم میکند

آتش افتاده بجان در دوباره شعله اش..

صحنه را در پیش چشم خلق مبهم میکند

سن بالا پابرهنه در پی مرکب یقین

قامت یک پیرمرد زار را خم میکند..

باز دستی در طناب و باز هم زخم زبان..

یادی از دست کبود عمه اش هم میکند

روضه آن لحظه که افتاد از ناقه زمین..

گفت عمه آه.. این ناقه فقط رم میکند..

لقمه نانی نیست اینجا ضعف دارم عمه جان..

گشنگی حال مرا بدجور درهم میکند..

قافله دیگر زهم پاشیده شد اما سنان..

باز با شلاق و با سیلی منظم میکند..

حرف یک طفل سه ساله آمد و بی اختیار..

باز قلب عاشقم یاد محرم میکند..

روضه را از داغ تو کرب و بلایش میکنم..

حق بی بی را شب سوم ادایش میکنم.. 

 پوریا هاشمی



[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:31 ب.ظ


غمنامه ای از سرخی

بردند برای همه دنیا خبرش را

غمنامه ای از سرخی چشمان ترش را

حتی رمقی نیست به دستان ضعیفش

آتش زده زهری همه ی بال و پرش را

هم سن زیادش سبب خستگی اش شد

هم شعله زده زهر تمام جگرش را

اطفال و عیالش همگی دل نگرانند

سوزانده ز آهش همه ی دوروبرش را

آن شب كه پی مركب دشمن به زمین خورد

/دیگر نشده راست بگیرد كمرش را/

بی حرمتی و بی ادبی شد به مقامش

بدجور شكستند دل شعله ورش را

آنقدر تنش آب شده گوشه ی بستر

دیدند همه حال بد محتضرش را/

عمریست برای دل خود روضه گرفته

پر كرده غم كوچه فضای سحرش را

سخت است برایش كه فراموش نماید/

آن مادر وآن ناله ی در پشت درش را

حسن بیات لو



[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:29 ب.ظ


گرچه عمامه سرت نیست

پیرمردی و بزرگ همه ی اعصاری

روی جانت اثر کینه ی دشمن داری

بار ها خلوت سجاده ی تان پر پر شد

فرش زیر قدمت سوخت و خاکستر شد

اتش از موی سفیدت نفسی شرم نکرد

از نماز شبتان هیچ کسی شرم نکرد

خانه ای که تپش مدرسه ی ایمان بود

اتش از هر طرفش شعله ی سر گردان بود

کوچه ها نیمه ی شب سوختنت را دیدند

ریسمان ها به دل سوخته ات خندیدند

ریسمان را که کشیدند چنین افتادی

عقب مرکب دشمن به زمین افتادی

در حسینیه ی چشمت حرمی بر پا شد

خانه ات اینه ی غربت عاشورا شد

گرچه عمامه سرت نیست سرت اما هست

حرمتت سوخته شد بال و پرت اما هست

پا برهنه به سر کوچه کشیدند تو را

خوب شد نیمه ی شب بود ندیدند تو را

مادرت بین همین کوچه نفس گیر شده

علی از داغ همین حادثه ها پیر شده

حسن كردی




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 09:28 ب.ظ


جان من بر لبم آمد

آتش انداخته انگار ز پا تا به سرم

بس كه زد طعنه به من،‌سوخت تمام جگرم

روح زندانی این جسم نحیفم شده است

مانده در این قفس تنگ، فقط بال و پرم

كارم افتاده به دست دو سه تا گزمه ی مست

زیر این بار بلا راست نمی شد كمرم

می كشیدند مرا در وسط كوچه شبی

می زدم بر رخ خود لطمه به یاد پدرم

سیلی و آتش و میخ و در و دیوار و لگد

رد شد آن صحنه ی تاریك ز پیش نظرم

وای از سینه ی تنگی كه برایم مانده

وای از روضه ی مادر كه شده درد سرم

گرچه یك عمر دلم از غم او می سوزد

بی پر و بالم و درگیر عذابی دگرم

هیچ روزی نشده تلخ تر از عاشورا

می دهد رنج همین روز، ز شب تا سحرم

طاقتم رفت.... كه می گفت كسی در گودال

سرش اینجاست، ببر حمله دگر سوی حَرم

گوشواره، گل سر، معجر و مثل اینها

شده تصویر پر از خونِ دو چشمان ترم

چقدر بی سر و پا دور حرم سرگردان

چقدر درد كه آمد همگی دور و بَرَم

جان من بر لبم آمد، نفَسم می سوزد

آخر افتاده در این لحظه كجاها گذرم

 دین پرور




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:50 ب.ظ


روضه ی غربت

کاش می شد بگذارند مهیا گردد

شب او صبح به محراب مصلا گردد

شب او صبح نشد،نیمه شب او را بردند

تا که با زخم زبان آن شبش احیا گردد

 

شعله بر خانه اش انداخت حرامی تا زود

در این خانه به یک ضربه ی پا وا گردد

در آتش زده کم بود بیافتد رویش

باز کم بود که میخی به تنی جا گردد

 

پیش طفلان پی مرکب پدر پیری رفت

تا که این کوچه پر از ناله ی بابا گردد

دو قدم راه نرفته به زمین می افتاد

تا که تکرار زمین خوردن زهرا گردد

 

فرصتی هیچ ندادند و کشیدند تنش

قبل از آنی که نفس تازه کند پا گردد

گرچه می خورد زمین گرچه کشیدند زخاک

روضه ای خواند غمش باز مداوا گردد

 

روضه ی غربت پیری که به زانو آمد

به امیدی که گل گمشده پیدا گردد

پیر مردی به سر نعش جوانش آمد

شاهد کم شدنش وقت تقلا گردد

 

ارباً اربا بدنی دید به دستش فهمید

هرچه کردند نشد تیغ دگر جا گردد

دشنه و تیغ و تبر دست به دست هم داد

بدنی باز شود مثل معما گردد

 

دست و پا زد پسری تا پدری جان بدهد

دست و پازد پسری تا کمری تا گردد

دست انداخت به دور بدنش ریخت زمین

دست انداخت دهانش نفسش وا گردد

 

چشم را نیزه گرفته است اگر چشمی بود

کاش می شد نظرش خدمت بابا گردد

چند عضو از بدن اکبرش آنجا کم بود

خواهرش بود ولی حلقه ی نا محرم بود

حسن لطفی




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:48 ب.ظ


ای پرستوی گرفتار بلا

آسمان را دیدی و بی حال افتادی زمین

با تمام شوکت و اجلال افتادی زمین

 

ای پرستوی گرفتار بلا ... کنج قفس

دلشکسته ... بی پر و بی بال افتادی زمین

 

در میان خنده های مردمان بی حیا

در میان هجم قیل و قال ... افتادی زمین

 

او به روی مرکب و تو پابرهنه در مسیر

پیش چشم دشمن دجّال ... افتادی زمین

 

سنگدل بود و تو را با دست بسته می کشید

پشت پای مردک قتّال ... افتادی زمین

 

زهر کینه چه به روز پیکرت آورده که ...

اینچنین با قامتی چون " دال " افتادی زمین

 

باتنی خسته میان کوچه های سوت و کور

تو به یاد پیکری پامال افتادی زمین

 

تو به یاد پیکری که بی کفن افتاده بود

در میان گودی گودال افتادی زمین

 

گفتی عاشوراست هرروز تو ... پس آقای من

در تمام روزهای سال ... افتادی زمین

 

لحظه ای حتّی نبودی فارغ از فکر حسین

جای اشهد ذکر لب های تو شد ذکر حسین

 شبرنگ




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:47 ب.ظ


دیوار و دود و آتش

آتش گرفته بار دگر آشیانه ات

چون شعله ها گرفته ام امشب بهانه ات

 

هر گوشه ای كه می نگرم خاطرات توست

اینجا پُر است گوشه به گوشه نشانه ات

 

دیوار و دود و آتش و لبخندهای شوم

دیدی شده ست خانه ی من روضه خانه ات

 

امشب كه كودكان ز پی ام گریه می كنند

افتاده ام به یاد تو و نازدانه ات

 

یك سو تویی و عمه ام و گریه های او

یك سو كسی كه باز زند تازیانه ات

 

آخر جدا شد از كفِ تو دامن علی

ای وای من شكسته مگر دست و شانه ات

  حسن لطفی

[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:45 ب.ظ


زخمی بابا

منم آن دل که ز داغ تو به دریا می زد

روضه اش شعله به دامان ثریا می زد

موسپیدی که دو دستش به طنابی بستند

پیرمردی که نفس در پی آنها می زد

آن طرف گریه ی طفلان من و در این سو

خنده بر بی کسی ام دشمن زهرا می زد

نیمه جانی که در آتش پی گلهایش بود

شعله وقتی ز در سوخته بالا می زد

آه از آن بزم شرابی که به یادم آورد

داغ آن زخم که نامرد به لبها می زد

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود

تا ببیند که لب چوب کجا را می زد

همه ی قدرت خود جمع نمود، اما دید

خیزران را به لب زخمی بابا می زد

ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد

در عوض عمه ی ما بود که خود را می زد

حسن لطفی




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:43 ب.ظ


چشمان ترش را سوزاند

زهر اشکی شدو چشمان ترش را سوزاند

سینه ی بی رمق محتضرش را سوزاند

بارها حرمت این شیخ در این شهر شکست

ناله ی بی کسی اش هر سحرش را سوزاند

سالها بود که با روضه ی مادر می سوخت

آنقدر سوخت دلش دور و برش را سوزاند

قاتل مادر او باز سراغش آمد

هیزم آورده و دیوار و درش را سوزاند

باز هم شکر که پهلوی نحیفش نشکست

گرچه لرزیدن طفلان جگرش را سوزاند

پیر مرد است زمین می خورد و می گرید

یاد داغی که دل شعله ورش را سوزاند

یاد آن شهر که لبخند یهودی هایش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

ناگهان آتش بامی سپرش را سوزاند

پنجه ی پیرزنی گیسوی او را وا کرد

ترکه ی چوب تری بال و پرش را سوزاند

دستِ در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

شاخه ی سوخته ی نخل سرش را سوزاند

 حسن لطفی

 




[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:41 ب.ظ


غربت شهر مدینه

درشب غصه دلم رنگ سحر میخواهد

وقت پرواز شده بال سفر میخواهد

غربت شهر مدینه همه جا معروف است

روضه اش خون دل و دیده تر میخواهد

حرمت موی سپیدم که در این شهر شکست

قصه ای شد که سرانجام جگر میخواهد

همه قوت من را اثر زهر گرفت

آهم از بغض ترک خورده اثر میخواهد

نیمه شب دشمن و بی حرمتی اش یادم هست

او چه از جان منِ سوخته پر میخواهد

طرف کوچه کشیدند و عبایم افتاد

بردن پیر مگر چند نفر میخواهد؟

آتش و هیزم و کوچه همه اش تکراری ست

غم این صحنه فقط ضربه ی در میخواهد

 

نه عمامه به سرم بود زمین افتادم

نه کسی دور و برم بود زمین افتادم

 

جام چشم من بی تاب پر از غم میشد

داشت لبریز غم و گریه ی نم نم میشد

هر قدم پشت سر مرکب دشمن آن شب

از نفس های من سوخته دل کم میشد

بند نعلین و کهن سالی و رنج کوچه

به زمین خوردن من داشت مسلم میشد

ماه شوال که حال دل من را میدید

با زمین خوردن من داشت محرم میشد

بی هوا خوردن من روی زمین علت داشت

در نظر روضه ی گودال مجسم میشد

آه چقدر نیزه و شمشیر بساط قتل...

...تشنه ی خسته به گودال فراهم میشد

پنجه ی قاتل بی رحم به جانش افتاد

با سر زلف خودش داشت معمم میشد



[ ]
[ مرتبط با ] : امام صادق (ع)
نویسنده : رجبعلی لطفی خلف
زمان : 01:38 ب.ظ